- کاش می تونستم به همین راحتی فراموشش کنم...
کامران- می تونی اگر خودت بخوای...
- فکر می کنی راحته... کاش منم مثل تو ....
کامران- فرق منو تو اینه تو عاشق می شی و بروز می دم .. ولی من نه .. بیخیال خودت باید بخوایی
- ببینم اون عکس که دادی واقعا" ...؟
کامران- فکر می کنی انقدر احمق و بیشعورم که بیام اینطوری خرابت کنم؟
- حالا نفیس چی میشه؟ دلش رو نشکوندم؟
کامران- اشکاش هم الکی بود..
- کی مرخص می شم؟
کامران- تا چند ساعت دیگه... استراحت کن فعلا".
بعد از مرخص شدنم از بیمارستان اومدم خونه, اما هنوز تمام حواصم به نفیس بود. نمی تونستم یک لحظه فراموشش کنم. چرا سرنوشت من اینطوری بود؟ چرا من؟ چرا همیشه من اینطوری میشم. خیلی تو خودم بودم که نفهمیدم کامران کی اومده و وارد اتاقم شده.
کامران- هوی کجایی؟
- هیچی بیخیال
کامران- نمی خوای بگی بقیه داستانت رو؟
- چرا .. جیزی نمونده هر چی مونده بهت میگم شاید بعدا" وقت نشه.
تا همین 4 5 ماه قبل اینکه تو بیای پیشم .. با یه دختر دیگه دوست شده بودم... خیلی دختر خوش اخلاقی بود.. اما اینبار خیلی بازی خورده بودم... خودمونیم, غریبه نیست دورمون, اما قبل این من از یکی دیگه خوشم میومد. اما نمیتونستیم به هم باشیم... تا اینکه من با این دختره, "میستی" دوست شدم... و سرو کله اون یکی دختره وقتی از این قضایا با خبر شد, پیدا شد... و تونست دوباره دل منو بدست بیاره... آره.. دوباره بهش علاقه مند شدم.. اما می دونستم می خواد بازیم بده.. بدون اینکه به میستی بگم باهاش صحبت می کردم ... اما یه روز یاد اون سوال قدیمی افتادم " کسیو انتخاب می کنی که دوست داره ... یا کسی رو که دوسش داری...". برای همین هم بیخیال دختره شدم و با میستی ادامه دادم... اما بعد ها, 2 3 ماه بعد از دوستیمون متوجه شدم که این دوستی ها کشکه و هیچ علاقه ای بهش ندارم.. پس باهاش بهم زدم... و همین
کامران- خیلی خری. خب با هر 2 دوست می شدی...
بهش چیزی نگفتم .. خسته بودم.. رفتم تو تخت و خوابیدم...
کامران- می تونی اگر خودت بخوای...
- فکر می کنی راحته... کاش منم مثل تو ....
کامران- فرق منو تو اینه تو عاشق می شی و بروز می دم .. ولی من نه .. بیخیال خودت باید بخوایی
- ببینم اون عکس که دادی واقعا" ...؟
کامران- فکر می کنی انقدر احمق و بیشعورم که بیام اینطوری خرابت کنم؟
- حالا نفیس چی میشه؟ دلش رو نشکوندم؟
کامران- اشکاش هم الکی بود..
- کی مرخص می شم؟
کامران- تا چند ساعت دیگه... استراحت کن فعلا".
بعد از مرخص شدنم از بیمارستان اومدم خونه, اما هنوز تمام حواصم به نفیس بود. نمی تونستم یک لحظه فراموشش کنم. چرا سرنوشت من اینطوری بود؟ چرا من؟ چرا همیشه من اینطوری میشم. خیلی تو خودم بودم که نفهمیدم کامران کی اومده و وارد اتاقم شده.
کامران- هوی کجایی؟
- هیچی بیخیال
کامران- نمی خوای بگی بقیه داستانت رو؟
- چرا .. جیزی نمونده هر چی مونده بهت میگم شاید بعدا" وقت نشه.
تا همین 4 5 ماه قبل اینکه تو بیای پیشم .. با یه دختر دیگه دوست شده بودم... خیلی دختر خوش اخلاقی بود.. اما اینبار خیلی بازی خورده بودم... خودمونیم, غریبه نیست دورمون, اما قبل این من از یکی دیگه خوشم میومد. اما نمیتونستیم به هم باشیم... تا اینکه من با این دختره, "میستی" دوست شدم... و سرو کله اون یکی دختره وقتی از این قضایا با خبر شد, پیدا شد... و تونست دوباره دل منو بدست بیاره... آره.. دوباره بهش علاقه مند شدم.. اما می دونستم می خواد بازیم بده.. بدون اینکه به میستی بگم باهاش صحبت می کردم ... اما یه روز یاد اون سوال قدیمی افتادم " کسیو انتخاب می کنی که دوست داره ... یا کسی رو که دوسش داری...". برای همین هم بیخیال دختره شدم و با میستی ادامه دادم... اما بعد ها, 2 3 ماه بعد از دوستیمون متوجه شدم که این دوستی ها کشکه و هیچ علاقه ای بهش ندارم.. پس باهاش بهم زدم... و همین
کامران- خیلی خری. خب با هر 2 دوست می شدی...
بهش چیزی نگفتم .. خسته بودم.. رفتم تو تخت و خوابیدم...
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت