تبليغاتX
داستان من
قسمت 42 
کامران - باشه من می رم بیرون.. اما به نظر من خر این نشو! این داره بازیت میده.. برو برای خودت یه دختر خوب پیدا کن! یکی که قدرت رو بدونه رفیق من..
- باور کن م. دختر خوبیه!
کامران - نمی گم دختر بدیه... نمی خوای بگی آخرش چی شد چند سال پیش؟
- خیلی می خوای بدونی مثل اینکه؟
کامران - آره.. خیلی!
- خیلی خب. بعد از اون جریان که پرسیدم ما چی هستیم و اینا دیگه با هم برای مدت طولانیی حرف نزدیم.. بیخیالش شده بودم.. یعنی فایده ای نداره.. تو هی به یکی ابراز علاقه کنی و اونم اصلا" تحویل نگیره.. تحویل می گرفت.. اما حرفهاش همیشه دروغ بود. رفیقم ب. همیشه می گفت این آدم دروغ گوییه .. هر چی می گه از حرف هاش دروغه.. اما من خر نمی دونم چرا حرفشو بارو نمی کردم.. فکر کنم همیشه قصد داشتم به بقیه نشون بدم که در مورد م. اشتباه می کنن.. می فهمی چی می گم؟یه روزی ب. ازم پرسید
-چرا انقدر به این علاقه داری؟

- خودمم نمی دونم.. اما به نظرم با همه دخترای دیگه ای که بودم فرق داره..
ب.- چطوری آخه؟
- طرز رفتارش, اخلافش, ناز کردنش...
ب.- آره. دروغ گفتنش.. بازیت دادنش...
یعنی طوری شده بود که دیگه همه می گفتن داره بازیم میده.. اما هیچ چیزی جلو دارم نبود.. خلاصه وارد جزئیات نمیشم.. یه 2 3 ماهی شاید اصلا" با هم حرف نزدیم.. یه روزی خیلی سرگرم درس هام بودم طبق معمول برام اس ام اس اومد.. دیدم از م. هست و میگه "سلام" اول گفتم لابد شاید اشتباهی فرستاده.. تحویلش نگرفتم.. 30 دقیقه بعد دوباره نوشت "اگر نمی خوای حرف بزنی اشکالی نداره.. درک می کنم" به خودم گفتم جهنم.. بزار جوابش رو بدم ببینم چی می خواد.. خلاصه نمی دونم چی شد آخرش بهم زنگ زد.. بعد چند دقیقه فهمیدم می خواد حال منو بگیره..
ازم پرسید - خب دیگه چه خبر؟
گفتم- هیچی.. مدرسه.. شما سرتون همیشه شلوغه.. ازتون خبری نیست.. خبر بگید.
م.- هیجی منم با یه پسری دوست شدم...
هیچی نگفتم.. اومدم بگم آفرین.. اما یه صدایی می گفت خودتو ناراحت نشون نده..
- عه؟ خیلی خوبه! برای اینه ازت خبری نیست؟
م.- آره...

|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 41  
سلام.. نمی خواستم دیگه بنویسم.. اما کامنت هارو دیدم مگه می تونم جلو خودمو بگیرم حالا؟؟ حتما" آی دی هاتون رو بزارید ADD می کنم!!
------------------------------------------------
چند روز بعد تلفنم زنگ زد. خودش بود. نمی خواستم باهاش حرف بزنم. می ترسیدم دوباره گول حرفها و دروغ هاش رو بخورم.

کامران- نمی خوای جواب بدی اون لامسب رو؟
- به تو چه؟
تلفن رو از دستم گرفت.

کامران- الو؟
کامران- نه بهروز کیه؟
کامران- ما اینجا یه بهروز داریم که الان سگیه.. اگه باهاش حرف بزنی گازت میگیره.
کامران-من بهروز باشم؟؟ من غلط بکنم.
- بده من گوشی رو.. بله؟
م.- شناختی؟
- مگه می تونم نشناسم؟
م.- نمی دونم.. می خواستم ببینم میای بریم ناهار بیرون؟
- که چی بشه
کامران که داشت به حرفها گوش می داد- خره بگو آره.. ببین چی می خواد
م.- چرا انقدر عصبانیی؟
- بیخیال.. باشه ساعت ۲ بیا سر جای همیشگی..
بعد از قطع کردن تلفن رفتم حاضر شدم و رقتم سر قرار.. وقتی برگشتم خونه، کامران سریع پرسید..
کامران- چی شد؟
- هیچی ..
کامران- تعریف کن بابا..
- رفتم سر قرار و همون داستانای همیشه.. می خواست دوباره باهام در رتباط باشه.. برگشت بهم گفت با اینکه خیلی وقت هست که باهم ارتباطی نداشتیم همیشه تو فکرم بوده...
کامران- خب آخرش چی؟
- هیچی .. جون کامران خیلی میترسم...
کامران- چرا؟
- می ترسم دوبازه بازیم بده.. یادته برات تعریف کردم بعد دعوا دوباره بهم اس ام اس داد و این دری وریها؟ می دونی آخرش چی شد؟؟
کامران- نه
- هیچی بازم بازیم داد... همیشه همینطوری میشه..
کامران- نکنه هنوزم بهش علاقه داری..
-نمی دونم.. یه ضرب المثل هست می گه همیشه جا برای عشق اولت هست...
کامران-یه ضرب المثل هست می گه غلط کردی اگه این عشق اولت بود.. موقع نفیس هم همین شعر و ور ها رو گفتی آخرش..
-باز تو پر رو شدی؟؟
کامران- حالا چی کار می خوای بکنی؟
-نمی دونم.. منو این همیشه این رابطه رو داریم.. ۲ ماه با هم هستیم.. ۳ ماه با هم حرف نمی زنیم.. دوباره از اول..
کامران-  لابد تو هم نمی فهمی اون خر گیر آورده؟
- پاشو گم شو بیرون... مارو باش با کی داریم درددل می کنیم...

|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت