تبليغاتX
داستان من
قسمت 18 
رسیدم خونه و دیدم ماشین کامران دم در هست. وارد شدم .

کامران- به به آقا داماد. پیاده روی خوش گذشت؟؟؟
- خیلی خری
کامران- من خرم یا تو؟ حالا رفتین محضر یا نه؟
- محضر برای چی؟
کامران- عروس خانوم ....
- حرف نزن که کتک می خوری
کامران- حالا چطور بود؟ خوش گذشت؟
- آره. اصلا" فرقی نکرده!
کامران- یعنی هنوز همونطور بد اخلاق و ....
- باز که تو...
کامران- غلط کردم. خب بعدش چی؟
- هیچی دیگه گفتم بره سر کلاس..
کامران- خاک تو سرت!! این همه 7 صبح منو بیدار کردی که بری نفیس رو بفرستی سر کلاس؟؟
- روتو برم.

مامانم اومد تو اتاقم . مثل اینکه قضیه رو از بیرون شنیده بود

کامران- فریبا خانوم مبارکه ...
مامانم- چی؟
کامران- عروستون دیگه. به پای هم پیر شن.
مامانم- عروس؟؟؟ از کی که ما خبر نداریم؟
کامران- مگه نگفته؟؟ پارسال یک دختره رو نامزد کرد همونجا که بود
مامانم- این جوکت قدیمی شده. عین همین رو به مامانت هم گفته بودی
کامران- نه اما جدی. مبارکه
- مامان حرف اینو گوش نده. میشناسیش که خله از خودش حرف در میاره. کامران پاشو بریم یه سر آفتاب.
مامانم- داری میری گوشی منم همراهت ببر اگر کاری داشتی زنگ بزن.

گوشی رو گرفتم و با کامران به سمت آقتاب حرکت کردیم. وقتی رسیدیم و نشستیم یکم حرف زدیم تا..

کامران- بهروز نمی خوای بازم تعریف کنی؟
- چیو؟
کامران- بقیه همون همیشگی رو
- جون بهروز گیر نده.
کامران- نه باید بگی
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت