تبليغاتX
داستان من
قسمت 21 
رسیدیم اونجا و نفیس رو پیدا کردیم و سوار شد. قرار شد که نفیس رو برسونیم خونه.

کامران- خب نفیس خانوم شناختی؟؟ دمت رو تکون بده.
- تو قرار نشد ساکت باشی؟
کامران- ببخشید تکرار نمی شه.
نفیس- بله آقا کامران شناختمون.
کامران- خب خدا رو شکر. چه خبرا؟؟
نفیس- سلامتیا. شما چه خبرا؟
کامران- هیچی. مگه این بهروزه خر می زاره من کاری بکنم؟ هر جا میرم, هر کار می کنم بهم می گه نکن, بکن. آدمایی مثل این باعث می شن ماها پیشرفت نکنیم....
- کامران ساکت نمی شی؟
کامران- ببخشید چیز خوردم.... می بینی نمی زاره من یکم با کسی درددل کنم!
نفیس- حق داره خب..
کامران- کسی از شما نظر نخواست... اصلا" جفتتون پیاده بشید ...
(( اینا رو خیلی جدی می گفت. یعنی اگر من یک غریبه بودم باورم میشد! اینا رو گفت و زد زیر خنده))
کامران- نه خب حالا ناراحت نشید شوخی کردم.
(( خلاصه تا آخرین لحظه که رسیدیم دم خونه نفیس اینا یک بند حرف زد. بعد 10 دقیقه رسیدیم ))
کامران- آره دیگه خلاصه....
نفیس- آقا کامران میشه جلو اون خونه بزنید کنار؟
کامران- آره. رسیدیم؟
- آره اگر تو یک دقیقه ساکت شی و حرف نزنی .
((پیاده شدیم. سرم رو کردم تو ماشین))
- تو برو برای خودت یه دور بزن پیش من بهت زنگ می زنم.
کامران- ما نا محرمیم دیگه؟
نفیس- نه کامران جون کجا داری می ری؟؟
خیلی ارم بهش گفتم- شوخی رو بزار کنار این دفعه.
کامران- نوکرم. خیلی خب. بهم زنگ بزن.
-ناراحت که نشدی؟
کامران- نه بابا. خوش باشی رفیق! ( اینو آروم گفت و رفت. فقط انگشت شستش رو بهم نشون داد و بعد با خنده گفت) این برای موفقیت و رفت!
نفیس- چی می گفتید با هم؟
- هیچی.
نفیس- کجا رفت؟؟
- جایی کار داره باید می رفت. حالا می بینیمش بعدا".
نفیس درو باز کرد- بیا تو
- نه نه برو وسایلت رو بزار باهم بریم ناهار بیرون.
نفیس- خب بیا تو
- نه برو من همینجا هستم.
(( رفت تو تا حاضر بشه ...
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت