تبليغاتX
داستان من
قسمت 27 
دوییدم دونبالش دستش رو گرفتم ...

- یعنی به همین راحتی می خوای بزاری بری؟
نفیس- آره...
- پس 3 سال دوستیمون چی شد؟؟ حرومش نکن...
نفیس- حرومش می کنم... مثل آب یخ...
- تو هم مثل اونای دیگه.... همه اتون مثل همید..
نفیس- خیلی کتاب می خونی... داری آهنگ ها رو قرقره می کنی؟؟؟
- چفدر به اینا فکر کردی؟ که هم دیگرو دیدیم اینطوری باهام برخورد کنی؟
نفیس با خنده - خیلی دیوونه ای...
- دروغ می گم ؟؟
نفیس- آره
- بعد این همه وقت هم دیگرو دیدیم باید اینطوری بشه؟؟
نفیس- آره... میدونی چیه؟؟ تو شکاکی.. به همه کس و همه چیز شک داری..فکر می کنی همه چیز باید روی برنامه ریزی باشه..از این خبرا نیست... وقتی 3 4 روز غیبت می زنه انتظار اینا رو هم داشته باش...
- من به چی شک کردم؟
نفیس- از تو یه انتظار دیگه داشتم... اونطوری که جلوه می کردی... انگار خیلی عاشقی؟ ادم عاشق این کارو نمی کنه...
- یادمه کامران یه شعری می خوند که سر به سر من بزاره.... می گفت تا امروز داشتی فرصت زیاد... اما از امروز برام دختر میاد..
نفیس- پس بگو زیر سرت بلند شده
- نه زیر سرم بلند نشده.
نفیس- برو با همون عاشقالایی باش که اومدن سراغت.... لیاغتت من نیستم... تنهام بزار... آشغال ... تا الان هم فکرم رو طلف کردم...
- فکر می کردم ارزش کارایی که برات کردم رو داشته باشی...
نفیس- بهروز. نه می خوام ببینمت.. نه صداتو بشنوم... می فهمی ؟؟؟
- باشه برو.... (زیر لب گفتم) معلوم شده زیر سر کی بلند شده...
نفیس- الانم از حلوم دور شد... برام دیگه هیچ ارزشی نداری..
- باشه میرم... اما دیگه نه چیزی از من می شنوی و ازم خبری بهت می رسه.....


بغض گلوم رو گرفت....دیگه نمی دونستم چی کار کنم.... یه تاکسی گرفتم و به سمت خونه رفتم. ماشین کامران دم در پارک بود. وارد شدم و یک راست رفتم توی اطاقم و در رو بستم.

کامران در حالی که سعی می کرد وارد اطاق بشه- چته بهروز؟؟
- تنهام بزار.
کامران- نه نمیزارم تا نگی چت شده...
- هیچیم نیست ولم کن!!
کامران- معلومه چیزیت نیست.. بیا در رو باز کن تا به زور نیومدم تو اطاق ..

در رو براش باز کردم.

کامران- چه مرگت زده تو؟
- مهم نیست..
کامران- مهم نیست؟؟ پس چرا انقدر تو خودتی؟ نفیس طوریش شده؟
- رفت ...
کامران- یعنی چی؟؟ کجا رفت؟؟؟

براش قضیه رو کامل گفتم ...

کامران- به همین کشکی؟ سر هیچی؟
- آره... سر هیچی .. کامران من چمه؟ بدیی دارم که همه باهام اینطوری می کنن؟
کامران- نه... لیاقتت رو نداشته.... چیزی که برات زیاده دختر... حالا این نشد یکی دیگه..
- دلت خوش ها... این همه سال وقتم رو حروم کردم...
کامران- فدای سرت.. از نو شروع کن....
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 26 
توضیحات :
آره داستان من تموم شد. منم مردم... حالا چی شد؟؟ اینم ادامه

بعد شام با کامران اومدم تو اتاقم.


کامران- خب بگو
- سرت رو درد نمیارم... با دختره 2 3 ماهی قطع رابطه کردم... تو این 2 3 ماه خیلی های دیگه بودن که می تونستم باهاشون دوست بشم... اما نشدم.. دیگه خسته بودم.. از همه چیز.. بعد اون با 2 تا دختر دیگه آشنا شدم... اما خودتم می دونی بیشترشون چی هستن؟؟
کامران- گربه صفت...
- آره... بی معرفتن... خلاصه الانم در خدمت شما هستم....
کامران- کی نفیسو می ری ببینی؟
- فردا. حالا بگیر بخواب دیگه...

فردا صبح پا شدم و خواستم آماده بشم برم دنبالش.. اما نمی تونستم... نمی تونستم از جام تکون بخورم. انگار فلج شدم... صدام بزور در میومد...
- کامران!!!
اما صدام خیلی آروم بود... دستم بردم طرف تلفن و شماره خونه رو گرفتم... بلاخره سر و کله کامران پیدا شد...
کامران- بهروز چته؟؟ چرا این شکلی شدی؟؟؟؟؟
خیلی سعی کردم جوابش رو بدم ... اما چشمام سیاهی رفت... وقتی چشام رو باز کردم دیدم یک جای سبز هستم.. یه جای سبز سبز... تا چشم کار می کرد سبز بود. پر چمن. از دور یکی بهم نزدیک شد... آشنا بود...

-نفیس!!!!!

اما هیچ وقت جوابی نشنیدم... چشمام باز شد... کامران رو دیدم بالا سرم..

- اینجا کجاس؟؟
کامران- بهروز تو چت شده؟؟؟؟
- نمی دونم... من چند وقته اینجام؟؟؟
کامران- از دیروز...
- نفیس....
کامران- مرگ... تورو از اون دنیا آوردمت اینجا... حالا جای اینکه بگی کامران مرسی... میگی نفیس؟؟؟

هیچی نگفتم... همیشه باید بی موقع یک اتفاق بیخود بیفته ...

کامران- نگران نباش... چیزیت نیست... نمی میری.
- دلت خیلی خوشه..
کامران- چیه می خوای برم لباس سیاه بپوشم چون نمردی...
- خیلی.....
کامران- شوخی می کنم دیوونه... حالت بهتره حالا
- نمی دونم.. کی می تونم برم خونه؟
کامران- نمی دونم.. فکر کنم امشب رو اینجایی...

از جام پا شدم.. پرستار اومد جلوم رو بگیره ...

- خیلی ممنون... اما من چیزیم نیست. لطف کنید بزارید....
پرستار- نمی شه. به ما گفتن تا فردا باید نگهتون داریم....
کامران- ببین خانوم پرستار چی می گه... گوش بده. آفرین پسر خوب... خانوم پرستار شما برو من مراقب این مریض روانی هتسم...

پرستاره با خنده رفت بیرون...

- کامران من باید برم... نفیس منتظرمه...
کامران- نترس . نفیس تورو زنده می خواد... مرده ات به درد هیشکی نمی خوره...

اون روز بلاخره تموم شد. فردا رفتم سراغ نفیس... منو دید. اما رد شد. رفتم دنبالش.

- تفیس !!!
تفیس - چی می خوای؟؟؟؟
- چته؟
تفیس- من چیزیم نیست. تو چته
- چرا این طوری می کنی
تفیس- کاری نکردم... فقط کلی وقتمو حروم کردم... منتظرت موندم تا بیای اما نیامدی..
- من نیامدم؟؟ تو یک زنگ زدی ببینی من چمه؟؟؟ من 2 روز بیمارستان بودم..
تفیس- دروغ نگووو.. چیه زیر سرت بلند شده؟؟؟
- چرا چرت و پرت می گی؟ مست کردی؟؟
تفیس- برو برو... خودتی ... از همون اولم دوستم نداشتی..
-چرا اینطوری می کنی.. چرا هر چی میشه اینو می گی؟
نفیس- می گفتی عاشقمی... فکر نکنم مجنون مثل تو لیلی رو تا حالا سر کار گذاشته باشه...
- می گم من ...
نفیس- دروغ نگو..
- من دروغ می گم؟؟؟
نفیس- آره...
- یعنی این همه از اون ور دنیا الکی اومدم ؟؟؟؟ دل مامانمم بیخودی خوش کردم؟؟

جوابم رو نداد... راهش رو کشید رفت...



هنوز این داستان ادامه داره... بازم می نویسم...
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
:( 
هر چی سعی می کنم دیگه نمی تونم بنویسم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! :((


بیاید سایت دوستم : aria-forums.com
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت