((رسیدیم دم خونه نقیس اینا. دیدم کامران همونجا که منو پیاده کرده بود واساده بود))
کامران- به به چشمم روشن. پدرسوخته من نبودم چی کار کردید؟ بهروز از اون کارا هم کردی؟
- بی ادب.
کامران- بابا خب چیز عادییه.
- خیلی پر رو شدی.
کامران- عع. مگه کار بدیه؟ نفیس خانوم کار بدیه؟
نفیس- چی بگم والا.
کامران- مگه چیه؟ منم رفتم خونه از اون کارا کردم. رفتم خونه. رفتم از اون کارا کردم. یه دوش گرفتم و اومدم اینجا. نمی دونم شماها چی فکر بدی کردید. اما من منظور اون نبود...
- خیلی حرف زدی کامران. سوار ماشین شو الان میام.
کامران- نه دیگه نمی شه. با هم سوار می شیم حالا.
(( بهش محلی نذاشتم. رفتم جلو و با نفیس خداجافظی کردم))
نفیس- قولت یادت نره.
کامران- قضیه چیه؟؟ من نبودم بهم قول چی چی دادید؟
- باشه یادم نمی ره. برو. مواظب خودت هم باش.
نفیس- باشه. تو هم برو مواظب خودت باش. خداحافظ.
((سوار ماشین شدم))
کامران- قضیه این قول چی بود؟
- عع تو چی کار داری؟
کامران- ای خدا وضع مارو ببین. 15 سال با یکی رفیقیم بعد می گه به تو چه. باشه دمت گرم دیگه من غریبه شدم؟
- نه بابا. سر به ســـرت میذاشتم. قرار بریم با هم بیرون فردا. جایی که آخرین بار دیدمش.
کامران- اینطوری آدمو خر می کنن و از زیر زبونش حرف می کشن بیرون. حالا کجا بریم؟ ساعت 5ه . کلی وقت داریم تا شب.
- نمی دونم
کامران- می گم مامانت قضیه نفیس رو می دونه
- نه بابا. بهش هنوز نگفتم.
کامران- آخرش چی؟
- چی؟
کامران- چی کار می خوای بکنی؟
- نمی دونم.
کامران- یعنی چی نمی دونم . این همه سال اونور بودی و این دختره رو منتظرت گذاشتی آخرش نمی دونی؟
- باور کن نمی دونم.
کامران- یعنی هیچ احساسی نسبت بهش نداری؟
- چرا.
کامران- چقدر بهش اعتقاد داری؟ موندگاره؟ یا یه هوس؟
- هوس نیست.
کامران- از کجا می دونی؟ فکر نمی کنی این به اصطلاح عشقت به نفیس از روی احساس باشه؟
- نه. چه احساسی آخه؟
کامران- بچگی!
- شاید اون موقع بچه بودیم. اما الان خیلی سال از اون زمان گذشته.س
کامران- مامان بابای اون چیزی می دونن.
- اصلا"! یعنی از هیچی خبر ندارن. باز مامان من فقط می دونه که من یکی رو دوست دارم و عکسش رو رو موبایلم دیده.
کامران- زکی. بگو مامانت همه چیزو می دونه دیگه. اسمش می گفتی که کامل شه.
- نیازی نیست. قبلا" گقتم کامل شده.
کامران- عجب؟
کامران- به به چشمم روشن. پدرسوخته من نبودم چی کار کردید؟ بهروز از اون کارا هم کردی؟
- بی ادب.
کامران- بابا خب چیز عادییه.
- خیلی پر رو شدی.
کامران- عع. مگه کار بدیه؟ نفیس خانوم کار بدیه؟
نفیس- چی بگم والا.
کامران- مگه چیه؟ منم رفتم خونه از اون کارا کردم. رفتم خونه. رفتم از اون کارا کردم. یه دوش گرفتم و اومدم اینجا. نمی دونم شماها چی فکر بدی کردید. اما من منظور اون نبود...
- خیلی حرف زدی کامران. سوار ماشین شو الان میام.
کامران- نه دیگه نمی شه. با هم سوار می شیم حالا.
(( بهش محلی نذاشتم. رفتم جلو و با نفیس خداجافظی کردم))
نفیس- قولت یادت نره.
کامران- قضیه چیه؟؟ من نبودم بهم قول چی چی دادید؟
- باشه یادم نمی ره. برو. مواظب خودت هم باش.
نفیس- باشه. تو هم برو مواظب خودت باش. خداحافظ.
((سوار ماشین شدم))
کامران- قضیه این قول چی بود؟
- عع تو چی کار داری؟
کامران- ای خدا وضع مارو ببین. 15 سال با یکی رفیقیم بعد می گه به تو چه. باشه دمت گرم دیگه من غریبه شدم؟
- نه بابا. سر به ســـرت میذاشتم. قرار بریم با هم بیرون فردا. جایی که آخرین بار دیدمش.
کامران- اینطوری آدمو خر می کنن و از زیر زبونش حرف می کشن بیرون. حالا کجا بریم؟ ساعت 5ه . کلی وقت داریم تا شب.
- نمی دونم
کامران- می گم مامانت قضیه نفیس رو می دونه
- نه بابا. بهش هنوز نگفتم.
کامران- آخرش چی؟
- چی؟
کامران- چی کار می خوای بکنی؟
- نمی دونم.
کامران- یعنی چی نمی دونم . این همه سال اونور بودی و این دختره رو منتظرت گذاشتی آخرش نمی دونی؟
- باور کن نمی دونم.
کامران- یعنی هیچ احساسی نسبت بهش نداری؟
- چرا.
کامران- چقدر بهش اعتقاد داری؟ موندگاره؟ یا یه هوس؟
- هوس نیست.
کامران- از کجا می دونی؟ فکر نمی کنی این به اصطلاح عشقت به نفیس از روی احساس باشه؟
- نه. چه احساسی آخه؟
کامران- بچگی!
- شاید اون موقع بچه بودیم. اما الان خیلی سال از اون زمان گذشته.س
کامران- مامان بابای اون چیزی می دونن.
- اصلا"! یعنی از هیچی خبر ندارن. باز مامان من فقط می دونه که من یکی رو دوست دارم و عکسش رو رو موبایلم دیده.
کامران- زکی. بگو مامانت همه چیزو می دونه دیگه. اسمش می گفتی که کامل شه.
- نیازی نیست. قبلا" گقتم کامل شده.
کامران- عجب؟
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
