تبليغاتX
داستان من
قسمت 20 
کامران- بمیری با این داستان تعریف کردنت! بلد نیستی داستان تعریف کنی! خاک تو سرت.
- مرسی از این همه لطفی که نسبت به من داری
کامران- حالا خفه شو زنگ بزن به نفیس بریم دنبالش بریم یکم ددر.
- با تو؟؟ که بیای و آتیش بسوزونی؟
کامران- نه قول می دم جز سلام و احوال پرسی هیچی نگم
- نه. لازم نکرده
کامران- خیلی خب فقط سلام می کنم
- نه نمی خواد
کامران- بابا یه سلام می گم. اگر سلام نکنم می گن رفته خارجه, پیش این پسره بهروز, بی ادب شده.
- نترس همه می دونن تو چطور آدمی هستی.
کامران- خب سلام نمی کنم. رو کاغذ می نویسم.
- نه آقا لازم نکرده
کامران- اصلا" به درک. الان اگر می خواستم دیدن رئیس جمهور برم نیاز به این همه منت کشی نبود
- خب.....
کامران- منت نکش منت کش
- می خواستم بگم.....
کامران- گفتم منت نکش
- به درک. اصلا" می خواستم بگم بیای. لازم نکرده. برو خونه خوش باش....

رسیده بودیم دم ماشین سوار شد. شیشه رو داد پایین
کامران- مطمئنی ؟
- آره
کامران- پس پیاده تا خونه خوش بگذره.
اینو گفت و پاشو گذاشت رو گاز و رفت 10 قدم جلو تر ترمز کرد.
کامران- مستقیم 1 نفر؟
با خنده سوار شدم و حرکت کردیم سمت جایی که نفیس رو صبح دیدم.
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت