- باور کن م. دختر خوبیه!
کامران - نمی گم دختر بدیه... نمی خوای بگی آخرش چی شد چند سال پیش؟
- خیلی می خوای بدونی مثل اینکه؟
کامران - آره.. خیلی!
- خیلی خب. بعد از اون جریان که پرسیدم ما چی هستیم و اینا دیگه با هم برای مدت طولانیی حرف نزدیم.. بیخیالش شده بودم.. یعنی فایده ای نداره.. تو هی به یکی ابراز علاقه کنی و اونم اصلا" تحویل نگیره.. تحویل می گرفت.. اما حرفهاش همیشه دروغ بود. رفیقم ب. همیشه می گفت این آدم دروغ گوییه .. هر چی می گه از حرف هاش دروغه.. اما من خر نمی دونم چرا حرفشو بارو نمی کردم.. فکر کنم همیشه قصد داشتم به بقیه نشون بدم که در مورد م. اشتباه می کنن.. می فهمی چی می گم؟یه روزی ب. ازم پرسید
-چرا انقدر به این علاقه داری؟
- خودمم نمی دونم.. اما به نظرم با همه دخترای دیگه ای که بودم فرق داره..
ب.- چطوری آخه؟
- طرز رفتارش, اخلافش, ناز کردنش...
ب.- آره. دروغ گفتنش.. بازیت دادنش...
یعنی طوری شده بود که دیگه همه می گفتن داره بازیم میده.. اما هیچ چیزی جلو دارم نبود.. خلاصه وارد جزئیات نمیشم.. یه 2 3 ماهی شاید اصلا" با هم حرف نزدیم.. یه روزی خیلی سرگرم درس هام بودم طبق معمول برام اس ام اس اومد.. دیدم از م. هست و میگه "سلام" اول گفتم لابد شاید اشتباهی فرستاده.. تحویلش نگرفتم.. 30 دقیقه بعد دوباره نوشت "اگر نمی خوای حرف بزنی اشکالی نداره.. درک می کنم" به خودم گفتم جهنم.. بزار جوابش رو بدم ببینم چی می خواد.. خلاصه نمی دونم چی شد آخرش بهم زنگ زد.. بعد چند دقیقه فهمیدم می خواد حال منو بگیره..
ازم پرسید - خب دیگه چه خبر؟
گفتم- هیچی.. مدرسه.. شما سرتون همیشه شلوغه.. ازتون خبری نیست.. خبر بگید.
م.- هیجی منم با یه پسری دوست شدم...
هیچی نگفتم.. اومدم بگم آفرین.. اما یه صدایی می گفت خودتو ناراحت نشون نده..
- عه؟ خیلی خوبه! برای اینه ازت خبری نیست؟
م.- آره...
