تبليغاتX
داستان من
قسمت 6 
- ببین در تا choice داری .

کامران - چی دارم ؟ بی ادب، اومدی اینجا اخلاقت بد شده. این حرف ها چیه ؟ جال آدم به هم می خوره.
- ساکت شو بینیم بابا، می خوای بریم شام بیرون یا یه چیزی درست کنیم بخوریم ؟
کامران - تو حساب می کنی ؟
- نه پس تو گدا حساب می کنی
کامران - اصلا" تو آشپزی بلدی ؟؟؟
- آره ، بشین برات یه چیییییییییییز خوب درست کنم
کامران - چیه ؟
- حدس بزن
کامران - تو جیب جا می شه ؟
- الاغ تریلی که نیست ! غذا هست !
کامران - خوش مزه اس ؟
- نه نیست
کامران - درازه ؟
- آره
کامران - از اوناس ؟
- خیلی گاوی !
کامران - شبیه بهش هم نیست؟؟؟
- نه
کامران - یعنی سوسیس نیست ؟؟
- نه بابا ! سرویس کردی
کامران - یک کلمه بنال چیه
- هیچی از این همبرگر آماده ها
بعد از خوردن شام به کامران اتاقش رو نشون دادم
کامران - این که خالیه
- نه پس می خواستی پرش کنم ؟
کامران - نه خب !
- پس خفه
کامران - من کجا بخوابم ؟
- رو مبل
داشت می رفت که ...
- بیا بابا شوخی کردم تخت این مبل کنار اتاقم تخت شو هست ، واسا درستش کنم بخوابی .
کامران - نه نمی خواد
- خفه شو گوش کن
کامران - حالا چون اسرار داری
تختشو درست کردم که بخوابه بعد ۱۰ دقیقه دیدم یک چیزی کنارمه داره تکون می خوره
کامران - بهروز حاضر شو بریم
- کجا ؟؟؟؟؟؟؟؟
کامران - دیسکو ، رقص !
- برو بینیم بابا . جون کامی آخر هفته می ریم . فردا می برمت سر کارم بری یکم بگردی.
به هر بدبختیی بود فرستادمش تو اتاقش . صبح که پا شدم دیدم تو تختش نیست ؛ وقتی رفتم تو آشپزخونه دیدم پیشبند بسته داره تخم مرغ دست می کنه
- به به ! نه مثل اینکه آدم شدی
کامران - بابا این مملکت شما خیلی تخمیه ، من از ۸ بیدارم
- خب می نشستی پشت تلویزیون، ماهواره ، کامپیوتر ...
کامران - نه بابا هسش نبود
- خیلی خوب حالا غذا بخوریم بریم یک چرخی تو شهر بزنیم .
کامران - بخور بریم ....
بعد از صبحانه حاضر شدیم که بریم بیرون
- خب کجا بریم ؟
کامران - بریم خرید ؟
- از روز اول بری خرید ؟ حال داریا ؟
کامران - خب کجا بریم
- خیلی خب بریم خرید برای اتاقت .
رسیدیم به محلی که می شد لوازم خونه خرید .
- خب بریم . فقط هل نکن ، که گرون نره تو پاجت .
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 5 
کامران - مگه چیه ؟
- چی چیه ؟ تو هنوز نیومده شروع کردی ؟
کامران - بمیری، تو جلو پیشرفت منو می گیری اصلا". ادم هایی مثل تو جوونا رو بدبخت می کنن.
رسیدیم دم خونه .
کامران - تا این خراب شده ات چقدر راه مونده ؟
جلو خونه ترمز کردم .
- پیاده شو
کامران - چرا ؟
- پیاده شو، تو آدم نمی شی
کامران - بابا شوخی کردم، اصلا" دلت میاد ؟
- گفتم پیاده شو .
کامران - چراااا ؟
- بابا رسیدیم، کشتی ما رو
کامران وارد خونه شد - به به ، خوب من می رم حاضر شم
- کجا ؟؟
کامران - اومدی و نسازیا
- بابا کجا آخه ؟
کامران - بریم بیرون . منو با دوستات آشنا کن، دوستات نه ها ! اون دوستات
- مرگ . تو واقعا" بعد این همه راه حوصله اش رو داری ؟؟؟ خسته نیستی ؟
کامران - بابا خسته ام اساسی، اینطوری خستگیم در می ره !
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 4 
داشتم از خوشحالی می ترکیدم بلاخره یکی از دوستام داره میاذ پیشم . شب که رسیدم خونه شروع کردم اتاقم رو تمیز کردن ، که حداقل بشه وارد اتاق شد ، بعد از تمیز کردن اتاقم به سمت تخت خواب رفتم .

۱ هفته عین برق گذشت و روزی که کامران قزاز بود اینجا بیاد فرا رسید...
رفتم فرودگاه دنبالش موقعی که اومد بیرون هی دور خودش رو نگاه می کرد رفتم جلو انگار منو ندیده بود، آروم زدم پشتش
گفتم آقای **** شمایی ؟
کامران- جانم ؟ از فرودگاه اومدید ؟ من راننده نخواسته بودم
- خیلی پرویی، حالا که نمی خوای من می رم پس،یک ۵۰ ۶۰ دلار پول تاکسی بده
کامران با خنده - حالا که اومدید لطف کنید وسایلم رو بیارید
هم دیگرو بقل کردیم، ۵ سالی بود هم رو ندیده بودیم. تا خونه تقریبا" ۲ ساعت راه بود
- خوب چه خبر ؟ تفیس رو ندیدی این دم آخری ؟
کامران - چرا دیدمش یروز برای خداحافظی، گفتم می رم پیش بهروز گفت بهروز کیه ؟
- برو چرت و پرت نگو ...
کامران - به جان تو
- آخه پسره ی خنگ تو فکر می کنی من این ۲ ساعت راه رو تا اینجا با کی پای تلفن بودم ؟
کامران - با مامانت ؟
- نه واقعا" انقدر خنگ شدی یا خودت رو زدی به خنگی ؟
کامران - حالا شب کجا بریم ؟
- شب ؟؟؟ هیچی شب خواب فردا کار دارم،
کامران - فردا که جمعه ....... اها هیچی، یعنی من باید تنها تو خونه بتمرگم ؟
- آره می تونی با من بیای من تو یک پاساژ کار می کنم بری بچرخی اونجا ، خرید کنی فقط آبرو من رو نبری جون مادرت
کامران - نه جان تو کاری نمی کنم ، حالا اگر چیزی مثلا" دیدم
وسط حرفاش گفتم - آره بگیر هرچی دیدی
کامران - من لباس رو نمی گم
- تو اینجا هم دست از این کارت بر نمی داری ؟؟
کامران - بابا مگه چیه ؟ مملکت آزاده اصلا" تو چی کار داری ؟ مگه تو داروغه ای ؟
- نمی دونم والا، آدم جلو تو کم می آره
کامران - بایدم کم بیاری
تقریبا" رسیده بودیم، بقیه راه رو زادیو گوش دادیم تا....
کامران - بهروز اینا چرا پیاده می رن سوارشون کنیم گناه دارن
- کامران جون مادرت آبرو منو تو این محله نبر
کامران به انگلیسی - خانوما شما تا کجا می رید ما برسونیمتون ؟
- کامران خدا الهی بکشت، اینجا مگه ایرانه که می خوای اوتو بزنی ؟؟
خوشبختانه یکی از دخترها رو از دانشگاه می شناختم و اونها رو رسوندیم
- کامران به جون خودم یک بار دیگه از این کارا بکنی پیادت می کنم از ماشین
کامران - خوب اصلا" بیا این پیرزنه رو برسونیم گناه داره
محلش نذاشتم، داشت سر به سر می گذاشت
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 3 
وقتی رسیدیم خونه داییم ، دایی بزرگم و پسر دایی هام اونجا بودند ، بعد از سلام علیک و گذشتن جند ساعت وقت خواب رسید ، اما چه خوابی ؟ تا صبخ خواب دوستام رو می دیدم ، خواب کارهایی که کرده بویدیم ! صبح که بیدار شدم ، مثل همیشه فکر می کردم تو تخت خودمم اما وقتی به خودم اومدم متوجه شدم هزاران کیلومتر با تخت خودم فاصله دارم ..

فردای همان روز برای ثبت نام به مدرسه رفتم و کار ثبت نام تا ظهر طول کشید، وقتی به سر کلاس آخرم رفتم متوجه شدم که یکی از دخترای کلاس خیلی نگاه می کنه، اول فکر کردم شاید ایرونیی چیزیه، چون خیلی شبیه ایرانی ها بود ، به هرحال گذشت بعد چند روز موقعی که داشتم چت می کردم متوجه شدم یک آدم غریبه من رو <FONT size=2>add کرده ،که متوجه شدم همون دختره هست. بعد از یک مدت زمان صحبت دیدم داره کم کم صمیمی می شه، باز هم به روی خودم نیاوردم، تا ابنکه یکی از دوستانم ۲هزاری کج ما رو انداخت که نه بابا طرف ایرانی نیست<FONT size=2></FONT>. منم همون طور که اینجا دیده بودم، مطمئن بودم دوستی های اینجا خیلی مثل ایران پایدار نیست و اینکه حتی هیچ دختری مثل نفیس، نمی آد با من در تماس باشه، با اینکه چندین ماه از خروج من از ایران می گذره و از هم دور هستیم ولی همچنان با هم در رابطه هستیم .......</FONT>
از اون زمان ۲ سال می گذره الان ۲ سال هست که من دوستام دور هستم .
در حال رانندگی بودم که صدای موبایلم در اومد، شماره که شماره ایران بود
- الو بهروز
یعتی کی می تونه باشه ؟ صدا خیلی بد می آمد ولی به نظرم خیلی آشنا می آمد..
- بهروز منم....
مثل همیشه پنج شنبه شب بود و کامران زنگ زد، اصلا" حواسم به این نبود که کامی زنگ می زنه
کامران- کجایی تو مرتیکه ؟
- تو هنوز آدم نشدی ؟ این جای احوال پرسیه ؟
کامران - آخه حال تو به من چه ؟ حالا بر فرض من گفتم خوبی ؟ تو هم می گی آره منم می گم به اونجام
- خیلی بی ادب شدیا، من نبودم اخلاقت خراب شده
کامران - حالا بگو کجایی ؟ رفتی سراغ قرتی بازی ؟ کوفتت شه
- نه بابا قرتی بازی چیه ، چه خبرا ؟
کامران - خبر اینکه هیچی دیگه یک خبر دارم که نمی گم
- لوس نکن بگو که اصلا" حس اینکه ۱ ساعت ازت بخوام نیست
کامران - اگر یکم التماس کنی می گم
- اصلا" می خوام نگی
کامران - حالا یکم التماس بکن
- عمرا"
کامران - حالا یکم هم نمی کنی ؟
- نه
کامران - خوب می گم
- به قول خودت بنال
کامران - اصلا" نمی گم
- کامران الان کارتت رو ۱۰ دقیقه حروم کردی
کامران - هیچی بابا ، کارم درست شد گور مرگت دارم می آم اونجا
- جدی می گی ؟؟؟؟؟؟
کامران - نه شوخی کردم
- به ! خیلی خری ،من باورم شد
کامران- به جون تو جدی می گم
- بابا تکلیف رو معلوم کن قراره روی سر ما خراب بشی یا نه ؟
کامران - نه
- پس سر کاریم ؟
کامران - نه
- برو گمشو اصلا" ! تو آدم بشو نیستی
کامران - حالا اگر بگم من جمعه پرواز دارم چی ؟
- عجبا ! بابا جون مادرت درست بگو ،
کامران - هیچی آقا من جمعه پیشتم
- کدوم شهر
کامران - همونجا که خودت رفتی
- باشه واسم شماره پرواز و ساعت و اینا رو میل کن بیام دنبالت
کامران - نه آقا لازم نکرده ، نمی خوام ریختت رو ببینم ، باشه حالا ایمیل می کنم کاری نداری ؟ برو بمیر
- نه قربونت خداجافظ
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت