جواب سوال:
نویسنده:
کی برات غذا درست میکرد؟ با فامیل زندگی کردم
تو که میگی 17 سالته پس چه جوری می خواستی با نفیس که بزرگتر از خودته ازدواج کنی جوجه؟ مگه چند ماه اختلاف مهمه؟ مگه حتما" باید ازش 10 سال بزرگتر باشم تا درست باشه؟؟
اما از طرز حرف زدنت معلومه خیلی بچه ای
داستان هنوزم می گم 90% واقعی هست.. همه چیز رو نمی شه نوشت.. بعدم من که کسی رو زور نکردم بیاد داستان رو بخونه.. هیچ جایی هم تبلیغ نکردم!
این بیشتر یک نوع بلاگ بود برای دوستای ایرانم که بخونن چه کارایی می
کنم.. این هم داستان نیست.. زندگی روزمره ی من هست.. هر اتفاقی می افته رو
مثل داستان می نویسم...
بیخیالش...
-------------------------------
سرت رو درد نیارم داش کامران گذشت.. شماره رو گذاشتم تو جیبم. دیگه از هرچی دختر و این چیز ها بود خسته شدم.. همیشه یه مشکلی پیش میامد.. دیگه نمی دونستم چی کار کنم.. یه هفته ای گذشت که بابی اومد جلو گفت
بابی- بهش زنگ زدی؟
- به کی؟
بابی- به "ج"
- نه بابا. تو که داستان منو می دونی..
بابی- بابا تو چرا سریع تسلیم میشی و زود از همه چیز خسته میشی؟ این دختره خوبیه.. باهاش یه صحبت بکن ضرر که نمی کنی..
باز هم گذشت.. یه روز داشتم میرفتم جایی (اون موقع هنوز با داییم زندگی می کردم). تو ماشین بودم که تو پیاده رو "ج" رو دیدم. داشت برای خودش راه میرفت. یاد حرف بابی افتادم.. بهش SMS زدم..
کامران- تو هم با این اس ام اس بازیت..
- سلام.
ج-شما؟
- من.. نمیشناسی؟
ج-نه باید بشناسم؟
- بهت نشونی می دم.. شمارم رو از کسی می خواستی..
ج-بهروزی؟
- اسمم رو می دونستی؟
ج- آره
- عجب.. الان توی خیابون *** داری با یه کیف زرد راه میری؟
ج-آره چطور؟
اینو که گفت دور زدم و رفتم از پشت براش بوق زدم.. منو دید و سوار شد..
ج-این جاها زندگی میکنی؟
- آره خونه داییم همین بالاس. توهم اینجاها زندگی می کنی؟
ج-نه خونه یکی از دوستام بودم.. دارم میرم سر کار الان.
- کجا کار می کنی؟
ج- تو یکی از همین لباس فروشی های ***.
خلاصه یکم حرف زدیم و رفتم سر کارش پیادش کردم.. خلاصه همینطور 2 3 روز گذشت و میرفتم پیشش قبل کار می دیدمش... تا یه روز توی دانشگاه داشتیم با هم راه می رفتیم تا منو با یکی از دوستاش آشنا کنه.. همونطور که راه مرفتیم.. دیدم دستم رو گرفته و ول نمی کنه.. اول جا خوردم .. مثل اینکه از قیافم فهمید.
ج- اشکالی که نداره؟ (به دستم اشاره کرد)
- نه.
راستشو بخوای داش کامی خودمم یه جورایی خوشحال بودم.. نمی دونم چرا.. یه احسساسی داشتم
کامران- پاشو دیگه بسه.. خودتو جمع کن.
