تبليغاتX
داستان من
قسمت 40 
 اول جواب ساناز خانوم رو می دم و بعد می رم ادامه داستان...
ساناز خانوم من وقتی با دختر دیگه ای دوست شدم که با نفیس قطع رابطه کردم و نفیس بهم خورد.. اما تو داستان برای اینکه داستان رو بتونم ادامه بدم مجبور شدم اونطوری شروع کنم....
_____________________________________
خلاصه داش کامی سرت رو در نیارم... منو م. یه 5 6 ماهی گول هم دیگه رو خوردیم. هم دیگه که نه, من هر دفعه به حرفاش ایمان میاوردم.. دیگه از این چیزها خسته شده بودم... یه روز که داشتیم با هم راه می رفتیم ازش پرسیدم:
- ببینم ما 2 تا چی هستیم؟
م- گفت دوستیمون؟
- گفتم آره
م- 2 تا دوست خوب
متوجه تغییر چهره ام شد..
م- این جوابی که می خواستی نبود نه؟
- نه, 2 تا دوست خوبیم؟ برای همینه دستم رو گرفتی و ول نمی کنی؟

اینو گفتم و دستم و از دستنش در آوردم. یاده حرفهای ب. افتادم. راست می گفت. اینا همه اش بازی بود. بازیی که از اولش نباید شروع میشد. بعد این حرفها تا 2 هفته ای باهم حرف نزدیم. منم بیخیال شدم.. دور و ورم دختر زیاد بود.. اما نمی خواستم دیگه نزدیک کسی بشم. همه اش گوشه ذهنم این بود که نکنه به یکی دیگه نزدیگ بشم و اونم همین بلایی که م. سرم آورد بیاره.

کامران- برای همینه نمی خوای باهاش دیگه حرف بزنی؟ هنوزم دوسش ندارم؟
- آره.. اما دوسش ندارم.. دوست داشتن یه طرفه فایده ای نداره.
کامران- حالا چی کار می خوای بکنی؟ شماره ات رو داره. بهت زنگ بزنه جی؟
- هیچی, باهاش حرف می زنم.. اما مهم نیست دیگه... از نفیس خبری نداری تو؟
کامران- گور باباش بابا تو هم.. دیوونه ای ها.
- باز بی ابد شدی؟؟

|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت