- فقط برو بیرون... تنهام بزار
نفیس- مگر من چی کار کردم؟
کامران- بگو چی کار نکردی...
- کامران تو دخالت نکن
((کامران ناراحت شد و چیزی نگفت.))
- می خواستی چی کار کنی نکردی؟ دیگه کاری باهات ندارم.. تو که دیگه نمی خواستی منو ببینی چی شد؟؟ نتونستی رو حرفت واسی؟
نفیس- یعنی می خوای برم؟
جوابش رو ندادم.. گفتم بزار زمان کار خودش رو بکنه.. فقط همون طور که پشتم بهش بود اشک ریختم.... دیگه نمی خواستم به هیچی تو دنیا فکر کنم.. این چه سرنوشتی هست که برای من رقم خورده؟
کامران- نشنیدی چی گفت؟
نفیس- نه چیزی نگفت.. جوابی نداد.
کامران- وقتی چیزی نمی گه یعنی برو... خودت روت رو کم کن برو..
(( نفیس با عصبانیت از در خارج شد ))
- کامران مطمئنی کار درستی رو انجام دادم
کامران- آره. کار درستی کردی.. نذاشتی بازیت بده...
به همه کسانی که می خونن داستان رو :
دست همه شما درد نکنه که کامنت میزارید و نظر می دید ... مشکلاتم زیاد شدن نمی تونم بنویسم... شرمنده ام.
نفیس- مگر من چی کار کردم؟
کامران- بگو چی کار نکردی...
- کامران تو دخالت نکن
((کامران ناراحت شد و چیزی نگفت.))
- می خواستی چی کار کنی نکردی؟ دیگه کاری باهات ندارم.. تو که دیگه نمی خواستی منو ببینی چی شد؟؟ نتونستی رو حرفت واسی؟
نفیس- یعنی می خوای برم؟
جوابش رو ندادم.. گفتم بزار زمان کار خودش رو بکنه.. فقط همون طور که پشتم بهش بود اشک ریختم.... دیگه نمی خواستم به هیچی تو دنیا فکر کنم.. این چه سرنوشتی هست که برای من رقم خورده؟
کامران- نشنیدی چی گفت؟
نفیس- نه چیزی نگفت.. جوابی نداد.
کامران- وقتی چیزی نمی گه یعنی برو... خودت روت رو کم کن برو..
(( نفیس با عصبانیت از در خارج شد ))
- کامران مطمئنی کار درستی رو انجام دادم
کامران- آره. کار درستی کردی.. نذاشتی بازیت بده...
به همه کسانی که می خونن داستان رو :
دست همه شما درد نکنه که کامنت میزارید و نظر می دید ... مشکلاتم زیاد شدن نمی تونم بنویسم... شرمنده ام.
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
