تبليغاتX
داستان من
قسمت 33 
فردا صبح از خواب پاشدم. هنوز خسته بودم. دیدم کامران نیست, فکر کردم رفته خونه. به همین خیال بلند شدم که یکهو یکی از زیر تختم پامو کشید...

کامران- سلام رفیق
- سلام و مرض مرتیکه. این چه مسخره بازییه؟؟
کامران- اووووووه حالا باهات باز شوخی کردن ناراحت شدی؟
- مرض. پاشو وسائل رو جمع کن بریم سراغ بیلیط.
کامران- بیلیط؟؟؟ به کجا؟
- من دارم برمیگردم.
کامران- تو ....
- من چی؟؟
کامران- چرا؟ بخاطر یه دختر؟
- نه, دلیلی برای موندن نمی بینم.
کامران- کی می خوایم بریم؟
- بریم؟ مگه تو هم می خوای بیای؟؟
کامران- یا باهم می مونیم, یا با هم میریم.
- هرچه زودتر بهتر .

سوار ماشین شدیم و افتادیم دنبال بیلیط هواپیما که هر چه سریع تر برگردیم. اولین پرواز دقیقا" یک هفته دیگه بود و قرار شد با همون پرواز برگردیم. اون هفته خودمون رو با دیدن بچه ها و دوستای ی قدیمی, و اینور و اونور رفتن گذروندیم. تا برگشتیم و رسیدیم خونه. دیگه داشتم کم کم همه اتفاقات افتاده رو فراموش می کردم. دیگه همه چیز عادی شده بود تا یه روز اومدم خونه ....

کامران- بهروز مطمئنی داستانت رو کامل گفتی بهم؟؟؟
- چطور

حدث می زدم قضیه چیه ...

کامران- بگو آره یا نه؟؟
- نه. یه چیزاییش به تو مربوط نمی شد.
کامران- داشتیم؟؟؟
- آره داشتیم..
کامران- بیخود کردی. شب همه چیز رو تعریف می کنی!
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت