دوییدم دونبالش دستش رو گرفتم ...
- یعنی به همین راحتی می خوای بزاری بری؟
نفیس- آره...
- پس 3 سال دوستیمون چی شد؟؟ حرومش نکن...
نفیس- حرومش می کنم... مثل آب یخ...
- تو هم مثل اونای دیگه.... همه اتون مثل همید..
نفیس- خیلی کتاب می خونی... داری آهنگ ها رو قرقره می کنی؟؟؟
- چفدر به اینا فکر کردی؟ که هم دیگرو دیدیم اینطوری باهام برخورد کنی؟
نفیس با خنده - خیلی دیوونه ای...
- دروغ می گم ؟؟
نفیس- آره
- بعد این همه وقت هم دیگرو دیدیم باید اینطوری بشه؟؟
نفیس- آره... میدونی چیه؟؟ تو شکاکی.. به همه کس و همه چیز شک داری..فکر می کنی همه چیز باید روی برنامه ریزی باشه..از این خبرا نیست... وقتی 3 4 روز غیبت می زنه انتظار اینا رو هم داشته باش...
- من به چی شک کردم؟
نفیس- از تو یه انتظار دیگه داشتم... اونطوری که جلوه می کردی... انگار خیلی عاشقی؟ ادم عاشق این کارو نمی کنه...
- یادمه کامران یه شعری می خوند که سر به سر من بزاره.... می گفت تا امروز داشتی فرصت زیاد... اما از امروز برام دختر میاد..
نفیس- پس بگو زیر سرت بلند شده
- نه زیر سرم بلند نشده.
نفیس- برو با همون عاشقالایی باش که اومدن سراغت.... لیاغتت من نیستم... تنهام بزار... آشغال ... تا الان هم فکرم رو طلف کردم...
- فکر می کردم ارزش کارایی که برات کردم رو داشته باشی...
نفیس- بهروز. نه می خوام ببینمت.. نه صداتو بشنوم... می فهمی ؟؟؟
- باشه برو.... (زیر لب گفتم) معلوم شده زیر سر کی بلند شده...
نفیس- الانم از حلوم دور شد... برام دیگه هیچ ارزشی نداری..
- باشه میرم... اما دیگه نه چیزی از من می شنوی و ازم خبری بهت می رسه.....
بغض گلوم رو گرفت....دیگه نمی دونستم چی کار کنم.... یه تاکسی گرفتم و به سمت خونه رفتم. ماشین کامران دم در پارک بود. وارد شدم و یک راست رفتم توی اطاقم و در رو بستم.
کامران در حالی که سعی می کرد وارد اطاق بشه- چته بهروز؟؟
- تنهام بزار.
کامران- نه نمیزارم تا نگی چت شده...
- هیچیم نیست ولم کن!!
کامران- معلومه چیزیت نیست.. بیا در رو باز کن تا به زور نیومدم تو اطاق ..
در رو براش باز کردم.
کامران- چه مرگت زده تو؟
- مهم نیست..
کامران- مهم نیست؟؟ پس چرا انقدر تو خودتی؟ نفیس طوریش شده؟
- رفت ...
کامران- یعنی چی؟؟ کجا رفت؟؟؟
براش قضیه رو کامل گفتم ...
کامران- به همین کشکی؟ سر هیچی؟
- آره... سر هیچی .. کامران من چمه؟ بدیی دارم که همه باهام اینطوری می کنن؟
کامران- نه... لیاقتت رو نداشته.... چیزی که برات زیاده دختر... حالا این نشد یکی دیگه..
- دلت خوش ها... این همه سال وقتم رو حروم کردم...
کامران- فدای سرت.. از نو شروع کن....
- یعنی به همین راحتی می خوای بزاری بری؟
نفیس- آره...
- پس 3 سال دوستیمون چی شد؟؟ حرومش نکن...
نفیس- حرومش می کنم... مثل آب یخ...
- تو هم مثل اونای دیگه.... همه اتون مثل همید..
نفیس- خیلی کتاب می خونی... داری آهنگ ها رو قرقره می کنی؟؟؟
- چفدر به اینا فکر کردی؟ که هم دیگرو دیدیم اینطوری باهام برخورد کنی؟
نفیس با خنده - خیلی دیوونه ای...
- دروغ می گم ؟؟
نفیس- آره
- بعد این همه وقت هم دیگرو دیدیم باید اینطوری بشه؟؟
نفیس- آره... میدونی چیه؟؟ تو شکاکی.. به همه کس و همه چیز شک داری..فکر می کنی همه چیز باید روی برنامه ریزی باشه..از این خبرا نیست... وقتی 3 4 روز غیبت می زنه انتظار اینا رو هم داشته باش...
- من به چی شک کردم؟
نفیس- از تو یه انتظار دیگه داشتم... اونطوری که جلوه می کردی... انگار خیلی عاشقی؟ ادم عاشق این کارو نمی کنه...
- یادمه کامران یه شعری می خوند که سر به سر من بزاره.... می گفت تا امروز داشتی فرصت زیاد... اما از امروز برام دختر میاد..
نفیس- پس بگو زیر سرت بلند شده
- نه زیر سرم بلند نشده.
نفیس- برو با همون عاشقالایی باش که اومدن سراغت.... لیاغتت من نیستم... تنهام بزار... آشغال ... تا الان هم فکرم رو طلف کردم...
- فکر می کردم ارزش کارایی که برات کردم رو داشته باشی...
نفیس- بهروز. نه می خوام ببینمت.. نه صداتو بشنوم... می فهمی ؟؟؟
- باشه برو.... (زیر لب گفتم) معلوم شده زیر سر کی بلند شده...
نفیس- الانم از حلوم دور شد... برام دیگه هیچ ارزشی نداری..
- باشه میرم... اما دیگه نه چیزی از من می شنوی و ازم خبری بهت می رسه.....
بغض گلوم رو گرفت....دیگه نمی دونستم چی کار کنم.... یه تاکسی گرفتم و به سمت خونه رفتم. ماشین کامران دم در پارک بود. وارد شدم و یک راست رفتم توی اطاقم و در رو بستم.
کامران در حالی که سعی می کرد وارد اطاق بشه- چته بهروز؟؟
- تنهام بزار.
کامران- نه نمیزارم تا نگی چت شده...
- هیچیم نیست ولم کن!!
کامران- معلومه چیزیت نیست.. بیا در رو باز کن تا به زور نیومدم تو اطاق ..
در رو براش باز کردم.
کامران- چه مرگت زده تو؟
- مهم نیست..
کامران- مهم نیست؟؟ پس چرا انقدر تو خودتی؟ نفیس طوریش شده؟
- رفت ...
کامران- یعنی چی؟؟ کجا رفت؟؟؟
براش قضیه رو کامل گفتم ...
کامران- به همین کشکی؟ سر هیچی؟
- آره... سر هیچی .. کامران من چمه؟ بدیی دارم که همه باهام اینطوری می کنن؟
کامران- نه... لیاقتت رو نداشته.... چیزی که برات زیاده دختر... حالا این نشد یکی دیگه..
- دلت خوش ها... این همه سال وقتم رو حروم کردم...
کامران- فدای سرت.. از نو شروع کن....
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت