تبليغاتX
داستان من
قسمت 37 
خدای من! چی می دیدم. بعد 2 3 سال م. رو دیدم. پشت صندوق داشت کار می کرد. منو ندیده بود هنوز. سریع به فارسی به کامران گفتم:
- کامران من می رم بیرون تو اینارو برای من حساب کن پولشو بهت می دم.
کامران- چرا؟ چی شده؟
- این همون دختره است که داشتم برات می گفتم..

تا این رو گفتم سریع رو به دختر کرد و گفت
کامران- خانوم شما این رفیق منو میشناسید؟

اومدم برم بیرون اما دیگه دیر شده بود. یکم بهم نگاه کرد. حق هم داشت بعد این چند وقت نشناسه.. بعد چند ثانیه شناخت. کامران رو به من کرد و به فارسی گفت: "خانوم مثل اینکه دوزاریش دیر میافته.."

م- تو .. بهروز... نیستی؟؟
کامران به فارسی- بهروز دوزاریش افتاد بلاخره!!
- چرا خودمم.
م- اینجا چی کار می کنی؟
- چی کار می کنم به نظرت؟
م- ببخشید.. سوالم احمقانه بود. خوبی؟
- آره. (به فارسی ) کامران سریع تر تمومش کن. حوصله اینو بازی هاشو ندارم.
م- چرا به فارسی حرف می زنی؟ چیزیه که من نباید بفهمم؟
کامران- نه خانوم جون. این آقا بهروز ما روش نمیشه بگه کار بد داره باید بره دستشویی.. به فارسی گفت شما نفمید.. خجالتیه دیگه
م- (با خنده) بهروز این دوستت کیه؟
- دوستمه.. کامران. کامران پولو بده بریم.
م- هنوزم از دستم ناراحتی؟؟
- نه مهم نیست دیگه برام.
م- می تونمی شماره تلفن جدیدت رو بهم بدی؟؟
بهش شمارم رو دادم.
م- اشکالی نداره بهت زنگ بزنم؟؟
- اگه کار مهمی داشتی, نه اشکالی نداره.
م- تو که هنوزم ناراحت به نظر میای؟
- نه. چیزیم نیست.
کامران پولشو داد و رفت بیرون. منم یه خداحافظ گفتم و پشتش راه افتادم.

کامران- قضیه چیه؟؟
- چه قضیه ای؟
کامران- همین حرفا که زدید.. چی شده مگه؟
- حالا بهت بعدا" می گم. الان سوار ماشین شو بریم خونه که اصلا" حوصله ندارم

|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 36 
تغریف کردن این داستانها و رفتن به اون زمان ها حالم رو گرفت.. خیلی دوران خوبی بود. رفتم سراغ عکس هایی که داشتم ازش. خیلی خاطره های خوبی داشتم ازش. تو همین اطاق جقدر باهاش صحبت کردم. چقدر باهم گفتیم و خندیدم. خیلی دوست داشتم می تونستم زمان و برگردونم و به موقعی برم که باهم بودیم...تو همین فکرها بودم که کامران دوباره وارد اطاقم شد.

کامران- هووووووووی مرتیکه کجایی؟؟ من الان 10 دقیقه است پشت در اطاقت دارم صدات می زنم. فکر کردم خودتو قرق کردی.
- برو بابا حوصله ات رو ندارم.
کامران- باز چه کشتی هات غرق شدن؟
- نه
کامران- بابا مرده؟
- خفه شو برو بیرون اصلا"
کامران- خب پس چه مرگته؟؟
- هیچی بابا.. چیزیم نیست
کامران- میگم بهروز پاشو بریم بیرون یه دوری بزنیم.
- کجا بریم؟
کامران- بریم تو این پاساژ ماساژا ببینیم چه خبره. مردم تو خونه.
- خودت برو من حوصله ندارم.
کامران- جون کامی بگو چته... نکنه قضیه این داستانت که تعریف نکردیه؟؟
- بیخیال
کامران- خودشه! خب می گفتی نمی خوای راجع بهش صحبت کنی..
- حالا از کجا فهمیدی؟؟
کامران- روی کامپیوتر دنبال عکسای ایران می گشتم, عکسای تو و اون دختره به تورم خورد
- اها.. اشکال نداره. تو که غریبه نیستی.. اتفاقا" دوست دارم برات تعریف کنم چی شده. دوران خیلی خوبی بود. اما هر دورانی یه پایانی داره دیگه.
کامران- حالا پاشو بریم یه دوری بزنیم. هوا بخور یادت بره.. تا شب که بقیه اش رو بگی.
- باشه حاضر شو.

رفت بیرون حاضر بشه. فکر بدی نبود. خیلی وقت بود نرفته بودم خرید. هوا هم داشت سرد می شد. باید لباس گرم می گرفتم. راه افتادیم و موقعی که داشتیم تو پاساژ راه می رفتیم وارد یه مغازه شدیم. کامران 2 3 تا خرت و پرت برداشت. منم 1 کاپشن گرفتم. موقعی که می خواستیم حساب کنیم کامران جلو رفت و نمی تونستم چهره دختری که داشت پشت صندوق کار می کرد رو ببینم....
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 35 
-گفت برام یه سورپرایز داره.. زیاد بهش اهمیتی ندادم. فکر نمی کردم چیز مهمی باشه. گفتم لابد می خواد یه کادویی چیزی بگیره. خلاصه گذشت. دیدم خیلی قضیه جدی تر از این حرفهاست. یعنی خیلی باهم جدی تر شده بودیم. یه روزی پایه تلقن که بودیم بحث سورپرایزش رو شروع کرد

م- فکر می کنی سورپرایزم چی باشه؟
- نمی دونم. بهش فکر نکردم
م- حالا یه حدث کوچیک بزن
- نمی دونم آخه. تو بگو..
م- نه من نمی گم. میتونی حدث بزنی یا وایسی تا روزی که بهت بدمش
- 20 سوالیه؟؟
م- نه اما اگه من بگم که سورپرایز نیست. لوس میشه.
- تو جیب جا میشه؟؟
م- لوس خوب حدث بزن دیگه...
- خوب راهنماییم کن
م- باشه... چیز خیلی خوبیه.. خوشحالت می کنه و خیلی پر معنی هست.
- یه شاخه گله؟؟
م- نه.. ببین یه چیزیه که مطمئنم با گرفتنش خوشحال میشی؟

کامران - خره غذا بوده
- حالا که اینطوره نمی گم بقیه اش رو. تا آدم بشی.
کامران- نه ببخشید ... چیز خوردم.. از اونا!!
- نه نمی گم دیگه. خیلی لوس شدی جدیدا"
کامران- تو که انقدر لوس نبودی بگو دیگه.

- خب پس خفه ....

آره خلاصه من هی گفتم اون گقت نه این نیست و این حرفها.. آخرش دیگه بیخیال شدم گفتم منتظر میشم تا بهم بدیش و باهم خداحافظی کردیم. یادمه داشتم می رفتم بخوابم که برام یه اس ام اس اومد: "سورپرایزت جیزی نیست.. یعنی یک شئ نیست". یکم فکر کردم.. خیلی چیزها به ذهنم اومد. نه فکر نکنم درست فکر کرده باشم. بیخیال شدم. بهش اس ام اس زدم پس چیه؟ ولی بهم حواب سر بالا داد و دودر شدم.

حالا لطف کن برو بیرون.. سر راهت درم ببند که حوصله ات رو ندارم.
کامران در حالی که بلند میشه بالشم رو برداشتم و محکم انداخت تو صورتم و به یاد بچگیهامون باهم شروع به کشتی گرفتن کردیم....
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت