تبليغاتX
داستان من
قسمت 26 
توضیحات :
آره داستان من تموم شد. منم مردم... حالا چی شد؟؟ اینم ادامه

بعد شام با کامران اومدم تو اتاقم.


کامران- خب بگو
- سرت رو درد نمیارم... با دختره 2 3 ماهی قطع رابطه کردم... تو این 2 3 ماه خیلی های دیگه بودن که می تونستم باهاشون دوست بشم... اما نشدم.. دیگه خسته بودم.. از همه چیز.. بعد اون با 2 تا دختر دیگه آشنا شدم... اما خودتم می دونی بیشترشون چی هستن؟؟
کامران- گربه صفت...
- آره... بی معرفتن... خلاصه الانم در خدمت شما هستم....
کامران- کی نفیسو می ری ببینی؟
- فردا. حالا بگیر بخواب دیگه...

فردا صبح پا شدم و خواستم آماده بشم برم دنبالش.. اما نمی تونستم... نمی تونستم از جام تکون بخورم. انگار فلج شدم... صدام بزور در میومد...
- کامران!!!
اما صدام خیلی آروم بود... دستم بردم طرف تلفن و شماره خونه رو گرفتم... بلاخره سر و کله کامران پیدا شد...
کامران- بهروز چته؟؟ چرا این شکلی شدی؟؟؟؟؟
خیلی سعی کردم جوابش رو بدم ... اما چشمام سیاهی رفت... وقتی چشام رو باز کردم دیدم یک جای سبز هستم.. یه جای سبز سبز... تا چشم کار می کرد سبز بود. پر چمن. از دور یکی بهم نزدیک شد... آشنا بود...

-نفیس!!!!!

اما هیچ وقت جوابی نشنیدم... چشمام باز شد... کامران رو دیدم بالا سرم..

- اینجا کجاس؟؟
کامران- بهروز تو چت شده؟؟؟؟
- نمی دونم... من چند وقته اینجام؟؟؟
کامران- از دیروز...
- نفیس....
کامران- مرگ... تورو از اون دنیا آوردمت اینجا... حالا جای اینکه بگی کامران مرسی... میگی نفیس؟؟؟

هیچی نگفتم... همیشه باید بی موقع یک اتفاق بیخود بیفته ...

کامران- نگران نباش... چیزیت نیست... نمی میری.
- دلت خیلی خوشه..
کامران- چیه می خوای برم لباس سیاه بپوشم چون نمردی...
- خیلی.....
کامران- شوخی می کنم دیوونه... حالت بهتره حالا
- نمی دونم.. کی می تونم برم خونه؟
کامران- نمی دونم.. فکر کنم امشب رو اینجایی...

از جام پا شدم.. پرستار اومد جلوم رو بگیره ...

- خیلی ممنون... اما من چیزیم نیست. لطف کنید بزارید....
پرستار- نمی شه. به ما گفتن تا فردا باید نگهتون داریم....
کامران- ببین خانوم پرستار چی می گه... گوش بده. آفرین پسر خوب... خانوم پرستار شما برو من مراقب این مریض روانی هتسم...

پرستاره با خنده رفت بیرون...

- کامران من باید برم... نفیس منتظرمه...
کامران- نترس . نفیس تورو زنده می خواد... مرده ات به درد هیشکی نمی خوره...

اون روز بلاخره تموم شد. فردا رفتم سراغ نفیس... منو دید. اما رد شد. رفتم دنبالش.

- تفیس !!!
تفیس - چی می خوای؟؟؟؟
- چته؟
تفیس- من چیزیم نیست. تو چته
- چرا این طوری می کنی
تفیس- کاری نکردم... فقط کلی وقتمو حروم کردم... منتظرت موندم تا بیای اما نیامدی..
- من نیامدم؟؟ تو یک زنگ زدی ببینی من چمه؟؟؟ من 2 روز بیمارستان بودم..
تفیس- دروغ نگووو.. چیه زیر سرت بلند شده؟؟؟
- چرا چرت و پرت می گی؟ مست کردی؟؟
تفیس- برو برو... خودتی ... از همون اولم دوستم نداشتی..
-چرا اینطوری می کنی.. چرا هر چی میشه اینو می گی؟
نفیس- می گفتی عاشقمی... فکر نکنم مجنون مثل تو لیلی رو تا حالا سر کار گذاشته باشه...
- می گم من ...
نفیس- دروغ نگو..
- من دروغ می گم؟؟؟
نفیس- آره...
- یعنی این همه از اون ور دنیا الکی اومدم ؟؟؟؟ دل مامانمم بیخودی خوش کردم؟؟

جوابم رو نداد... راهش رو کشید رفت...



هنوز این داستان ادامه داره... بازم می نویسم...
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت