تبليغاتX
داستان من
قسمت 36 
تغریف کردن این داستانها و رفتن به اون زمان ها حالم رو گرفت.. خیلی دوران خوبی بود. رفتم سراغ عکس هایی که داشتم ازش. خیلی خاطره های خوبی داشتم ازش. تو همین اطاق جقدر باهاش صحبت کردم. چقدر باهم گفتیم و خندیدم. خیلی دوست داشتم می تونستم زمان و برگردونم و به موقعی برم که باهم بودیم...تو همین فکرها بودم که کامران دوباره وارد اطاقم شد.

کامران- هووووووووی مرتیکه کجایی؟؟ من الان 10 دقیقه است پشت در اطاقت دارم صدات می زنم. فکر کردم خودتو قرق کردی.
- برو بابا حوصله ات رو ندارم.
کامران- باز چه کشتی هات غرق شدن؟
- نه
کامران- بابا مرده؟
- خفه شو برو بیرون اصلا"
کامران- خب پس چه مرگته؟؟
- هیچی بابا.. چیزیم نیست
کامران- میگم بهروز پاشو بریم بیرون یه دوری بزنیم.
- کجا بریم؟
کامران- بریم تو این پاساژ ماساژا ببینیم چه خبره. مردم تو خونه.
- خودت برو من حوصله ندارم.
کامران- جون کامی بگو چته... نکنه قضیه این داستانت که تعریف نکردیه؟؟
- بیخیال
کامران- خودشه! خب می گفتی نمی خوای راجع بهش صحبت کنی..
- حالا از کجا فهمیدی؟؟
کامران- روی کامپیوتر دنبال عکسای ایران می گشتم, عکسای تو و اون دختره به تورم خورد
- اها.. اشکال نداره. تو که غریبه نیستی.. اتفاقا" دوست دارم برات تعریف کنم چی شده. دوران خیلی خوبی بود. اما هر دورانی یه پایانی داره دیگه.
کامران- حالا پاشو بریم یه دوری بزنیم. هوا بخور یادت بره.. تا شب که بقیه اش رو بگی.
- باشه حاضر شو.

رفت بیرون حاضر بشه. فکر بدی نبود. خیلی وقت بود نرفته بودم خرید. هوا هم داشت سرد می شد. باید لباس گرم می گرفتم. راه افتادیم و موقعی که داشتیم تو پاساژ راه می رفتیم وارد یه مغازه شدیم. کامران 2 3 تا خرت و پرت برداشت. منم 1 کاپشن گرفتم. موقعی که می خواستیم حساب کنیم کامران جلو رفت و نمی تونستم چهره دختری که داشت پشت صندوق کار می کرد رو ببینم....
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت