تبليغاتX
داستان من
قسمت 22 
(( رفت تو تا حاضر بشه ... دم در منتظر واسادم. من چقدر از این خیابون خاطره دارم؟ یادمه اون اولها که با نفیس آشنا شده بودم و باهم قرار می زاشتیم بریم بیرون همیشه میومدم سر همن خیابون وامیسادم و تا حاضر بشه و ییاد. تو همین خیابون راه می رفتیم و سر خیابون یک فضای سبز بود که می رفتیم اونجا رو چمن ها می شستیم و با هم صحبت می کردیم و در دل می کردیم و این حرف ها. یک پارک هم اون طرف ها بود که هر چی فکر می کردم جاش یادم نمیومد. روز آخری که نفیس رو دیم اوجا بود. ))
نفیس- کجایی؟؟ من الان 2 دقیقه هست دارم بهت نگاه می کنم
-ببخشید. یاد اون موقع افتادم که سر این خیابون منتظرت می موندم.
نفیس- آره؟ نقطه مشترک اینه. منم تو همین خیابون سال ها منتظر تو بودم. اما نه اینطوری که بیای غافلگیر کنی.حالا کجا بریم؟
- بریم همون جای همیشگی؟
نفیس- اون فضای سبزه؟
-بله! والا فضای سبز که چه عرض کنم.
نفیس- باز به فضای سبز کوچه ما گیر دادی؟؟
(( این فضای سبز, که نمیشه بهش گفت فضای سبز, یک زمین سبز و چمن بود و شیب داشت. در واقع انگار کنار خیابون چمن کاشته باشن. اما جای ساکت و آرومی بود. یعنی خیلی رفت و آمد جلوش کم بود))

نفیس- بهروز. من فرقی کردم؟
- نه.
نفیس- واقعا"
- خب. منظورت از تغییر کردن چیه؟ قیافتا" نه خیلی.
نفیس- نه! منظورم اخلاقا" هست.
- نه خیلی.
نفیس- یعنی هنوزم...
- هنوزم چی؟
نفیس- هیچی
- نه بگو
نفیس- هیچی. پس فرقی نکردم؟
- نه. مثل همیشه هستی و خوشحالم که اخلاقت مثل قبل هست.
نفیس- حالا با کامران کی قرار گذاشتی ؟
- بحث هم که خوب بلدی عوض کنی. اشکال نداره! اما, هنوز وقت داریم. یه 15 ذقیقه دیگه گفته میاد دنبالم.
نفیس- بهروز روز آخری که همدیگه رو دیدیم یادته؟
- آره. همه اش رو.
نفیس- فردا میای دنبالم بریم همونجا؟
- آره. چرا که نه؟
نفیس- خیلی خب. حالا پاشو راه بیافتیم طرف خونه. که هم من کلی درس دارم هم اینکه کامران پیداش میشه الان.
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت