تبليغاتX
داستان من
قسمت 41  
سلام.. نمی خواستم دیگه بنویسم.. اما کامنت هارو دیدم مگه می تونم جلو خودمو بگیرم حالا؟؟ حتما" آی دی هاتون رو بزارید ADD می کنم!!
------------------------------------------------
چند روز بعد تلفنم زنگ زد. خودش بود. نمی خواستم باهاش حرف بزنم. می ترسیدم دوباره گول حرفها و دروغ هاش رو بخورم.

کامران- نمی خوای جواب بدی اون لامسب رو؟
- به تو چه؟
تلفن رو از دستم گرفت.

کامران- الو؟
کامران- نه بهروز کیه؟
کامران- ما اینجا یه بهروز داریم که الان سگیه.. اگه باهاش حرف بزنی گازت میگیره.
کامران-من بهروز باشم؟؟ من غلط بکنم.
- بده من گوشی رو.. بله؟
م.- شناختی؟
- مگه می تونم نشناسم؟
م.- نمی دونم.. می خواستم ببینم میای بریم ناهار بیرون؟
- که چی بشه
کامران که داشت به حرفها گوش می داد- خره بگو آره.. ببین چی می خواد
م.- چرا انقدر عصبانیی؟
- بیخیال.. باشه ساعت ۲ بیا سر جای همیشگی..
بعد از قطع کردن تلفن رفتم حاضر شدم و رقتم سر قرار.. وقتی برگشتم خونه، کامران سریع پرسید..
کامران- چی شد؟
- هیچی ..
کامران- تعریف کن بابا..
- رفتم سر قرار و همون داستانای همیشه.. می خواست دوباره باهام در رتباط باشه.. برگشت بهم گفت با اینکه خیلی وقت هست که باهم ارتباطی نداشتیم همیشه تو فکرم بوده...
کامران- خب آخرش چی؟
- هیچی .. جون کامران خیلی میترسم...
کامران- چرا؟
- می ترسم دوبازه بازیم بده.. یادته برات تعریف کردم بعد دعوا دوباره بهم اس ام اس داد و این دری وریها؟ می دونی آخرش چی شد؟؟
کامران- نه
- هیچی بازم بازیم داد... همیشه همینطوری میشه..
کامران- نکنه هنوزم بهش علاقه داری..
-نمی دونم.. یه ضرب المثل هست می گه همیشه جا برای عشق اولت هست...
کامران-یه ضرب المثل هست می گه غلط کردی اگه این عشق اولت بود.. موقع نفیس هم همین شعر و ور ها رو گفتی آخرش..
-باز تو پر رو شدی؟؟
کامران- حالا چی کار می خوای بکنی؟
-نمی دونم.. منو این همیشه این رابطه رو داریم.. ۲ ماه با هم هستیم.. ۳ ماه با هم حرف نمی زنیم.. دوباره از اول..
کامران-  لابد تو هم نمی فهمی اون خر گیر آورده؟
- پاشو گم شو بیرون... مارو باش با کی داریم درددل می کنیم...

|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت