سوار هواپیما شدیم ، قول دادم که گریه نکنم ، بغضم رو نشکونم پس سر قولم می مونم ، چرخ های هواپیما از در حال جدا شدن از زمین بودند ، تهران من دارم می رم <FONT size=2>، برای همیشه دارم ترکت می کنم ، گوشی آهنگم رو گذاشتم تو گوشم ، آهنگ اول یک خاطراتم ، آهنگ دوم یک خاطره دیگه ، انگار همه چیز دست به دست هم داده بودن که من رو یاد خاطراتم بندازن ! یاد دوستام یاد کسی که خیلی دوستش داشتم ، از کیف پولم ، عکسش رو در آورم ، نفیس ،</FONT> کسی که خیلی دوستش داشتم ، کسی که نصف خاطراتم باهاش گذشته بود ، نفیس یک دختر ۱۶ ساله مثل خودم بود ، با مو و چشم های قهوه ای ، هنوز هم همه خاطراتم با نفیس جلوی چشمم هست .
روز اولی که با هم قرار گذاشتیم ، مثل بفیه دختر و پسرها ، قرارهای یواشکی ، رفتن به نزدیکترین پارک و قدم زدن، به قول معروف لاو نرکوندن.
یاد روز آخری که قرار گذاشته بودم با همه دوستام توی ساختمان آفتاب، به صرف کشیدن قلیون ، همه بودن ، تمام این خاطرات بلاخره تونستن این بغضی که نگه داشته بودم رو بشکنم . یاد زوزهایی که با کامران می رفتیم بیرون ، می رفتیم خوش می گذزوندیم ، یاد قلیون هایی که با هم کشیدیم ،خراب کاری هایی که با هم کردیم ،همه و همه .....
چشمم رو بار کزدم . هوا تاریک بود ، همه تو هواپیما خواب بودند ، یعنی چی شده ،من که نخوابیده بودم...
مامان - چه عجب
- چی شده ؟
مامان - هیچی حالت بد شده بود ، تو که نمی تونی چرا قبول کردی بیای ؟
- خودت می دونی چزا پس گیر نده . چند ساعت خواب بودم ؟
مامان - ۲ ساعت
- کی می رسیم ؟
مامان - تا ۲ساعت دیگه
چیزی نگفتم ،چیزی نداشتم که بگم . چی بگم ؟ بگم برگردیم ؟ بهتر دوتستم بخوابم ،شاید این کار باعث بشه خاطراتم رو به یاد نیارم .
یادم میاد تو خواب تمام مدت خواب کارایی که کردم رو می دیدم ، خواب دیدم که برگشتم ،اما خوب همه این ها خواب بود و برخورد چرخ های هواپیما با زمین این خواب خوب رو از من گرفت .
۸ ساعت ترانزیت داشتیم که تمام مدت تو شک و خاطراتم قرق بودم . پرواز بعدی 10 ساعت طول می کشید، دیگه نای این که تکون بخورم رو نداشتم ، حتی نفهمیدم کی خوابم برد . زمانی که وارد فرودگاه شدیم و بهمون گیر دادن بعد 1 ساعت تونستیم مراحل ورود به این کشور رو رد کردیم، داییم رو دیدم که به همراه زن داییم به استقبال اومده بودن. داییم 34 سالش بود و زنش هم 1 ماه قبل از من وارد آمریکا شده بود . از فرودگاه تا محل زندگی داییم 2 ساعت راه بود. تمام راه به حرف نوید فکر می کردم : " برو بابا همه چیز یادت می ره " اما چطور ؟ انگار هیچ راهی وجود نداره .... یعنی چطور می شد یک نفر خاطرات ۱۶ سال زندگیش رو فراموش کنه ؟ چطور می تونست کارهایی رو که انجام داده رو فراموش کنه... یک دفعه یاد نامه ای که کاوه برام نوشته بود افتادم :
سلام بهروز
شاید الان که این نامه رو می خوانی تو هواپیما باشی و می خوای که بخوابی یا شاید هم داری چت می کنی(!!). الان که دارم برات نامه رو می نویسم از زمانی که بهم زنگ زدی برای آماده شدن و رفتن به فرودگاه ۱۰ دقیقه می گذره.. بهروز خیلی دوست خوبی بودی ، باهم خیلی خاطره داریم،با این که تو زیاد با من بیرون نمی آمدی، یادته چقدر می رفتیم گیم نت ؟ چقدر با کلک بازی می کردیم ؟ یادش بخیر . بهروز رفتی اونجا مارو فراموش نکن ، بهم زنگ بزن، منم بهت زنگ می زنم،
خوب دیگه مواظب خودت باش
روز اولی که با هم قرار گذاشتیم ، مثل بفیه دختر و پسرها ، قرارهای یواشکی ، رفتن به نزدیکترین پارک و قدم زدن، به قول معروف لاو نرکوندن.
یاد روز آخری که قرار گذاشته بودم با همه دوستام توی ساختمان آفتاب، به صرف کشیدن قلیون ، همه بودن ، تمام این خاطرات بلاخره تونستن این بغضی که نگه داشته بودم رو بشکنم . یاد زوزهایی که با کامران می رفتیم بیرون ، می رفتیم خوش می گذزوندیم ، یاد قلیون هایی که با هم کشیدیم ،خراب کاری هایی که با هم کردیم ،همه و همه .....
چشمم رو بار کزدم . هوا تاریک بود ، همه تو هواپیما خواب بودند ، یعنی چی شده ،من که نخوابیده بودم...
مامان - چه عجب
- چی شده ؟
مامان - هیچی حالت بد شده بود ، تو که نمی تونی چرا قبول کردی بیای ؟
- خودت می دونی چزا پس گیر نده . چند ساعت خواب بودم ؟
مامان - ۲ ساعت
- کی می رسیم ؟
مامان - تا ۲ساعت دیگه
چیزی نگفتم ،چیزی نداشتم که بگم . چی بگم ؟ بگم برگردیم ؟ بهتر دوتستم بخوابم ،شاید این کار باعث بشه خاطراتم رو به یاد نیارم .
یادم میاد تو خواب تمام مدت خواب کارایی که کردم رو می دیدم ، خواب دیدم که برگشتم ،اما خوب همه این ها خواب بود و برخورد چرخ های هواپیما با زمین این خواب خوب رو از من گرفت .
۸ ساعت ترانزیت داشتیم که تمام مدت تو شک و خاطراتم قرق بودم . پرواز بعدی 10 ساعت طول می کشید، دیگه نای این که تکون بخورم رو نداشتم ، حتی نفهمیدم کی خوابم برد . زمانی که وارد فرودگاه شدیم و بهمون گیر دادن بعد 1 ساعت تونستیم مراحل ورود به این کشور رو رد کردیم، داییم رو دیدم که به همراه زن داییم به استقبال اومده بودن. داییم 34 سالش بود و زنش هم 1 ماه قبل از من وارد آمریکا شده بود . از فرودگاه تا محل زندگی داییم 2 ساعت راه بود. تمام راه به حرف نوید فکر می کردم : " برو بابا همه چیز یادت می ره " اما چطور ؟ انگار هیچ راهی وجود نداره .... یعنی چطور می شد یک نفر خاطرات ۱۶ سال زندگیش رو فراموش کنه ؟ چطور می تونست کارهایی رو که انجام داده رو فراموش کنه... یک دفعه یاد نامه ای که کاوه برام نوشته بود افتادم :
سلام بهروز
شاید الان که این نامه رو می خوانی تو هواپیما باشی و می خوای که بخوابی یا شاید هم داری چت می کنی(!!). الان که دارم برات نامه رو می نویسم از زمانی که بهم زنگ زدی برای آماده شدن و رفتن به فرودگاه ۱۰ دقیقه می گذره.. بهروز خیلی دوست خوبی بودی ، باهم خیلی خاطره داریم،با این که تو زیاد با من بیرون نمی آمدی، یادته چقدر می رفتیم گیم نت ؟ چقدر با کلک بازی می کردیم ؟ یادش بخیر . بهروز رفتی اونجا مارو فراموش نکن ، بهم زنگ بزن، منم بهت زنگ می زنم،
خوب دیگه مواظب خودت باش
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
