تبليغاتX
داستان من
قسمت 25 
- این مسخره بازیا چی بود؟؟؟
کامران- کدوم؟
- همین که می گی من عاشق شدم و اینا
کامران- چی؟ عاشق شدی؟؟ کی؟؟
- پا میشم می زنمتا
کامران- ببخشید. غلط کردم. نزن.
- لوس نشو
کامران- چی کار کردم آخه؟ بدت رو که نمی خوام؟؟
- آره بدم رو نمی خوای . درست. اما این وضعش نیست که. هنوز معلوم نیست مامان بابای اون بزارن . باید اول بریم صحبت کنیم ...
کامران- خب بابا. آپولو که نمی خوای هوا کنی. یه خواستگاری .فوقش می گن نه دیگه؟
- همین؟ فوقش؟
کامران- بابا چرا ناراحت می شی. شوخی کردم. ایشالا همه چیز درست می شه... ( یه نگاه کرد به ساعت ) . التماس نکن جون تو نمی تونم شب اینجا باشم.
- خب برو خونه
کامران- خیلی التماس نکن لطفا" نمی تونم.
- چیه می خوای بمونی ؟؟
کامران- حالا چون به پاهام افتادی... آره. به شرطی که داستانت رو بگی.
- گیر دادی باز؟
کامران- آره. بد فرم.. ساعت 10 هست. یکم تعریف کن بگیریم بخوابیم.
- خیلی خب. تا اونجا گفتم که برام اس ام اس زدو اینا. خلاصه از اون جریان گذشت و من رفتم مدرسه و دیدم انگار نه انگار. انگار اصلا" منو نمی شناسه. گفتم بیخیال. این ارزششو نداره که باهاش حرف بزنمو اینا. اصلا" تحویل نگرفتم. اونم تحویل نگرفت. یه چند وقتی گذشت و یک روز توی مدرسه دیدمش و گفتم بزار برم ببینم جشه؟رفتم جلو و گفتم سلام خوبی؟ تحویل نگرفت خیلی. گفتم چیه؟ همچین رفتار نمی کنی انگار بهت بدی کردم؟؟ من باید ناراحت باشم که روزمو خراب کردی. حالا تو ناراجتی؟؟
گفت- من ناراحت نیستم. تو فقط منو برای 5 ثانیه تنها نمی زاری.
- 5 ثانیه؟؟ من و تو که الان 3 روزه باهم اصلا" رابطه ای نداشتیم.
گفت- ولم کن بابا. اصلا" تنهام بزار!!
- اگر این طوری می خوای باشه. هیچ اشکالی نداره.
اینو گقتم و راهم رو کشیدم و رفتم و تا 1 ماه باهاش صبحت نکردم....


از بیرون صدای مامانم اومد و برای شام صدامون کرد
کامران- کوفت بخوری . حالا بزور راضیت کردم داستان بگی......
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 24 
کامران- کارو بسپر دست کار دون.
- می خوای چی کار کنی.
کامران- برسیم خونه می گم
- چی کار؟؟؟
کامران- خفه شو می فهمی
(( هر کاریش کردم یک کلمه نگفت می خواد چی کار کنه, تو کل راه صدا ضبط رو زیاد کرده بود و جوابم رو نمی داد. رسیدیم جلوی خونه. رفتیم تو ))

-مثل اینکه نوید و بابام هم خونه هستن
کامران- آره؟؟ اهم هام. (( صداشو صاف کرد ))... آی اهل خونه بیاین که باهاتون کار دارم.
- می خوای چی کار کنی ؟؟؟؟؟
کامران- به تو چه؟ خفه شو.
مامانم - چی شده؟؟ سر آوردی
کامران- نه عروس آوردم.
(( مامان بابام و نوید هر سه زدن ریز خنده ))
نوید- عروسی که تو بیاری چه بدبختیه.
کامران- آره؟؟ خارجیه! موی بور. خوشگل.
نوید- از کجا؟
کامران- مال اون ور آبه.
نوید خندید و گفت- نه حالا چه خبره؟
کامران- داداشت عاشق شده.
(( همونجا رو مبل, محکم پاشو لگد کردم ))
کامران- آخخخخ! چه مرگته؟؟ می بینی آقا نوید؟ عشق وحشیش کرده. با طناب ببندش تا نزنه به سرش دوباره. یهو دیدی زد به صحرا و کویر و اینا.
مامانم- خفه نشی. بگو چی شده؟؟
کامران- هیچی. تو خیابون یک دختره رو دیده عاشق شده و مرغ یه پا داره و اونو می خواد
بابام- آره بهروز؟؟ راست می گه؟
- نه......
کامران نذاشت حرفمو تموم کنم- نگمه. خجالت نکش. عشق همینه.
-کامران اذیت نکن
کامران- بابا شما چی کار دارید عاشق کیه. عاشق شده....
مامان- بهروز جان راست می گه
- اینطوری که این می گه نه....
کامران- تو گل خوردی! دروغ می گم؟ پس نمی خوای بری بگیریش؟؟؟
- نه
کامران- باز دروغ؟؟؟ جلو خودشم اینو می گی
(( دیگه می خواستم خفه اش کنم ))
بابام- خجالت نکش پسرم.. اگر واقعا" دوستش داری بگو...
- آخه نمی شه
کامران- نترس آقا بهروز. مشکل اون طرف هم من حل می کنم.
- نه ترو خدا دیگه کاری نکن. همین طرف کافیه.
کامران- باشه. حالا می خوای؟؟
(( هیچی نگفتم ....))
نوید- هوی. عاشق. می خوای یا نه؟؟؟
- چی بگم والا. اگر بشه چرا که نه.
کامران- مبارکه...
نوید- همچین میگی مبارکه انگار هنوز دختره قبول کرده.
کامران- بابا اگر من این کارا رو نمی کردم, دختره الان می رفت زن یکی دیگه میشد.
(( پا شدم رفتم تو اطاقم.. کامران هم اومد پشت سرم ))
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 23 
((رسیدیم دم خونه نقیس اینا. دیدم کامران همونجا که منو پیاده کرده بود واساده بود))

کامران- به به چشمم روشن. پدرسوخته من نبودم چی کار کردید؟ بهروز از اون کارا هم کردی؟
- بی ادب.
کامران- بابا خب چیز عادییه.
- خیلی پر رو شدی.
کامران- عع. مگه کار بدیه؟ نفیس خانوم کار بدیه؟
نفیس- چی بگم والا.
کامران- مگه چیه؟ منم رفتم خونه از اون کارا کردم. رفتم خونه. رفتم از اون کارا کردم. یه دوش گرفتم و اومدم اینجا. نمی دونم شماها چی فکر بدی کردید. اما من منظور اون نبود...
- خیلی حرف زدی کامران. سوار ماشین شو الان میام.
کامران- نه دیگه نمی شه. با هم سوار می شیم حالا.
(( بهش محلی نذاشتم. رفتم جلو و با نفیس خداجافظی کردم))
نفیس- قولت یادت نره.
کامران- قضیه چیه؟؟ من نبودم بهم قول چی چی دادید؟
- باشه یادم نمی ره. برو. مواظب خودت هم باش.
نفیس- باشه. تو هم برو مواظب خودت باش. خداحافظ.
((سوار ماشین شدم))
کامران- قضیه این قول چی بود؟
- عع تو چی کار داری؟
کامران- ای خدا وضع مارو ببین. 15 سال با یکی رفیقیم بعد می گه به تو چه. باشه دمت گرم دیگه من غریبه شدم؟
- نه بابا. سر به ســـرت میذاشتم. قرار بریم با هم بیرون فردا. جایی که آخرین بار دیدمش.
کامران- اینطوری آدمو خر می کنن و از زیر زبونش حرف می کشن بیرون. حالا کجا بریم؟ ساعت 5ه . کلی وقت داریم تا شب.
- نمی دونم
کامران- می گم مامانت قضیه نفیس رو می دونه
- نه بابا. بهش هنوز نگفتم.
کامران- آخرش چی؟
- چی؟
کامران- چی کار می خوای بکنی؟
- نمی دونم.
کامران- یعنی چی نمی دونم . این همه سال اونور بودی و این دختره رو منتظرت گذاشتی آخرش نمی دونی؟
- باور کن نمی دونم.
کامران- یعنی هیچ احساسی نسبت بهش نداری؟
- چرا.
کامران- چقدر بهش اعتقاد داری؟ موندگاره؟ یا یه هوس؟
- هوس نیست.
کامران- از کجا می دونی؟ فکر نمی کنی این به اصطلاح عشقت به نفیس از روی احساس باشه؟
- نه. چه احساسی آخه؟
کامران- بچگی!
- شاید اون موقع بچه بودیم. اما الان خیلی سال از اون زمان گذشته.س
کامران- مامان بابای اون چیزی می دونن.
- اصلا"! یعنی از هیچی خبر ندارن. باز مامان من فقط می دونه که من یکی رو دوست دارم و عکسش رو رو موبایلم دیده.
کامران- زکی. بگو مامانت همه چیزو می دونه دیگه. اسمش می گفتی که کامل شه.
- نیازی نیست. قبلا" گقتم کامل شده.
کامران- عجب؟
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 22 
(( رفت تو تا حاضر بشه ... دم در منتظر واسادم. من چقدر از این خیابون خاطره دارم؟ یادمه اون اولها که با نفیس آشنا شده بودم و باهم قرار می زاشتیم بریم بیرون همیشه میومدم سر همن خیابون وامیسادم و تا حاضر بشه و ییاد. تو همین خیابون راه می رفتیم و سر خیابون یک فضای سبز بود که می رفتیم اونجا رو چمن ها می شستیم و با هم صحبت می کردیم و در دل می کردیم و این حرف ها. یک پارک هم اون طرف ها بود که هر چی فکر می کردم جاش یادم نمیومد. روز آخری که نفیس رو دیم اوجا بود. ))
نفیس- کجایی؟؟ من الان 2 دقیقه هست دارم بهت نگاه می کنم
-ببخشید. یاد اون موقع افتادم که سر این خیابون منتظرت می موندم.
نفیس- آره؟ نقطه مشترک اینه. منم تو همین خیابون سال ها منتظر تو بودم. اما نه اینطوری که بیای غافلگیر کنی.حالا کجا بریم؟
- بریم همون جای همیشگی؟
نفیس- اون فضای سبزه؟
-بله! والا فضای سبز که چه عرض کنم.
نفیس- باز به فضای سبز کوچه ما گیر دادی؟؟
(( این فضای سبز, که نمیشه بهش گفت فضای سبز, یک زمین سبز و چمن بود و شیب داشت. در واقع انگار کنار خیابون چمن کاشته باشن. اما جای ساکت و آرومی بود. یعنی خیلی رفت و آمد جلوش کم بود))

نفیس- بهروز. من فرقی کردم؟
- نه.
نفیس- واقعا"
- خب. منظورت از تغییر کردن چیه؟ قیافتا" نه خیلی.
نفیس- نه! منظورم اخلاقا" هست.
- نه خیلی.
نفیس- یعنی هنوزم...
- هنوزم چی؟
نفیس- هیچی
- نه بگو
نفیس- هیچی. پس فرقی نکردم؟
- نه. مثل همیشه هستی و خوشحالم که اخلاقت مثل قبل هست.
نفیس- حالا با کامران کی قرار گذاشتی ؟
- بحث هم که خوب بلدی عوض کنی. اشکال نداره! اما, هنوز وقت داریم. یه 15 ذقیقه دیگه گفته میاد دنبالم.
نفیس- بهروز روز آخری که همدیگه رو دیدیم یادته؟
- آره. همه اش رو.
نفیس- فردا میای دنبالم بریم همونجا؟
- آره. چرا که نه؟
نفیس- خیلی خب. حالا پاشو راه بیافتیم طرف خونه. که هم من کلی درس دارم هم اینکه کامران پیداش میشه الان.
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 21 
رسیدیم اونجا و نفیس رو پیدا کردیم و سوار شد. قرار شد که نفیس رو برسونیم خونه.

کامران- خب نفیس خانوم شناختی؟؟ دمت رو تکون بده.
- تو قرار نشد ساکت باشی؟
کامران- ببخشید تکرار نمی شه.
نفیس- بله آقا کامران شناختمون.
کامران- خب خدا رو شکر. چه خبرا؟؟
نفیس- سلامتیا. شما چه خبرا؟
کامران- هیچی. مگه این بهروزه خر می زاره من کاری بکنم؟ هر جا میرم, هر کار می کنم بهم می گه نکن, بکن. آدمایی مثل این باعث می شن ماها پیشرفت نکنیم....
- کامران ساکت نمی شی؟
کامران- ببخشید چیز خوردم.... می بینی نمی زاره من یکم با کسی درددل کنم!
نفیس- حق داره خب..
کامران- کسی از شما نظر نخواست... اصلا" جفتتون پیاده بشید ...
(( اینا رو خیلی جدی می گفت. یعنی اگر من یک غریبه بودم باورم میشد! اینا رو گفت و زد زیر خنده))
کامران- نه خب حالا ناراحت نشید شوخی کردم.
(( خلاصه تا آخرین لحظه که رسیدیم دم خونه نفیس اینا یک بند حرف زد. بعد 10 دقیقه رسیدیم ))
کامران- آره دیگه خلاصه....
نفیس- آقا کامران میشه جلو اون خونه بزنید کنار؟
کامران- آره. رسیدیم؟
- آره اگر تو یک دقیقه ساکت شی و حرف نزنی .
((پیاده شدیم. سرم رو کردم تو ماشین))
- تو برو برای خودت یه دور بزن پیش من بهت زنگ می زنم.
کامران- ما نا محرمیم دیگه؟
نفیس- نه کامران جون کجا داری می ری؟؟
خیلی ارم بهش گفتم- شوخی رو بزار کنار این دفعه.
کامران- نوکرم. خیلی خب. بهم زنگ بزن.
-ناراحت که نشدی؟
کامران- نه بابا. خوش باشی رفیق! ( اینو آروم گفت و رفت. فقط انگشت شستش رو بهم نشون داد و بعد با خنده گفت) این برای موفقیت و رفت!
نفیس- چی می گفتید با هم؟
- هیچی.
نفیس- کجا رفت؟؟
- جایی کار داره باید می رفت. حالا می بینیمش بعدا".
نفیس درو باز کرد- بیا تو
- نه نه برو وسایلت رو بزار باهم بریم ناهار بیرون.
نفیس- خب بیا تو
- نه برو من همینجا هستم.
(( رفت تو تا حاضر بشه ...
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 20 
کامران- بمیری با این داستان تعریف کردنت! بلد نیستی داستان تعریف کنی! خاک تو سرت.
- مرسی از این همه لطفی که نسبت به من داری
کامران- حالا خفه شو زنگ بزن به نفیس بریم دنبالش بریم یکم ددر.
- با تو؟؟ که بیای و آتیش بسوزونی؟
کامران- نه قول می دم جز سلام و احوال پرسی هیچی نگم
- نه. لازم نکرده
کامران- خیلی خب فقط سلام می کنم
- نه نمی خواد
کامران- بابا یه سلام می گم. اگر سلام نکنم می گن رفته خارجه, پیش این پسره بهروز, بی ادب شده.
- نترس همه می دونن تو چطور آدمی هستی.
کامران- خب سلام نمی کنم. رو کاغذ می نویسم.
- نه آقا لازم نکرده
کامران- اصلا" به درک. الان اگر می خواستم دیدن رئیس جمهور برم نیاز به این همه منت کشی نبود
- خب.....
کامران- منت نکش منت کش
- می خواستم بگم.....
کامران- گفتم منت نکش
- به درک. اصلا" می خواستم بگم بیای. لازم نکرده. برو خونه خوش باش....

رسیده بودیم دم ماشین سوار شد. شیشه رو داد پایین
کامران- مطمئنی ؟
- آره
کامران- پس پیاده تا خونه خوش بگذره.
اینو گفت و پاشو گذاشت رو گاز و رفت 10 قدم جلو تر ترمز کرد.
کامران- مستقیم 1 نفر؟
با خنده سوار شدم و حرکت کردیم سمت جایی که نفیس رو صبح دیدم.
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 19 
- خیلی خب. تا اونجا واست گفتم که قرار شد بیخیال بشم. فردا اون روز رفتم مدرسه, اومد و منو کشید یک کنارو

گفت- می دونم شاید از دستم خیلی ناراحت باشی, از رفتارت می فهمم, اما باور کن ما با هم اگر دوست باشیم بهتره. باور کن من هنوزم دوست دارم اما به عنوان یک دوست خوب. تو خیلی دوست خوبی هستی و می خوام همین طوری که هست باشه
گفتم- همین؟ هرچی تو میخوای باید باشه؟ یه بار پرسیدی من چرا اعصابم خورده؟ پرسیدی چرا اصلا" دیگه حرف نمی زنم؟
گفت- نه. هنوز هم دیر نشده می تونی بگم
گفتم- برای تو دیر نشده. برای من خیلی دیر شده. باهام خوب بازی کردی! آدمو بلدی عاشق خودت کنی و بعد خوردش کنی
گفت- دروغ نگو...! تو منو دوستم نداشتی.
گفتم- کی چنین حرفی رو می زنه؟
گفت- من می گم. و تو منو مدت کمی هست که میشناسی. همه چیز رو فراموش کن. می خوام تو همون بهروزی باشی که بودی! و مثل قبل باهم دوست باشیم.

هیچی نگفتم راهم رو کشیدم و رفتم. دیگه برام هیچ ارزشی نداشت که چی بشه. همه متوجه این بودن که من یک چیزیم شده. یکی از بچه ها بنام اندی که یکم از قضیه با خبر بود اومد و باهم صحبت کنه و مثلا" کمک کنه فراموش کنم.
اندی یکی از دوستام بود که خیلی سر به سر این دختره میزاشت و اذیتش می کرد.
اندی- هیچ نگران نباش. این دختره فقط یک ***** بود... فکر می کنی چرا من ازش متنقر هستم؟ همه ازش نفرت دارن.
- اندی مهم نیست دیگه. ولش کن. چیزی بود که گذشت
اندی- آره آفرین. بیخیال. فکر کن چیزی نشده. منم مثل قبل اذیتش می کنم.

از این قضایا گذشت. یه روز اندی کیفش رو داخل کلاس گذاشته بود و برای کاری بیرون کلاس رفته بود. رابطه و منو دختره هم بهتر شده بود. اما مثل قبل نبود. اومد سراغم و خواست تا برم و کیف اندی رو پشت و رو کنم و انتقامش رو از اندی بگیرم. به حساب شوخی این کارو کردم. این جریان ادامه داشت. یعنی همه با هم دوباره دوست شده بودن و مسائلی که پیش اومده بود رو فراموش کردند.
مدرسه های اونجا خودت هم می دونی دیگه, هر چند به چند وقت رقص میزارن تا دخترا و پسرا برن اگر می خوان. اگر هم از کسی خوشت میومد می تونستی بهش درخواست بدی تا باهات بیاد به اون رقص. خلاصه 3 روز به رقص بعدی مونده بود تا خبر رسیدی با دوست پسرش بهم زده... یه دوست ایرونی داشتم اسمش آریا بود. شب خونه داییم همه جمع بودیم. متوجه شد تو فکر هستم.

آریا- چیه چی شده؟
- چیزی نیست
آریا- الکی نگو. به چی فکر می کنی.
- ببینم تو به خاطر یک دختر حاضر میشی ریسک کنی؟
آریا- اگر ازرششو داشته باشه آره!!
(( براش قضیه رو کامل تعریف کردم ))
آریا- خ این که کاری نداره فردا روز آخره. بپرس ازش می خواد یا نه.
- آخه...
آریا- مگه نمی گی دوسش داری. پس برو سراغش. منم می برمتون اگر خواستی.

برای اینکه جذاب تر بشه یکی از تی شرت های سفیدم رو برداشتم و وز نوشتم: " با من می رقصی؟ " و آریا هم کمک کرد و یکم قشنگش کرد. شب خوابم نمی برد. یادمه خواب دیدم توی راهروی مدرسه واساده بودیم و بهش درخواست دادم و برمیگرده بهم می گه چرا من؟ این همه دختر؟ ما به در هم نمی خوریم. برو دنبال یکی دیگه. صبح از خواب پا شدم و فقط همه اون ها رو یک خواب دونستم. آماده شدم و رفتم مدزسه. قبل چهارمین کلاسم آریا رو دیدم.

آریا- پرسیدی ازش؟
- نه منتظرشم. کلاسش همین بقله.
آریا- خیلی خوب بهم خبر بده.

از دور دیدم داره میاد. داد زد: چی شده؟؟ منتظر کی هستی دم کلاس من؟؟
گفتم- خودت !
- برای چی؟ چی شده؟
گفتم- کیفم رو باز کن! توش یک کیسه هست. درش بیار.
- چی هست؟ (( در کیفم رو باز کرد کیسه رو در آورد))... بیا.
گفتم- مال من نیست. مال توئه. درش بیار
((درش آورد و نگاهش کرد. مات و بمهوت. دیدم اشک تو جشاش جمع شده. همین موقع بود که زنگ خورد و مجبور بودیم بریم سر کلاس))
گفتم- حالا آره یا نه؟
- نمی دونم. غافلگیر شدم!!! با هم موقع ناهار صحبت می کنیم....
اون کلاس خیلی خیلی کند گدشت!! همه اش تو فکر بودم که شب چطوری خواهد بود.موقع ناهار رفتم دنبالش.
گفتم- خب حالا آره یا نه؟
- فکر نکنم بتونم...
گفتم- چرا آخه؟ تو که بیلیطش رو گرفتی, با کسی هم که نمیری.
-موضوع این نیست. موضوع اینه که من باید قبلش برم جایی و خیلی دیر میرسم به رقص.
گفتم- اشکال نداره. با آریا میایم و سوارت می کنیم میریم.
- نمیشه آخه. کاشکی زودتر می پرسیدی.
گفتم- نگو نمی شه, بگو نمی خوای!!
- توروخدا ناراحت نشو! باور کن وقت خوبی نیست.
گفتم- اشکالی نداره. تو فقط نمی خوای, اگر می خواستی می شد.
- باور کن خیلی دوست دارم با هم بریم اما.....
گفتم- می دونستم می گی نه....
((یکهو یادم میاد این همون راهروی تو خوابم هست! خوابم واقعیت داشت))
- بهروز چی شد؟؟؟
گفتم- هیچی یاد خوابم افتادم.
- چه خوابی؟
گفتم- همه اینارو دیشب تو خوابم دیدم! اما بهش توجهی نکردم و بازم بهت پیشنهاد دادم. به هرحال اگر نظرت عوض شد بهم زنگ بزن!
دیگه حوصله هیچی و هیچ کس رو نداشتم. قبل زنگ دوبار هم بهش زنگ زدم اما جواب ندند. آخرش برام sms زد که خیلی شرمنده ام و اینا. اصلا" به اون رقص هم نرفت....

حالا راضی شده؟؟
کامران- بقیه اش؟
- بعدا"!
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 18 
رسیدم خونه و دیدم ماشین کامران دم در هست. وارد شدم .

کامران- به به آقا داماد. پیاده روی خوش گذشت؟؟؟
- خیلی خری
کامران- من خرم یا تو؟ حالا رفتین محضر یا نه؟
- محضر برای چی؟
کامران- عروس خانوم ....
- حرف نزن که کتک می خوری
کامران- حالا چطور بود؟ خوش گذشت؟
- آره. اصلا" فرقی نکرده!
کامران- یعنی هنوز همونطور بد اخلاق و ....
- باز که تو...
کامران- غلط کردم. خب بعدش چی؟
- هیچی دیگه گفتم بره سر کلاس..
کامران- خاک تو سرت!! این همه 7 صبح منو بیدار کردی که بری نفیس رو بفرستی سر کلاس؟؟
- روتو برم.

مامانم اومد تو اتاقم . مثل اینکه قضیه رو از بیرون شنیده بود

کامران- فریبا خانوم مبارکه ...
مامانم- چی؟
کامران- عروستون دیگه. به پای هم پیر شن.
مامانم- عروس؟؟؟ از کی که ما خبر نداریم؟
کامران- مگه نگفته؟؟ پارسال یک دختره رو نامزد کرد همونجا که بود
مامانم- این جوکت قدیمی شده. عین همین رو به مامانت هم گفته بودی
کامران- نه اما جدی. مبارکه
- مامان حرف اینو گوش نده. میشناسیش که خله از خودش حرف در میاره. کامران پاشو بریم یه سر آفتاب.
مامانم- داری میری گوشی منم همراهت ببر اگر کاری داشتی زنگ بزن.

گوشی رو گرفتم و با کامران به سمت آقتاب حرکت کردیم. وقتی رسیدیم و نشستیم یکم حرف زدیم تا..

کامران- بهروز نمی خوای بازم تعریف کنی؟
- چیو؟
کامران- بقیه همون همیشگی رو
- جون بهروز گیر نده.
کامران- نه باید بگی
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت