تبليغاتX
داستان من
قسمت 39 
این یکی هم برای دنیا خانوم:
یه  بار گفتم بازم می گم. من ایران نیستم. 17 سالمه. مرداد 1369. داستانم فقط اولش که از ایران خارج شدم بدون تغییر هست و تمام داستان هایی که برای کامران( که رفیق 12 13 سالمه و شخصیت واقعی هست) واقعی هستن. در مورد آقای مودب پور باید بگم تو کل زندگیم تنها رمان هایی که خوندم رمان های اقای مودب پور بوده و همه رو بیش از 100 بار خوندم...
-------------------------------------
- ما به درد هم نمی خوریم؟ پس چی شد؟ تو که می گفتی می خوای من تنها پسر زندگیت باشم؟ همونی باشم که براش احساسات واقعی داری! همه اش الکی بود؟
هیچی نگفت.
- منم بودم چیزی نمی گقتم! خیلی بازیم دادی! هیچ اشکالی نداره. اینو گفتم و گوشی رو قطع کردم.

از این قضیه ها گدشت. یه روز تو اطاقم بودم. سرگرم درس و اینا. داییم وارد اطاق شد و دقیقا" یادم نیست چی شد اما با داییم بحثم شد و وسائلم رو جمع کردم و از خونه زدم بیرون. همین طور تو خیابونا داشتم راه می رفتم که بازم مثل همیشه بهم اس ام اس زد. "سلام چطوری؟". بهش اومدم جواب ندم اما ذلم نیومد. بهش جواب دادم و باهم صحبت کردیم و فهمید که از خونه زدم بیرون و دعوام شده. قرار شد برم تا یکم آروم بگیرم و بعد بهش زنگ بزنم. این رو یادم رفت بهت بگم یه دوستی داشتم (دختر) به نام ب. خیلی دختر خوبی بود. از خواهر بهم نزدیک تر بود.

کامران- آخی تیریپ خواهر برادری

- باهاش تماس گرفتم. این ب. از همه قضایای من و م. با خبر بود. بعد از سلام و احوال پرسی ...

ب- بهت یه چیزی بگم قول می دی عصبی نشی؟
-آره بگو
ب- یادته همه اون حرفای م. که می گفت به درد هم نمی خوریم و اینا؟ همه اش به خاطر یکی دیگه بود.
- یعنی چی؟؟؟
ب- یکم فکر کن می فهمی.
- راستی امروز یکم با م. صجبت کردم.
ب- بهروز خر نشی! این داره بازیت میده! باید بعد این همه مدت اینو فهمیده باشی! تو از این خیلی سر تری!
- نمی دونم! آخه من خیلی دوسش دارم..
ب- نه نداری! این بدردت نمی خوره! بیخیالش شو!



|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت