اول جواب چند تا از بچه ها رو می خوام بدم بعد داستان رو تعریف کنم. اول بگم این داستان 90 درصدش راست هست. کامران رفیقمه. 13 سال رفیقیم. منم فقط 17 سالمه .. این اتفاقاتی که برای کامران تعریف می کنم همشون اتفاق افتاده و تا جایی که تونستم بی تغییر نوشتم!
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه... خیلی تو خودم بودم, به سختی فراموشش کرده بودم.. اما باز دوباره دیدمش.
وقتی رسیدیم خونه رفتم تو اطاقم که بخوابم.. اصلا" حوصله نداشتم. بعد از چند دقیقه کامران با یه لیوان شیر اومد تو اطاقم.
کامران- بیا بگیر بخور. شام که نخوردی.. این یه لیوان شیر رو بخور.
- نه نمی خوام. مرسی
کامران- ناز نکن. بگیرش.
با بی میلی ازش لیوان رو گرفتم و گذاشتم کنار تختم
کامران- نمی خوای بگی قضیه چیه.
- چرا.
کامران- واسا برم یه بالش بیارم...
-لوس
رفت بالشش رو آورد.
کامران- رو تختت که جا نمی شم. حداقل بالشم رو بیارم... لوسش کجا بود؟
- بیخیال. تا کجا گفتم برات؟؟
کامران- تا جایی که سورپرایز رو می خواستی بگه اما نمی گفت.
- آهان.. آره دیگه.. قرار بود سورپرایزش رو بهم تو چند روز آینده بده.. 3 4 روز بعد اون شب باهم رفتیم بیرون.. و قرار بود بهم سورپرایز رو بده. تو یه پارک داشتیم راه می رفتیم و دستم رو گرفت که ازم پرسید
م- واقعا" نمی دونی سورپرایزم چیه؟؟
- نه.. نمی خوای بدیش؟
م- نه.. یعنی چرا... نمی دونم.
- حالا کجا هست؟؟ تو جیبته؟؟
م- نه.. سورپرایزم یه شئ نیست!! یه چیزی هست که از قلبمه برای تو.. نشون می ده چقدر دوست دارم..
اینو که گفت قلبم شروع به زدن کرد.. آره منم دوستش داشتم... اما فکر نمی کردم چنین چیزی باشه سورپرایزش... تصمیم گرفتم سر به سرش بزارم.
- من که نمی فهمم چیه؟
م- شوخی می کنی یا جدی میگی؟؟؟
- مگه ما باهم شوخی داریم؟
م- نداریم؟
- چرا... اما الان جدییم.
یه ساعتی با هم قدم زدبم تا وقت رفتن شد و رفت. با خودم خیلی ناراحت بودم.. پس چی شد؟ این همه وقت هی گفت سورپرایز الکی بود؟ شب شد و مثل همیشه بهم زنگ زد. بعد از اینکه چند دقیقه باهم صحبت کردیم ازش پرسیدم
- پس سورپرایز چی شد؟
م- باور کن خیلی هول شده بودم..
- اشکالی نداره..
م- جدی می گم.. نمی دونم چرا انقدر هول شده بودم!
- بابا اشکالی نداره.. دفعه بعد هم وجود داره..
کامران- خاک بر سرت..
- پاشو گمشو بیرون که دیگه برات هیچی تعریف نمی کنم.
کامران- از دست اون ناراجتی. سر من خالی می کنی؟؟ شوخی کردم بابا.
-خلاصه گذشت.. از این قضایا یه یک ماهی گذشت.. همه چیز به خوبی پیش می رفت و عالی بود.. اما نمی دونم چرا یهو اینطوری شد؟ یه روز خیلی خسته بودم.. از مدرسه اومدم خونه.. شب قبلش هم خیلی بد خوابیده بودم. از م. هم 2 روزی بود خبر نداشتم.. هر چی بهش زنگ می زدم جواب نمی داد. می دونستم حالش خوبه, از دوستاش خبرش رو گرفته بودم... داشتم می رفتم بخوابم. اما تصمیم گرفتم قبل خواب یه بار دیگه بهش زنگ بزنم.. جواب نداد و رفت رو answering machine . براش پیغام گذاشتم که هرجا هستی بهم زنگ بزن.. نگرانتم هرچی بهت زنگ می زنم جواب نمیدی اما با رفیقات در تماسی.. منتظرتم خداحافظ. بعد رفتم تو تخت و خوابیدم. ساعت نزدیک 6 صبح بود که با صدای تلفن بیدار شدم.. م. بود.
-الو؟ چی شده؟
م- هیچی
- ساعت رو نگاه کردی؟ 6 صبحه
م- آره. اما باید یه چیزی رو بهت می گفتم.
- چی؟ چی شده.
م- فکر نمی کنم ما بدرد هم دیگه می خوریم
- چرا؟ مگه چی شده؟ چی شد که چنین چیزی رو فکر کردی
م- آخه تو همش سعی می کنی منو کنترل کنی!
- من کی چنین کاری رو کردم؟؟؟
م- نمونه اش همین پیام دیروزت!
- چون نگرانت بودم؟؟ چون برات ارزش قائل بودم؟؟
م- نه دیگه .. این ارزش قائل شدن نیست! کنتر کردنه.
- حرف آخرن چیه؟
م- ما به درد هم نمی خوریم...!
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه... خیلی تو خودم بودم, به سختی فراموشش کرده بودم.. اما باز دوباره دیدمش.
وقتی رسیدیم خونه رفتم تو اطاقم که بخوابم.. اصلا" حوصله نداشتم. بعد از چند دقیقه کامران با یه لیوان شیر اومد تو اطاقم.
کامران- بیا بگیر بخور. شام که نخوردی.. این یه لیوان شیر رو بخور.
- نه نمی خوام. مرسی
کامران- ناز نکن. بگیرش.
با بی میلی ازش لیوان رو گرفتم و گذاشتم کنار تختم
کامران- نمی خوای بگی قضیه چیه.
- چرا.
کامران- واسا برم یه بالش بیارم...
-لوس
رفت بالشش رو آورد.
کامران- رو تختت که جا نمی شم. حداقل بالشم رو بیارم... لوسش کجا بود؟
- بیخیال. تا کجا گفتم برات؟؟
کامران- تا جایی که سورپرایز رو می خواستی بگه اما نمی گفت.
- آهان.. آره دیگه.. قرار بود سورپرایزش رو بهم تو چند روز آینده بده.. 3 4 روز بعد اون شب باهم رفتیم بیرون.. و قرار بود بهم سورپرایز رو بده. تو یه پارک داشتیم راه می رفتیم و دستم رو گرفت که ازم پرسید
م- واقعا" نمی دونی سورپرایزم چیه؟؟
- نه.. نمی خوای بدیش؟
م- نه.. یعنی چرا... نمی دونم.
- حالا کجا هست؟؟ تو جیبته؟؟
م- نه.. سورپرایزم یه شئ نیست!! یه چیزی هست که از قلبمه برای تو.. نشون می ده چقدر دوست دارم..
اینو که گفت قلبم شروع به زدن کرد.. آره منم دوستش داشتم... اما فکر نمی کردم چنین چیزی باشه سورپرایزش... تصمیم گرفتم سر به سرش بزارم.
- من که نمی فهمم چیه؟
م- شوخی می کنی یا جدی میگی؟؟؟
- مگه ما باهم شوخی داریم؟
م- نداریم؟
- چرا... اما الان جدییم.
یه ساعتی با هم قدم زدبم تا وقت رفتن شد و رفت. با خودم خیلی ناراحت بودم.. پس چی شد؟ این همه وقت هی گفت سورپرایز الکی بود؟ شب شد و مثل همیشه بهم زنگ زد. بعد از اینکه چند دقیقه باهم صحبت کردیم ازش پرسیدم
- پس سورپرایز چی شد؟
م- باور کن خیلی هول شده بودم..
- اشکالی نداره..
م- جدی می گم.. نمی دونم چرا انقدر هول شده بودم!
- بابا اشکالی نداره.. دفعه بعد هم وجود داره..
کامران- خاک بر سرت..
- پاشو گمشو بیرون که دیگه برات هیچی تعریف نمی کنم.
کامران- از دست اون ناراجتی. سر من خالی می کنی؟؟ شوخی کردم بابا.
-خلاصه گذشت.. از این قضایا یه یک ماهی گذشت.. همه چیز به خوبی پیش می رفت و عالی بود.. اما نمی دونم چرا یهو اینطوری شد؟ یه روز خیلی خسته بودم.. از مدرسه اومدم خونه.. شب قبلش هم خیلی بد خوابیده بودم. از م. هم 2 روزی بود خبر نداشتم.. هر چی بهش زنگ می زدم جواب نمی داد. می دونستم حالش خوبه, از دوستاش خبرش رو گرفته بودم... داشتم می رفتم بخوابم. اما تصمیم گرفتم قبل خواب یه بار دیگه بهش زنگ بزنم.. جواب نداد و رفت رو answering machine . براش پیغام گذاشتم که هرجا هستی بهم زنگ بزن.. نگرانتم هرچی بهت زنگ می زنم جواب نمیدی اما با رفیقات در تماسی.. منتظرتم خداحافظ. بعد رفتم تو تخت و خوابیدم. ساعت نزدیک 6 صبح بود که با صدای تلفن بیدار شدم.. م. بود.
-الو؟ چی شده؟
م- هیچی
- ساعت رو نگاه کردی؟ 6 صبحه
م- آره. اما باید یه چیزی رو بهت می گفتم.
- چی؟ چی شده.
م- فکر نمی کنم ما بدرد هم دیگه می خوریم
- چرا؟ مگه چی شده؟ چی شد که چنین چیزی رو فکر کردی
م- آخه تو همش سعی می کنی منو کنترل کنی!
- من کی چنین کاری رو کردم؟؟؟
م- نمونه اش همین پیام دیروزت!
- چون نگرانت بودم؟؟ چون برات ارزش قائل بودم؟؟
م- نه دیگه .. این ارزش قائل شدن نیست! کنتر کردنه.
- حرف آخرن چیه؟
م- ما به درد هم نمی خوریم...!
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
