(( رفت تو تا حاضر بشه ... دم در منتظر واسادم. من چقدر از این خیابون خاطره دارم؟ یادمه اون اولها که با نفیس آشنا شده بودم و باهم قرار می زاشتیم بریم بیرون همیشه میومدم سر همن خیابون وامیسادم و تا حاضر بشه و ییاد. تو همین خیابون راه می رفتیم و سر خیابون یک فضای سبز بود که می رفتیم اونجا رو چمن ها می شستیم و با هم صحبت می کردیم و در دل می کردیم و این حرف ها. یک پارک هم اون طرف ها بود که هر چی فکر می کردم جاش یادم نمیومد. روز آخری که نفیس رو دیم اوجا بود. ))
نفیس- کجایی؟؟ من الان 2 دقیقه هست دارم بهت نگاه می کنم
-ببخشید. یاد اون موقع افتادم که سر این خیابون منتظرت می موندم.
نفیس- آره؟ نقطه مشترک اینه. منم تو همین خیابون سال ها منتظر تو بودم. اما نه اینطوری که بیای غافلگیر کنی.حالا کجا بریم؟
- بریم همون جای همیشگی؟
نفیس- اون فضای سبزه؟
-بله! والا فضای سبز که چه عرض کنم.
نفیس- باز به فضای سبز کوچه ما گیر دادی؟؟
(( این فضای سبز, که نمیشه بهش گفت فضای سبز, یک زمین سبز و چمن بود و شیب داشت. در واقع انگار کنار خیابون چمن کاشته باشن. اما جای ساکت و آرومی بود. یعنی خیلی رفت و آمد جلوش کم بود))
نفیس- بهروز. من فرقی کردم؟
- نه.
نفیس- واقعا"
- خب. منظورت از تغییر کردن چیه؟ قیافتا" نه خیلی.
نفیس- نه! منظورم اخلاقا" هست.
- نه خیلی.
نفیس- یعنی هنوزم...
- هنوزم چی؟
نفیس- هیچی
- نه بگو
نفیس- هیچی. پس فرقی نکردم؟
- نه. مثل همیشه هستی و خوشحالم که اخلاقت مثل قبل هست.
نفیس- حالا با کامران کی قرار گذاشتی ؟
- بحث هم که خوب بلدی عوض کنی. اشکال نداره! اما, هنوز وقت داریم. یه 15 ذقیقه دیگه گفته میاد دنبالم.
نفیس- بهروز روز آخری که همدیگه رو دیدیم یادته؟
- آره. همه اش رو.
نفیس- فردا میای دنبالم بریم همونجا؟
- آره. چرا که نه؟
نفیس- خیلی خب. حالا پاشو راه بیافتیم طرف خونه. که هم من کلی درس دارم هم اینکه کامران پیداش میشه الان.
نفیس- کجایی؟؟ من الان 2 دقیقه هست دارم بهت نگاه می کنم
-ببخشید. یاد اون موقع افتادم که سر این خیابون منتظرت می موندم.
نفیس- آره؟ نقطه مشترک اینه. منم تو همین خیابون سال ها منتظر تو بودم. اما نه اینطوری که بیای غافلگیر کنی.حالا کجا بریم؟
- بریم همون جای همیشگی؟
نفیس- اون فضای سبزه؟
-بله! والا فضای سبز که چه عرض کنم.
نفیس- باز به فضای سبز کوچه ما گیر دادی؟؟
(( این فضای سبز, که نمیشه بهش گفت فضای سبز, یک زمین سبز و چمن بود و شیب داشت. در واقع انگار کنار خیابون چمن کاشته باشن. اما جای ساکت و آرومی بود. یعنی خیلی رفت و آمد جلوش کم بود))
نفیس- بهروز. من فرقی کردم؟
- نه.
نفیس- واقعا"
- خب. منظورت از تغییر کردن چیه؟ قیافتا" نه خیلی.
نفیس- نه! منظورم اخلاقا" هست.
- نه خیلی.
نفیس- یعنی هنوزم...
- هنوزم چی؟
نفیس- هیچی
- نه بگو
نفیس- هیچی. پس فرقی نکردم؟
- نه. مثل همیشه هستی و خوشحالم که اخلاقت مثل قبل هست.
نفیس- حالا با کامران کی قرار گذاشتی ؟
- بحث هم که خوب بلدی عوض کنی. اشکال نداره! اما, هنوز وقت داریم. یه 15 ذقیقه دیگه گفته میاد دنبالم.
نفیس- بهروز روز آخری که همدیگه رو دیدیم یادته؟
- آره. همه اش رو.
نفیس- فردا میای دنبالم بریم همونجا؟
- آره. چرا که نه؟
نفیس- خیلی خب. حالا پاشو راه بیافتیم طرف خونه. که هم من کلی درس دارم هم اینکه کامران پیداش میشه الان.
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
