تبليغاتX
داستان من
قسمت 35 
-گفت برام یه سورپرایز داره.. زیاد بهش اهمیتی ندادم. فکر نمی کردم چیز مهمی باشه. گفتم لابد می خواد یه کادویی چیزی بگیره. خلاصه گذشت. دیدم خیلی قضیه جدی تر از این حرفهاست. یعنی خیلی باهم جدی تر شده بودیم. یه روزی پایه تلقن که بودیم بحث سورپرایزش رو شروع کرد

م- فکر می کنی سورپرایزم چی باشه؟
- نمی دونم. بهش فکر نکردم
م- حالا یه حدث کوچیک بزن
- نمی دونم آخه. تو بگو..
م- نه من نمی گم. میتونی حدث بزنی یا وایسی تا روزی که بهت بدمش
- 20 سوالیه؟؟
م- نه اما اگه من بگم که سورپرایز نیست. لوس میشه.
- تو جیب جا میشه؟؟
م- لوس خوب حدث بزن دیگه...
- خوب راهنماییم کن
م- باشه... چیز خیلی خوبیه.. خوشحالت می کنه و خیلی پر معنی هست.
- یه شاخه گله؟؟
م- نه.. ببین یه چیزیه که مطمئنم با گرفتنش خوشحال میشی؟

کامران - خره غذا بوده
- حالا که اینطوره نمی گم بقیه اش رو. تا آدم بشی.
کامران- نه ببخشید ... چیز خوردم.. از اونا!!
- نه نمی گم دیگه. خیلی لوس شدی جدیدا"
کامران- تو که انقدر لوس نبودی بگو دیگه.

- خب پس خفه ....

آره خلاصه من هی گفتم اون گقت نه این نیست و این حرفها.. آخرش دیگه بیخیال شدم گفتم منتظر میشم تا بهم بدیش و باهم خداحافظی کردیم. یادمه داشتم می رفتم بخوابم که برام یه اس ام اس اومد: "سورپرایزت جیزی نیست.. یعنی یک شئ نیست". یکم فکر کردم.. خیلی چیزها به ذهنم اومد. نه فکر نکنم درست فکر کرده باشم. بیخیال شدم. بهش اس ام اس زدم پس چیه؟ ولی بهم حواب سر بالا داد و دودر شدم.

حالا لطف کن برو بیرون.. سر راهت درم ببند که حوصله ات رو ندارم.
کامران در حالی که بلند میشه بالشم رو برداشتم و محکم انداخت تو صورتم و به یاد بچگیهامون باهم شروع به کشتی گرفتن کردیم....
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت