تبليغاتX
داستان من
قسمت 44 

- بیخیالش شدم داش کامی.. دیگه نمی خواستم خودمو بیشتر از اینها اذیت کنم. چند ماه از این قضایا گذشت. سرت رو درد نمیارم.. چون می دونم فقط می خوا بهت راجع به دخترایی که باهاشون بودم بدونی.. راستش رو بخوای اکثر این دوستی ها نهایتش 2 3 هفته طول کشید.. نمیگم همیشه مشکل از اونا بودها! نه. منم خودم بی نقص نیستم.. اما همیشه یه چیزی این رفاقت های منو خراب می کرد.

کامران- چقدر زر زدی.. بعدی رو بگو.

- یه ماه بعد این قضیه ها توی کتابخونه مدرسه داشتم درس می خوندم.. یه دختره اومد از جلوم رد شد. یه مکث کرد زل زد تو چشمای من.. با خودم گفتم شاید فکر کرده آشنا هستم و شک کرده.. خلاصه گذشت. 2 3 بار همین اتفاق افتاد تا یه روز داشتم به دوستم بابی غذا می خوردم.. رفتم که دسمال بیارم سر میز دوباره دختره رو دیدم. اما این بار خیلی بیشتر زل زد.. رسیدم سر میز به بابی گفتم

- پسر این دختره که اونجاس خیلی به من زل می زنه چند وقته.. مشکلی چیزی داره؟ یا داره سعی می کنه..

بابی- کی.. اون لباس قرمزه؟

-آره.. میشناسیش؟؟

بابی - آره بابا. اسمش "ج" هست.

- حالا چرا اینطوری می کنه؟؟

بابی- نمیدونم والا.. 

اینم گذشت.. بعد کلاس همون روز دیدم بابی دم ماشینم وایساده.

- چی شده؟ ماشینت خراب شده؟

بابی- نه.. یه چیز باحال می خوام بهت بگم

- چیه؟ چی شده؟

بابی- اون دختره بود .. "ج".

- خب؟

بابی- شمارت رو می خواست.

- ندادی که بهش؟

بابی- نه برای همین شمارش رو داد گفت بهش زنگ بزنی.. اینم شمارش.. (یه کاغذ بهم داد که شماره دختره روش بود)

سرت رو درد نیارم..


|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت