تبليغاتX
داستان من
قسمت 30 
فقط از اون قضیه ها اینو یادمه که روی تخت بیمارستانم و کامران بالا سرم بود و زیر لب فحش می داد...

کامران- به جان خودم یک بار دیگه غش کنی پا می شم می رم یه دست کتکش می زنم
- ولم کن کامران حوصله ندارم...
کامران- دختری که بعد از 4 سال بیاد بهت سر یه چیز الکی تهمت بزنه ارزش این چیزا رو نداره بهروز... بخدا باور کن ارزش نداره...

در اطاق بیمارستان باز شد و نفیس سراسیمه وارد شد...

نفیس- بهروز چه بلایی سر خودت آوردی؟
کامران- مگه واست مهمه؟ الان بگم بهروز به خاطرت رگشو داشت می زد تو مگه تو ارزشی قائل می شه...

چیزی نگفتم... فقط دیدم قطره ای اشک از چشم نفیس پایین اومد

کامران- اشک های الکیتو جمع کن برای خودت نگه دار
نفیس- مگه من چه گناهی کردم؟
کامران- گناه؟ به این نمی شه گفت گناه.. از گناه بد تره... جوون مردم رو اینطوری کردی... اینا همه اش رو به جسب و سن و سالت می زارم... البته اولین دختری نیستی که از این کاری می کنی.. حالا چی از حونش می خوای؟ البته براش حتی جون هم نزاشتی..

روم رو برگردوندم... چیزی نگفتم... گفتم بزار کامران خودش حرف دل منو بزنه..

نفیس- بهروز این چی میگه؟
کامران- حرف دلشو می زنم...
نفیس- از تو نپرسیدم.

جوابی ندادم

نفیس- اومده بودم عذر خواهی

روم رو کردم طرفش بهش یه لبخند تحویل دادم.

- کامران می شه بری بیرون چند دقیقه؟
کامران- بهروز خر نشو...
- نه برو بیرون تلفنتم بده...
کامران لبخندی زد و رفت بیرون
نفیس- بهروز ببخشید... شرمنده ام..
- مگه نمی گفتی زیر سرم بلند شده؟ چی شد پس؟
نفیس- چرا...
- برو پیش همون که بودی..
نفیس- بهروز چی داری میگی؟ همین بود می گفتی عاشقمی؟
- آره من عاشق اون نفیس پاک هستم نه این نفییس....

بهش عکس رو از تو موبایل کامران نشون دادم.. دیگه چیزی نگفت...

-یادت باشه.. من اونور دنیا هم باشم... ازت دور هم باشم ازت خبر خواهم داشت.... حالا برو....
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 29 
از اون قضایا گذشت... دیگه بیخیال بودم... 3 4 روز از خونه اصلا" بیرون نرفتم... کامران اومد سراغم, اون بدبختم دید من چیزی نمی گم کلافه شد رفت.. یادمه مرتب می گفت نفیس ارزش این کارارو نداره و این چیزها. صبح که از خواب پا شدم دیدم کامران بالا سرمه داره مسخره بازی در میاره... تحویلش نگرفتم..

کامران- اگر خودت رو لوس کنی بهت نمی گم چی پیدا کردم
- نگو به درک
کامران- مطمئنم می خوای بشنوی
- خب بگو
کامران- نه نمی گم
- اذیت نکن یا بگو یا برو
کامران- چه خشن...
-می گی یا نه
کامران- چیو؟
- گمشو بیرون
کامران- یعنی اون قدر ارزش داشته برات که دیگه به من می گی گمشو بیرون؟
- آره داشت
کامران- خری دیگه
- خر تویی که نمی فهمی...
کامران- نه خر تویی.. خر تویی که سرت رو کردی تو ..... هر چی می خوام دهنم رو وا نکنم نمی زاری... دختری که تورو ول کرده واسه یه پست فطرت, ارزش نداره حتی در موردش فکر کنی... حالا خر منم یا تو؟ یعنی تو از حرفاش نفمیدی دلشو داده به یکی دیگه؟؟

دیگه هیچی نفهمیدم... دیگه به خودمم اعتماد نداشتم.... یعنی راست می گفت؟؟؟؟ یعنی نفیس همه اینا رو برای یه پسر دیگه کرده؟؟

- از کجا می دونی اینا رو؟؟ از خودت ساختی؟
کامران- نه عزیزم رفتم تحقیق...
- چرت نگوووو.... باور نمی کنم
کامران- از بهت عکس نشون بدم چی؟؟
- عکس از چی؟ از کجا؟
کامران- 2 تا دست کافیه؟؟

دست کرد جیبش موبایلش رو در آورد...

کامران- مطمئنی می خوای ببینی؟؟

با سر اشاره کردم... خدا چی داشتم می دیدم؟ نفیس من .......

کامران- بهروز چه مرگت زد؟ بهروز......
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
 
- به همین راحتی ؟؟؟ از نو شروع کنم؟؟
کامران- آره! برو خدا رو شکر کن فهمیدی چطور آدمیه..
- فکر می کنی راحته..
کامران- آره! اگر خودت بخوای از اینم راحت تره. فقط باید بخوای! پاشو برو یه آب به دست و صورتت بزن. بریم یه دوری بیرون بزنیم.
- کجا بریم؟
کامران- سراغ بقیه رفقای قدیمی...
- نه تو برو... من حوصله ندارم
کامران- نه تو برو و زهر مار... مرتیکه رفت که رفت ... به درک. مگه ففط همونی یکی بود؟ تو که یه بار زمین خوردی پاشودی... حالا دیگه اینو نمی تونی فراموش کنی؟ فقط 2 3 ماه اولش سخته ...
- کامران تو اصلآ" نمی فهمی .... نمی دونم چش بود.. خیلی عوض شده بود. آخه من چه گناهی کردم که وقتی از خواب پا می شم می بینم تو بیمارستان بودم. خودت که شاهد بودی. برگشته به من می گه 3 روز سر کارم گذاشتی... هر چی می می گم می گه رفتی اونور عوض شدی.... زیر سرت بلند شده... منو دوست نداری.. مرض داشتم از اونور دنیا بکوبم پاشم پیام اینور دنیا فقط برای اینکه.... توف تو این شانس.
کامران- نترس, می رم ببینم چه خبره که این طوری کرده.. شاید خودش دل به یکی دیگه داده... حالا پا شو بریم یه سر آفتاب... یکم بخند.. آفرین. منم فردا می رم سراغ کاراگاه بازی تا بفهمم قضیه چیه.
- نمی دونم.. فقط می خوام همه چیز مثل قبل بشه... همه چیز برگرده سر جاش. کاش اصلا" مریض نمیشدم.
کامران- عزیز من... هر اتفاقی یه حکمتی داره. یادت باشه! اگر همه چیز برگرده سر جاش اون بازم ممکنه ولت کنه... یه بار کرده! دوباره هم می کنه.. می فهمی چی می گم؟
- آره می فهمم چی می گی. نمی دونم دیگه چی کار کنم..
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت