فقط از اون قضیه ها اینو یادمه که روی تخت بیمارستانم و کامران بالا سرم بود و زیر لب فحش می داد...
کامران- به جان خودم یک بار دیگه غش کنی پا می شم می رم یه دست کتکش می زنم
- ولم کن کامران حوصله ندارم...
کامران- دختری که بعد از 4 سال بیاد بهت سر یه چیز الکی تهمت بزنه ارزش این چیزا رو نداره بهروز... بخدا باور کن ارزش نداره...
در اطاق بیمارستان باز شد و نفیس سراسیمه وارد شد...
نفیس- بهروز چه بلایی سر خودت آوردی؟
کامران- مگه واست مهمه؟ الان بگم بهروز به خاطرت رگشو داشت می زد تو مگه تو ارزشی قائل می شه...
چیزی نگفتم... فقط دیدم قطره ای اشک از چشم نفیس پایین اومد
کامران- اشک های الکیتو جمع کن برای خودت نگه دار
نفیس- مگه من چه گناهی کردم؟
کامران- گناه؟ به این نمی شه گفت گناه.. از گناه بد تره... جوون مردم رو اینطوری کردی... اینا همه اش رو به جسب و سن و سالت می زارم... البته اولین دختری نیستی که از این کاری می کنی.. حالا چی از حونش می خوای؟ البته براش حتی جون هم نزاشتی..
روم رو برگردوندم... چیزی نگفتم... گفتم بزار کامران خودش حرف دل منو بزنه..
نفیس- بهروز این چی میگه؟
کامران- حرف دلشو می زنم...
نفیس- از تو نپرسیدم.
جوابی ندادم
نفیس- اومده بودم عذر خواهی
روم رو کردم طرفش بهش یه لبخند تحویل دادم.
- کامران می شه بری بیرون چند دقیقه؟
کامران- بهروز خر نشو...
- نه برو بیرون تلفنتم بده...
کامران لبخندی زد و رفت بیرون
نفیس- بهروز ببخشید... شرمنده ام..
- مگه نمی گفتی زیر سرم بلند شده؟ چی شد پس؟
نفیس- چرا...
- برو پیش همون که بودی..
نفیس- بهروز چی داری میگی؟ همین بود می گفتی عاشقمی؟
- آره من عاشق اون نفیس پاک هستم نه این نفییس....
بهش عکس رو از تو موبایل کامران نشون دادم.. دیگه چیزی نگفت...
-یادت باشه.. من اونور دنیا هم باشم... ازت دور هم باشم ازت خبر خواهم داشت.... حالا برو....
کامران- به جان خودم یک بار دیگه غش کنی پا می شم می رم یه دست کتکش می زنم
- ولم کن کامران حوصله ندارم...
کامران- دختری که بعد از 4 سال بیاد بهت سر یه چیز الکی تهمت بزنه ارزش این چیزا رو نداره بهروز... بخدا باور کن ارزش نداره...
در اطاق بیمارستان باز شد و نفیس سراسیمه وارد شد...
نفیس- بهروز چه بلایی سر خودت آوردی؟
کامران- مگه واست مهمه؟ الان بگم بهروز به خاطرت رگشو داشت می زد تو مگه تو ارزشی قائل می شه...
چیزی نگفتم... فقط دیدم قطره ای اشک از چشم نفیس پایین اومد
کامران- اشک های الکیتو جمع کن برای خودت نگه دار
نفیس- مگه من چه گناهی کردم؟
کامران- گناه؟ به این نمی شه گفت گناه.. از گناه بد تره... جوون مردم رو اینطوری کردی... اینا همه اش رو به جسب و سن و سالت می زارم... البته اولین دختری نیستی که از این کاری می کنی.. حالا چی از حونش می خوای؟ البته براش حتی جون هم نزاشتی..
روم رو برگردوندم... چیزی نگفتم... گفتم بزار کامران خودش حرف دل منو بزنه..
نفیس- بهروز این چی میگه؟
کامران- حرف دلشو می زنم...
نفیس- از تو نپرسیدم.
جوابی ندادم
نفیس- اومده بودم عذر خواهی
روم رو کردم طرفش بهش یه لبخند تحویل دادم.
- کامران می شه بری بیرون چند دقیقه؟
کامران- بهروز خر نشو...
- نه برو بیرون تلفنتم بده...
کامران لبخندی زد و رفت بیرون
نفیس- بهروز ببخشید... شرمنده ام..
- مگه نمی گفتی زیر سرم بلند شده؟ چی شد پس؟
نفیس- چرا...
- برو پیش همون که بودی..
نفیس- بهروز چی داری میگی؟ همین بود می گفتی عاشقمی؟
- آره من عاشق اون نفیس پاک هستم نه این نفییس....
بهش عکس رو از تو موبایل کامران نشون دادم.. دیگه چیزی نگفت...
-یادت باشه.. من اونور دنیا هم باشم... ازت دور هم باشم ازت خبر خواهم داشت.... حالا برو....
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت