تبليغاتX
داستان من
قسمت 34 
رفتم تو اطاقم.. نمی دونستم از کجا فهمیده که بهش کامل داستانم رو نگفتم. بعد نیم ساعت وارد اطاقم شد.

کامران- خب می خوای بقیه اش رو بگی؟
- بقیه چیو ؟؟
کامران- داستانت رو
- چه فزقی به حال تو می کنه؟؟
کامران- حالا میمیری بگی؟ می خوام بدونم به رفیقم چیا گذشته
- واسه ات یکمه دیگه می گم همین. تا کجا گفتم؟
کامران- تا جایی که من اومدم اینجا
- یه 2 سال قبل این که تو بیای با یه دختری آشنا شده بودم.. موها و چشم های قهوه ای. قد بلند. اولاش خبری نبود. توسط یکی از دوستام باهم آشنا شدیم. خیلی سر به سرش میزاشتم. یه 5 ماهی همینطور گذشت. تابستون قبل اومدنت با هم صمیمی تر شدیم. قرار بود با هم بیشتر آشنا بشیم و بریم اینور اونور. می فهمی چی میگم؟ همین طوری 2 ماهی گذشت. باهم دیگه خیلی صمیمی شدیم. مدرسه ها شروع شد و دیگه رفت و آمدمون کمتر شد, آخه هر دو 1 مدرسه نمی رفتیم اما اون خیلی از دخترای مدرسه ی منو میشناخت. خیلی از همونا بهم می گفتم بیخیال این دختر شو. این دختره به دردت نمی خوره اما من گوش نمی دادم.
کامران- آره میشناسمت.. کله خری.. به حرف هیشکی گوش نمیدی
- خلاصه گدشت.. طی اون چندوقت فهمیدم که دوست پسرای قبلیش همه خیلی باهاش بد رفتاری میکردن و اذیتش می کردن و براش عجیب بود که برای یه بار یه پسر باهاش داره صادقانه برخورد می کنه. چند وقتی گذشت و یه روز سر یه چیز الکی با هم دعوامون شد.. هر چی شد بار هم کردیم. یادمه بهش یه جا گفتم که اصلا" به من اهمیت نمی ده و کاشکی به حرف دوستام گوش میدادم و همین ناراحتش کرد. به هر بدبختیی بود با هم مشکلاتمون رو رفع کردیم رفتم خوابیدم. فرداش که از خواب پا شدم بهم زنگ زد و بعد سلام و احوال پرسی بهم گفت برام یه سورپرایز داره...
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 33 
فردا صبح از خواب پاشدم. هنوز خسته بودم. دیدم کامران نیست, فکر کردم رفته خونه. به همین خیال بلند شدم که یکهو یکی از زیر تختم پامو کشید...

کامران- سلام رفیق
- سلام و مرض مرتیکه. این چه مسخره بازییه؟؟
کامران- اووووووه حالا باهات باز شوخی کردن ناراحت شدی؟
- مرض. پاشو وسائل رو جمع کن بریم سراغ بیلیط.
کامران- بیلیط؟؟؟ به کجا؟
- من دارم برمیگردم.
کامران- تو ....
- من چی؟؟
کامران- چرا؟ بخاطر یه دختر؟
- نه, دلیلی برای موندن نمی بینم.
کامران- کی می خوایم بریم؟
- بریم؟ مگه تو هم می خوای بیای؟؟
کامران- یا باهم می مونیم, یا با هم میریم.
- هرچه زودتر بهتر .

سوار ماشین شدیم و افتادیم دنبال بیلیط هواپیما که هر چه سریع تر برگردیم. اولین پرواز دقیقا" یک هفته دیگه بود و قرار شد با همون پرواز برگردیم. اون هفته خودمون رو با دیدن بچه ها و دوستای ی قدیمی, و اینور و اونور رفتن گذروندیم. تا برگشتیم و رسیدیم خونه. دیگه داشتم کم کم همه اتفاقات افتاده رو فراموش می کردم. دیگه همه چیز عادی شده بود تا یه روز اومدم خونه ....

کامران- بهروز مطمئنی داستانت رو کامل گفتی بهم؟؟؟
- چطور

حدث می زدم قضیه چیه ...

کامران- بگو آره یا نه؟؟
- نه. یه چیزاییش به تو مربوط نمی شد.
کامران- داشتیم؟؟؟
- آره داشتیم..
کامران- بیخود کردی. شب همه چیز رو تعریف می کنی!
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت