- این مسخره بازیا چی بود؟؟؟
کامران- کدوم؟
- همین که می گی من عاشق شدم و اینا
کامران- چی؟ عاشق شدی؟؟ کی؟؟
- پا میشم می زنمتا
کامران- ببخشید. غلط کردم. نزن.
- لوس نشو
کامران- چی کار کردم آخه؟ بدت رو که نمی خوام؟؟
- آره بدم رو نمی خوای . درست. اما این وضعش نیست که. هنوز معلوم نیست مامان بابای اون بزارن . باید اول بریم صحبت کنیم ...
کامران- خب بابا. آپولو که نمی خوای هوا کنی. یه خواستگاری .فوقش می گن نه دیگه؟
- همین؟ فوقش؟
کامران- بابا چرا ناراحت می شی. شوخی کردم. ایشالا همه چیز درست می شه... ( یه نگاه کرد به ساعت ) . التماس نکن جون تو نمی تونم شب اینجا باشم.
- خب برو خونه
کامران- خیلی التماس نکن لطفا" نمی تونم.
- چیه می خوای بمونی ؟؟
کامران- حالا چون به پاهام افتادی... آره. به شرطی که داستانت رو بگی.
- گیر دادی باز؟
کامران- آره. بد فرم.. ساعت 10 هست. یکم تعریف کن بگیریم بخوابیم.
- خیلی خب. تا اونجا گفتم که برام اس ام اس زدو اینا. خلاصه از اون جریان گذشت و من رفتم مدرسه و دیدم انگار نه انگار. انگار اصلا" منو نمی شناسه. گفتم بیخیال. این ارزششو نداره که باهاش حرف بزنمو اینا. اصلا" تحویل نگرفتم. اونم تحویل نگرفت. یه چند وقتی گذشت و یک روز توی مدرسه دیدمش و گفتم بزار برم ببینم جشه؟رفتم جلو و گفتم سلام خوبی؟ تحویل نگرفت خیلی. گفتم چیه؟ همچین رفتار نمی کنی انگار بهت بدی کردم؟؟ من باید ناراحت باشم که روزمو خراب کردی. حالا تو ناراجتی؟؟
گفت- من ناراحت نیستم. تو فقط منو برای 5 ثانیه تنها نمی زاری.
- 5 ثانیه؟؟ من و تو که الان 3 روزه باهم اصلا" رابطه ای نداشتیم.
گفت- ولم کن بابا. اصلا" تنهام بزار!!
- اگر این طوری می خوای باشه. هیچ اشکالی نداره.
اینو گقتم و راهم رو کشیدم و رفتم و تا 1 ماه باهاش صبحت نکردم....
از بیرون صدای مامانم اومد و برای شام صدامون کرد
کامران- کوفت بخوری . حالا بزور راضیت کردم داستان بگی......
کامران- کدوم؟
- همین که می گی من عاشق شدم و اینا
کامران- چی؟ عاشق شدی؟؟ کی؟؟
- پا میشم می زنمتا
کامران- ببخشید. غلط کردم. نزن.
- لوس نشو
کامران- چی کار کردم آخه؟ بدت رو که نمی خوام؟؟
- آره بدم رو نمی خوای . درست. اما این وضعش نیست که. هنوز معلوم نیست مامان بابای اون بزارن . باید اول بریم صحبت کنیم ...
کامران- خب بابا. آپولو که نمی خوای هوا کنی. یه خواستگاری .فوقش می گن نه دیگه؟
- همین؟ فوقش؟
کامران- بابا چرا ناراحت می شی. شوخی کردم. ایشالا همه چیز درست می شه... ( یه نگاه کرد به ساعت ) . التماس نکن جون تو نمی تونم شب اینجا باشم.
- خب برو خونه
کامران- خیلی التماس نکن لطفا" نمی تونم.
- چیه می خوای بمونی ؟؟
کامران- حالا چون به پاهام افتادی... آره. به شرطی که داستانت رو بگی.
- گیر دادی باز؟
کامران- آره. بد فرم.. ساعت 10 هست. یکم تعریف کن بگیریم بخوابیم.
- خیلی خب. تا اونجا گفتم که برام اس ام اس زدو اینا. خلاصه از اون جریان گذشت و من رفتم مدرسه و دیدم انگار نه انگار. انگار اصلا" منو نمی شناسه. گفتم بیخیال. این ارزششو نداره که باهاش حرف بزنمو اینا. اصلا" تحویل نگرفتم. اونم تحویل نگرفت. یه چند وقتی گذشت و یک روز توی مدرسه دیدمش و گفتم بزار برم ببینم جشه؟رفتم جلو و گفتم سلام خوبی؟ تحویل نگرفت خیلی. گفتم چیه؟ همچین رفتار نمی کنی انگار بهت بدی کردم؟؟ من باید ناراحت باشم که روزمو خراب کردی. حالا تو ناراجتی؟؟
گفت- من ناراحت نیستم. تو فقط منو برای 5 ثانیه تنها نمی زاری.
- 5 ثانیه؟؟ من و تو که الان 3 روزه باهم اصلا" رابطه ای نداشتیم.
گفت- ولم کن بابا. اصلا" تنهام بزار!!
- اگر این طوری می خوای باشه. هیچ اشکالی نداره.
اینو گقتم و راهم رو کشیدم و رفتم و تا 1 ماه باهاش صبحت نکردم....
از بیرون صدای مامانم اومد و برای شام صدامون کرد
کامران- کوفت بخوری . حالا بزور راضیت کردم داستان بگی......
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
