- خیلی خب. تا اونجا واست گفتم که قرار شد بیخیال بشم. فردا اون روز رفتم مدرسه, اومد و منو کشید یک کنارو
گفت- می دونم شاید از دستم خیلی ناراحت باشی, از رفتارت می فهمم, اما باور کن ما با هم اگر دوست باشیم بهتره. باور کن من هنوزم دوست دارم اما به عنوان یک دوست خوب. تو خیلی دوست خوبی هستی و می خوام همین طوری که هست باشه
گفتم- همین؟ هرچی تو میخوای باید باشه؟ یه بار پرسیدی من چرا اعصابم خورده؟ پرسیدی چرا اصلا" دیگه حرف نمی زنم؟
گفت- نه. هنوز هم دیر نشده می تونی بگم
گفتم- برای تو دیر نشده. برای من خیلی دیر شده. باهام خوب بازی کردی! آدمو بلدی عاشق خودت کنی و بعد خوردش کنی
گفت- دروغ نگو...! تو منو دوستم نداشتی.
گفتم- کی چنین حرفی رو می زنه؟
گفت- من می گم. و تو منو مدت کمی هست که میشناسی. همه چیز رو فراموش کن. می خوام تو همون بهروزی باشی که بودی! و مثل قبل باهم دوست باشیم.
هیچی نگفتم راهم رو کشیدم و رفتم. دیگه برام هیچ ارزشی نداشت که چی بشه. همه متوجه این بودن که من یک چیزیم شده. یکی از بچه ها بنام اندی که یکم از قضیه با خبر بود اومد و باهم صحبت کنه و مثلا" کمک کنه فراموش کنم.
اندی یکی از دوستام بود که خیلی سر به سر این دختره میزاشت و اذیتش می کرد.
اندی- هیچ نگران نباش. این دختره فقط یک ***** بود... فکر می کنی چرا من ازش متنقر هستم؟ همه ازش نفرت دارن.
- اندی مهم نیست دیگه. ولش کن. چیزی بود که گذشت
اندی- آره آفرین. بیخیال. فکر کن چیزی نشده. منم مثل قبل اذیتش می کنم.
از این قضایا گذشت. یه روز اندی کیفش رو داخل کلاس گذاشته بود و برای کاری بیرون کلاس رفته بود. رابطه و منو دختره هم بهتر شده بود. اما مثل قبل نبود. اومد سراغم و خواست تا برم و کیف اندی رو پشت و رو کنم و انتقامش رو از اندی بگیرم. به حساب شوخی این کارو کردم. این جریان ادامه داشت. یعنی همه با هم دوباره دوست شده بودن و مسائلی که پیش اومده بود رو فراموش کردند.
مدرسه های اونجا خودت هم می دونی دیگه, هر چند به چند وقت رقص میزارن تا دخترا و پسرا برن اگر می خوان. اگر هم از کسی خوشت میومد می تونستی بهش درخواست بدی تا باهات بیاد به اون رقص. خلاصه 3 روز به رقص بعدی مونده بود تا خبر رسیدی با دوست پسرش بهم زده... یه دوست ایرونی داشتم اسمش آریا بود. شب خونه داییم همه جمع بودیم. متوجه شد تو فکر هستم.
آریا- چیه چی شده؟
- چیزی نیست
آریا- الکی نگو. به چی فکر می کنی.
- ببینم تو به خاطر یک دختر حاضر میشی ریسک کنی؟
آریا- اگر ازرششو داشته باشه آره!!
(( براش قضیه رو کامل تعریف کردم ))
آریا- خ این که کاری نداره فردا روز آخره. بپرس ازش می خواد یا نه.
- آخه...
آریا- مگه نمی گی دوسش داری. پس برو سراغش. منم می برمتون اگر خواستی.
برای اینکه جذاب تر بشه یکی از تی شرت های سفیدم رو برداشتم و وز نوشتم: " با من می رقصی؟ " و آریا هم کمک کرد و یکم قشنگش کرد. شب خوابم نمی برد. یادمه خواب دیدم توی راهروی مدرسه واساده بودیم و بهش درخواست دادم و برمیگرده بهم می گه چرا من؟ این همه دختر؟ ما به در هم نمی خوریم. برو دنبال یکی دیگه. صبح از خواب پا شدم و فقط همه اون ها رو یک خواب دونستم. آماده شدم و رفتم مدزسه. قبل چهارمین کلاسم آریا رو دیدم.
آریا- پرسیدی ازش؟
- نه منتظرشم. کلاسش همین بقله.
آریا- خیلی خوب بهم خبر بده.
از دور دیدم داره میاد. داد زد: چی شده؟؟ منتظر کی هستی دم کلاس من؟؟
گفتم- خودت !
- برای چی؟ چی شده؟
گفتم- کیفم رو باز کن! توش یک کیسه هست. درش بیار.
- چی هست؟ (( در کیفم رو باز کرد کیسه رو در آورد))... بیا.
گفتم- مال من نیست. مال توئه. درش بیار
((درش آورد و نگاهش کرد. مات و بمهوت. دیدم اشک تو جشاش جمع شده. همین موقع بود که زنگ خورد و مجبور بودیم بریم سر کلاس))
گفتم- حالا آره یا نه؟
- نمی دونم. غافلگیر شدم!!! با هم موقع ناهار صحبت می کنیم....
اون کلاس خیلی خیلی کند گدشت!! همه اش تو فکر بودم که شب چطوری خواهد بود.موقع ناهار رفتم دنبالش.
گفتم- خب حالا آره یا نه؟
- فکر نکنم بتونم...
گفتم- چرا آخه؟ تو که بیلیطش رو گرفتی, با کسی هم که نمیری.
-موضوع این نیست. موضوع اینه که من باید قبلش برم جایی و خیلی دیر میرسم به رقص.
گفتم- اشکال نداره. با آریا میایم و سوارت می کنیم میریم.
- نمیشه آخه. کاشکی زودتر می پرسیدی.
گفتم- نگو نمی شه, بگو نمی خوای!!
- توروخدا ناراحت نشو! باور کن وقت خوبی نیست.
گفتم- اشکالی نداره. تو فقط نمی خوای, اگر می خواستی می شد.
- باور کن خیلی دوست دارم با هم بریم اما.....
گفتم- می دونستم می گی نه....
((یکهو یادم میاد این همون راهروی تو خوابم هست! خوابم واقعیت داشت))
- بهروز چی شد؟؟؟
گفتم- هیچی یاد خوابم افتادم.
- چه خوابی؟
گفتم- همه اینارو دیشب تو خوابم دیدم! اما بهش توجهی نکردم و بازم بهت پیشنهاد دادم. به هرحال اگر نظرت عوض شد بهم زنگ بزن!
دیگه حوصله هیچی و هیچ کس رو نداشتم. قبل زنگ دوبار هم بهش زنگ زدم اما جواب ندند. آخرش برام sms زد که خیلی شرمنده ام و اینا. اصلا" به اون رقص هم نرفت....
حالا راضی شده؟؟
کامران- بقیه اش؟
- بعدا"!
گفت- می دونم شاید از دستم خیلی ناراحت باشی, از رفتارت می فهمم, اما باور کن ما با هم اگر دوست باشیم بهتره. باور کن من هنوزم دوست دارم اما به عنوان یک دوست خوب. تو خیلی دوست خوبی هستی و می خوام همین طوری که هست باشه
گفتم- همین؟ هرچی تو میخوای باید باشه؟ یه بار پرسیدی من چرا اعصابم خورده؟ پرسیدی چرا اصلا" دیگه حرف نمی زنم؟
گفت- نه. هنوز هم دیر نشده می تونی بگم
گفتم- برای تو دیر نشده. برای من خیلی دیر شده. باهام خوب بازی کردی! آدمو بلدی عاشق خودت کنی و بعد خوردش کنی
گفت- دروغ نگو...! تو منو دوستم نداشتی.
گفتم- کی چنین حرفی رو می زنه؟
گفت- من می گم. و تو منو مدت کمی هست که میشناسی. همه چیز رو فراموش کن. می خوام تو همون بهروزی باشی که بودی! و مثل قبل باهم دوست باشیم.
هیچی نگفتم راهم رو کشیدم و رفتم. دیگه برام هیچ ارزشی نداشت که چی بشه. همه متوجه این بودن که من یک چیزیم شده. یکی از بچه ها بنام اندی که یکم از قضیه با خبر بود اومد و باهم صحبت کنه و مثلا" کمک کنه فراموش کنم.
اندی یکی از دوستام بود که خیلی سر به سر این دختره میزاشت و اذیتش می کرد.
اندی- هیچ نگران نباش. این دختره فقط یک ***** بود... فکر می کنی چرا من ازش متنقر هستم؟ همه ازش نفرت دارن.
- اندی مهم نیست دیگه. ولش کن. چیزی بود که گذشت
اندی- آره آفرین. بیخیال. فکر کن چیزی نشده. منم مثل قبل اذیتش می کنم.
از این قضایا گذشت. یه روز اندی کیفش رو داخل کلاس گذاشته بود و برای کاری بیرون کلاس رفته بود. رابطه و منو دختره هم بهتر شده بود. اما مثل قبل نبود. اومد سراغم و خواست تا برم و کیف اندی رو پشت و رو کنم و انتقامش رو از اندی بگیرم. به حساب شوخی این کارو کردم. این جریان ادامه داشت. یعنی همه با هم دوباره دوست شده بودن و مسائلی که پیش اومده بود رو فراموش کردند.
مدرسه های اونجا خودت هم می دونی دیگه, هر چند به چند وقت رقص میزارن تا دخترا و پسرا برن اگر می خوان. اگر هم از کسی خوشت میومد می تونستی بهش درخواست بدی تا باهات بیاد به اون رقص. خلاصه 3 روز به رقص بعدی مونده بود تا خبر رسیدی با دوست پسرش بهم زده... یه دوست ایرونی داشتم اسمش آریا بود. شب خونه داییم همه جمع بودیم. متوجه شد تو فکر هستم.
آریا- چیه چی شده؟
- چیزی نیست
آریا- الکی نگو. به چی فکر می کنی.
- ببینم تو به خاطر یک دختر حاضر میشی ریسک کنی؟
آریا- اگر ازرششو داشته باشه آره!!
(( براش قضیه رو کامل تعریف کردم ))
آریا- خ این که کاری نداره فردا روز آخره. بپرس ازش می خواد یا نه.
- آخه...
آریا- مگه نمی گی دوسش داری. پس برو سراغش. منم می برمتون اگر خواستی.
برای اینکه جذاب تر بشه یکی از تی شرت های سفیدم رو برداشتم و وز نوشتم: " با من می رقصی؟ " و آریا هم کمک کرد و یکم قشنگش کرد. شب خوابم نمی برد. یادمه خواب دیدم توی راهروی مدرسه واساده بودیم و بهش درخواست دادم و برمیگرده بهم می گه چرا من؟ این همه دختر؟ ما به در هم نمی خوریم. برو دنبال یکی دیگه. صبح از خواب پا شدم و فقط همه اون ها رو یک خواب دونستم. آماده شدم و رفتم مدزسه. قبل چهارمین کلاسم آریا رو دیدم.
آریا- پرسیدی ازش؟
- نه منتظرشم. کلاسش همین بقله.
آریا- خیلی خوب بهم خبر بده.
از دور دیدم داره میاد. داد زد: چی شده؟؟ منتظر کی هستی دم کلاس من؟؟
گفتم- خودت !
- برای چی؟ چی شده؟
گفتم- کیفم رو باز کن! توش یک کیسه هست. درش بیار.
- چی هست؟ (( در کیفم رو باز کرد کیسه رو در آورد))... بیا.
گفتم- مال من نیست. مال توئه. درش بیار
((درش آورد و نگاهش کرد. مات و بمهوت. دیدم اشک تو جشاش جمع شده. همین موقع بود که زنگ خورد و مجبور بودیم بریم سر کلاس))
گفتم- حالا آره یا نه؟
- نمی دونم. غافلگیر شدم!!! با هم موقع ناهار صحبت می کنیم....
اون کلاس خیلی خیلی کند گدشت!! همه اش تو فکر بودم که شب چطوری خواهد بود.موقع ناهار رفتم دنبالش.
گفتم- خب حالا آره یا نه؟
- فکر نکنم بتونم...
گفتم- چرا آخه؟ تو که بیلیطش رو گرفتی, با کسی هم که نمیری.
-موضوع این نیست. موضوع اینه که من باید قبلش برم جایی و خیلی دیر میرسم به رقص.
گفتم- اشکال نداره. با آریا میایم و سوارت می کنیم میریم.
- نمیشه آخه. کاشکی زودتر می پرسیدی.
گفتم- نگو نمی شه, بگو نمی خوای!!
- توروخدا ناراحت نشو! باور کن وقت خوبی نیست.
گفتم- اشکالی نداره. تو فقط نمی خوای, اگر می خواستی می شد.
- باور کن خیلی دوست دارم با هم بریم اما.....
گفتم- می دونستم می گی نه....
((یکهو یادم میاد این همون راهروی تو خوابم هست! خوابم واقعیت داشت))
- بهروز چی شد؟؟؟
گفتم- هیچی یاد خوابم افتادم.
- چه خوابی؟
گفتم- همه اینارو دیشب تو خوابم دیدم! اما بهش توجهی نکردم و بازم بهت پیشنهاد دادم. به هرحال اگر نظرت عوض شد بهم زنگ بزن!
دیگه حوصله هیچی و هیچ کس رو نداشتم. قبل زنگ دوبار هم بهش زنگ زدم اما جواب ندند. آخرش برام sms زد که خیلی شرمنده ام و اینا. اصلا" به اون رقص هم نرفت....
حالا راضی شده؟؟
کامران- بقیه اش؟
- بعدا"!
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
