یادمه تو خواب دیدم که رفتم ایران و سراق یکی یکی دوستام اما هیچ کدوم منو یادشون نیست
- بهروز پاشو پاشو خونه آتیش گرفته
با شوک از خواب پا شدم دیدم کامران جلوم واساده و قه قه بهم می خنده.
کامران- خوشم میاد زود خر می شی. پاشو بریم دیر شده.
هنوز گیج بودم, نمی دونستم خوابم یا بیدار, چشمام رو دوباره بستم.
کامران- پا می شی یا روت آب بریزم
- جون کامی برو بزار من بخوابم
کامران- خره 2 ساعت به پروازه, پاشو تا جا نموندیم,
از جام پاشودم و سریع حاضر شدم و به طرف فرودگاه حرکت کردیم....
کامران- تو هواپیما انقدر بخواب تا خسته شی
- اگر تو بزاری باشه
کامران- ببین 2 ساعت می زارم بخوابی, بعد پا می شی تا آخرین دقیقه پرواز باهم حرف می زنیم.
- آخه راجع به چی؟
کامران- تو کاریت نباشه .
بلاخره سوار هواپیما شدیم و بعد چند ساعت کامران بیدارم کرد...
کامران- پاشو دیگه حوصله ام سر رفت.
- مگه من اسباب بازی ام؟؟ آهنگ گوش کن .فیلم ببین .
کامران- نه . مثل اینکه قرارمون یادت نیست
- چه قراری؟
کامران- قرار شد با هم صحبت کنیم. مثلا" بگو این چند سال که اینجا بودی چه کارایی کردی
- هیچی درس خوندم
کامران- غلط کردی... غیر ممکنه تو فقط بیای اینجا و درس بخونی . یالا تعریف کن. مثلا" بگو ببینم با کیا دوست شدی... از دوستایی که داشتی ... کارایی که کردی
- خیلی خوب, پس حرف نزن و گوش کن.
کامران- بزار تخمه بیارم بعد بگو.
- اصلا" نمی گم
کامران- چیز خوردم, بگو
- روزهای اول که اومده بودم عین یک خواب بود برام, فکر می کردم هر لحظه ممکنه از خواب پا شم و آماده بشم برای مدرسه... اما خواب نبود.. همه چیز راست بود و همه اینا وقتی بهم ثابت شد که شروع کردم به رفتن به مدرسه. تو مدرسه بچه های ایرانی خیلی کم بودن.. یکیشون بود به نام بهنام با برادرش بهداد, بچه های بدی نبودن اما شر بودن بازم یکی دیگه هم بود که زیاد کرم می ریخت . الانم فقط با بهنام رابطه دارم, اونم خیلی کم. خلاصه مدرسه میگذشت. با آدمای جورواجوری در افتادم. مدرسه اولی که رفتم پر از روس و مکزیکی و اینها بود برای همین دنبال دوست پیدا کردن نبودم خیلی و بیشتر هم با همین ایرانی ها گشدم و باهاشون بیشتر دوست شدم.
- بهروز پاشو پاشو خونه آتیش گرفته
با شوک از خواب پا شدم دیدم کامران جلوم واساده و قه قه بهم می خنده.
کامران- خوشم میاد زود خر می شی. پاشو بریم دیر شده.
هنوز گیج بودم, نمی دونستم خوابم یا بیدار, چشمام رو دوباره بستم.
کامران- پا می شی یا روت آب بریزم
- جون کامی برو بزار من بخوابم
کامران- خره 2 ساعت به پروازه, پاشو تا جا نموندیم,
از جام پاشودم و سریع حاضر شدم و به طرف فرودگاه حرکت کردیم....
کامران- تو هواپیما انقدر بخواب تا خسته شی
- اگر تو بزاری باشه
کامران- ببین 2 ساعت می زارم بخوابی, بعد پا می شی تا آخرین دقیقه پرواز باهم حرف می زنیم.
- آخه راجع به چی؟
کامران- تو کاریت نباشه .
بلاخره سوار هواپیما شدیم و بعد چند ساعت کامران بیدارم کرد...
کامران- پاشو دیگه حوصله ام سر رفت.
- مگه من اسباب بازی ام؟؟ آهنگ گوش کن .فیلم ببین .
کامران- نه . مثل اینکه قرارمون یادت نیست
- چه قراری؟
کامران- قرار شد با هم صحبت کنیم. مثلا" بگو این چند سال که اینجا بودی چه کارایی کردی
- هیچی درس خوندم
کامران- غلط کردی... غیر ممکنه تو فقط بیای اینجا و درس بخونی . یالا تعریف کن. مثلا" بگو ببینم با کیا دوست شدی... از دوستایی که داشتی ... کارایی که کردی
- خیلی خوب, پس حرف نزن و گوش کن.
کامران- بزار تخمه بیارم بعد بگو.
- اصلا" نمی گم
کامران- چیز خوردم, بگو
- روزهای اول که اومده بودم عین یک خواب بود برام, فکر می کردم هر لحظه ممکنه از خواب پا شم و آماده بشم برای مدرسه... اما خواب نبود.. همه چیز راست بود و همه اینا وقتی بهم ثابت شد که شروع کردم به رفتن به مدرسه. تو مدرسه بچه های ایرانی خیلی کم بودن.. یکیشون بود به نام بهنام با برادرش بهداد, بچه های بدی نبودن اما شر بودن بازم یکی دیگه هم بود که زیاد کرم می ریخت . الانم فقط با بهنام رابطه دارم, اونم خیلی کم. خلاصه مدرسه میگذشت. با آدمای جورواجوری در افتادم. مدرسه اولی که رفتم پر از روس و مکزیکی و اینها بود برای همین دنبال دوست پیدا کردن نبودم خیلی و بیشتر هم با همین ایرانی ها گشدم و باهاشون بیشتر دوست شدم.
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
