قسمت ؟؟؟ 
نمی دونم چرا خیلی هاتون باور نمی کنید این داستان واقعی هست.. تمام چیزایی که برای کامران تعریف می کنم 90% واقعی هستن... به خدا سرم خیلی شلوغه.. زندگی و کار و درس و همه چیز باهم!! دست اونا که کامنت میزارن درد نکنه

----------------------------------------

خلاصه اون روز هم گذشت داش کامی.. تا یه شب به صورت خیلی اتفاقی با هم قرار گذاشتیم تا بریم سینما.. رفتیم فیلم و دیدیم, و بعد فیلم اومدیم و نشستیم تو ماشین. داشتم به آهنگ گوش می دادم که صداشو کم کرد. بهم نگاه کردو گفت

ج- یه سوال بکنم؟

- بکن

ج-این دوستی منو تو از اون دوستی های الکیه؟

- نه کی چنین حرفی زد؟

ج-آخه من با هر پسری دوست شدم همه اشون منو ول کردنو رفتن

-خوب منم با هرچی دختر دوست شدم ازم سو استفاده کردن و ولم کردن.. دلیل نمیشه که.

هیچی نگفت.. چشماشو بست. فردای همون روز می خواستیم با هم بریم خرید. رفتم دونبالش, دیدم خونه اشون یه دختر دیگه ای هم هست.

-قراره این تنها بمونه اینجا؟

ج-نه می تونی ببریش خونه؟

- این که تو برنامه نبود

ج-لطفا""!!! هر کاری بگی می کنم.

با خودم گفتم جهنم می برمش.

- حالا خونشون کجاس؟؟

ج-20 دقیقه بالا تر این اینجا تو جاده ****.

اسم جایی که گفته بود رو شنیده بودم. از این خیابون های پر پیچ و مزخرف بود. هیچ موقع نمی خواستم اون وری برم.. اما مجبور بودم.. تا سوار ماشین شدیم شروع به باریدن کرد

- اینم از شانس من.. 

ج-چیه از بارون خوشت نمیاد؟

-چرا اما از رانندگی توی اون جاده تو بارون خوشم نمیاد.

ج- چیزی نمیشه بهت قول می دم.

توی راه بودیم... بارونش بد نبود.. جاده هم بدک نبود. سرم تو رانندگیم بود که دیدم از پشت یه ماشین با سرعت بالا و  نور بالا خودشو  نزدیک ماشینم کرد.. میخواست ردم کنه اما نمی کرد.. نمی دونم چه مرگیش بود, سرعتم رو زیاد کردم و برگشتم به پشتم نگاه کردم ببینم چه مرگشه و تا برگشتم به جلو نگاه کردم دیدم سر پیچم و کاری نمی تونم بکنم.. فقط یادمه تا چشمامو باز کردم دیدم ماشین چپ شده و داره ازش دود بلند میشه.. سریع کمر بند ج رو باز کردم و از ماشین هلش دادم بیرون و پیاده شدم و دوستشو از ماشین کشیدم بیرون.. خدا رو شکر کسی چیزی نشده بود. راننده عوضی هم گذاشتش و در رفت.. زنگ زدیم به آمبولانس و پلیس و داییم.

ج در حالی که گریه می کرد- حالا با این کار داییت ما رو بهم میزنه؟؟

- نمیدونم.. فکر نکنم.

خودمم تو شک بودم.. شب رفتم خونه, خودم چیزیم نبود خیلی. فقط سر درد و کمر درد داشتم. تا 3 4 روز فقط قرص خوردم و خوابیدم.. یه روز پای تلفن بودیم, همه اش خودشو سرزنش می کرد که من مقصر و این چیزها.. با خودم گفتم بذار بهش بگم اگه میخواد بهم بزنه اشکالی نداره, چون نمیدونستم از اون شب به بعد زندگیم چطوری قراره بشه. یعنی هیچی چیزیم معلوم نبود. تا بهش اینو گفتم سریع گفت نه این چه حرفیه.. چرا بهم بزنیمو اینا...

|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 45 
سال نو مبارک

جواب سوال:

نویسنده: من ونامزدم

دوشنبه 26 اسفند1387 ساعت: 14:23
تو که ادعات میشه 17سالت بیشتر نیست پس از چند سالگی رفتی خارج؟ 15 سالم بود
کی برات غذا درست میکرد؟ با فامیل زندگی کردم
تو که میگی 17 سالته پس چه جوری می خواستی با نفیس که بزرگتر از خودته ازدواج کنی جوجه؟ مگه چند ماه اختلاف مهمه؟ مگه حتما" باید ازش 10 سال بزرگتر باشم تا درست باشه؟؟
اما از طرز حرف زدنت معلومه خیلی بچه ای

داستان هنوزم می گم 90% واقعی هست.. همه چیز رو نمی شه نوشت.. بعدم من که کسی رو زور نکردم بیاد داستان رو بخونه.. هیچ جایی هم تبلیغ نکردم!

این بیشتر یک نوع بلاگ بود برای دوستای ایرانم که بخونن چه کارایی می کنم.. این هم داستان نیست.. زندگی روزمره ی من هست.. هر اتفاقی می افته رو مثل داستان می نویسم...

بیخیالش...

-------------------------------

سرت رو درد نیارم داش کامران گذشت.. شماره رو گذاشتم تو جیبم. دیگه از هرچی دختر و این چیز ها بود خسته شدم.. همیشه یه مشکلی پیش میامد.. دیگه نمی دونستم چی کار کنم.. یه هفته ای گذشت که بابی اومد جلو گفت 

بابی- بهش زنگ زدی؟

- به کی؟

بابی- به "ج"

- نه بابا. تو که داستان منو می دونی..

بابی- بابا تو چرا سریع تسلیم میشی و زود از همه چیز خسته میشی؟ این دختره خوبیه.. باهاش یه صحبت بکن ضرر که نمی کنی..

باز هم گذشت.. یه روز داشتم میرفتم جایی (اون موقع هنوز با داییم زندگی می کردم). تو ماشین بودم که تو پیاده رو "ج" رو دیدم. داشت برای خودش راه میرفت. یاد حرف بابی افتادم.. بهش SMS زدم..

کامران- تو هم با این اس ام اس بازیت..

- سلام.

ج-شما؟

- من.. نمیشناسی؟

ج-نه باید بشناسم؟

- بهت نشونی می دم.. شمارم رو از کسی می خواستی..

ج-بهروزی؟

- اسمم رو می دونستی؟

ج- آره

- عجب.. الان توی خیابون *** داری با یه کیف زرد راه میری؟

ج-آره چطور؟

اینو که گفت دور زدم و رفتم از پشت براش بوق زدم.. منو دید و سوار شد..

ج-این جاها زندگی میکنی؟

- آره خونه داییم همین بالاس. توهم اینجاها زندگی می کنی؟

ج-نه خونه یکی از دوستام بودم.. دارم میرم سر کار الان.

- کجا کار می کنی؟

ج- تو یکی از همین لباس فروشی های ***.

خلاصه یکم حرف زدیم و رفتم سر کارش پیادش کردم.. خلاصه همینطور 2 3 روز گذشت و میرفتم پیشش قبل کار می دیدمش... تا یه روز توی دانشگاه داشتیم با هم راه می رفتیم تا منو با یکی از دوستاش آشنا کنه.. همونطور که راه مرفتیم.. دیدم دستم رو گرفته و ول نمی کنه.. اول جا خوردم .. مثل اینکه از قیافم فهمید.

ج- اشکالی که نداره؟ (به دستم اشاره کرد)

- نه.

راستشو بخوای داش کامی خودمم یه جورایی خوشحال بودم.. نمی دونم چرا.. یه احسساسی داشتم

کامران- پاشو دیگه بسه.. خودتو جمع کن.

|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 44 

- بیخیالش شدم داش کامی.. دیگه نمی خواستم خودمو بیشتر از اینها اذیت کنم. چند ماه از این قضایا گذشت. سرت رو درد نمیارم.. چون می دونم فقط می خوا بهت راجع به دخترایی که باهاشون بودم بدونی.. راستش رو بخوای اکثر این دوستی ها نهایتش 2 3 هفته طول کشید.. نمیگم همیشه مشکل از اونا بودها! نه. منم خودم بی نقص نیستم.. اما همیشه یه چیزی این رفاقت های منو خراب می کرد.

کامران- چقدر زر زدی.. بعدی رو بگو.

- یه ماه بعد این قضیه ها توی کتابخونه مدرسه داشتم درس می خوندم.. یه دختره اومد از جلوم رد شد. یه مکث کرد زل زد تو چشمای من.. با خودم گفتم شاید فکر کرده آشنا هستم و شک کرده.. خلاصه گذشت. 2 3 بار همین اتفاق افتاد تا یه روز داشتم به دوستم بابی غذا می خوردم.. رفتم که دسمال بیارم سر میز دوباره دختره رو دیدم. اما این بار خیلی بیشتر زل زد.. رسیدم سر میز به بابی گفتم

- پسر این دختره که اونجاس خیلی به من زل می زنه چند وقته.. مشکلی چیزی داره؟ یا داره سعی می کنه..

بابی- کی.. اون لباس قرمزه؟

-آره.. میشناسیش؟؟

بابی - آره بابا. اسمش "ج" هست.

- حالا چرا اینطوری می کنه؟؟

بابی- نمیدونم والا.. 

اینم گذشت.. بعد کلاس همون روز دیدم بابی دم ماشینم وایساده.

- چی شده؟ ماشینت خراب شده؟

بابی- نه.. یه چیز باحال می خوام بهت بگم

- چیه؟ چی شده؟

بابی- اون دختره بود .. "ج".

- خب؟

بابی- شمارت رو می خواست.

- ندادی که بهش؟

بابی- نه برای همین شمارش رو داد گفت بهش زنگ بزنی.. اینم شمارش.. (یه کاغذ بهم داد که شماره دختره روش بود)

سرت رو درد نیارم..


|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 43 
راستش الان این رو دارم می نویسم.. اما روم نمی شه.. خیلی دم اونا که خبر می گیرن گرم... دمه همه اونا که کامنت زدن هم گرم (مثل مهسا, سارا, سحر, سروش,بهاره و...) راستش یه تصادف بدی داشتم و سرم شلوغ بود اما کلی اتفاق افتاد برام که می نویسم همه اش رو به زودی

جواب یکی از دوستان که می گفت من به نفیس خیانت کردم.. نه عزیز این اتفاق ها همه بعدش افتاد..

--------------------------------

خلاصه اون روز بیخیال شدم و تلفن رو قطع کردم و گفتم به قول معروف اونجای لقش.. رفتم سراغ کارم.. یاد حرفهای ب. افتادم.. راست می گفت این همه اش منو بازی میده.. دیگه بیخیالش شدم و باهاش حرف نزدم اصلا"

کامران- خوب اینارو بیخیال.. یادته یه بار بهم گفتی یه دختر خودش رو برای تو می خواست بکشه؟

- آره

کامران- اون دیگه چه خری بوده؟

- بیمزه

کامران- حالا داستان اون چی بود

- گیر نده کامی

کامران- بابا بگو دیگه بی کاریم

- هیچی خودش رو می خواست بکشه.

کامران-نه بابا؟؟ چی میگی؟؟ اینو که منم می دونم.. خب درست بگو چی شد.

- یه دختر بود بهش میگیم ت.ر. با هم دوست شدیم. اما همیشه با هم جر و بحث و دعوا بود. همیشه هم با دوست پسر قبلیش تیک می زد. اما چیزی نمی گفتم.. یه روز سرم تو کار خودم بود و داشتم کارام رو می کردم که زنگ زد و گفت فکر کنم با هم نباشیم خیلی به نفع جفتمون هست.. (تاحالا این کارو 10 بار کرده بود) با خودم گفتم بزار بگم باشه و باهاش بهم بزنم.. آخه دیگه کار هر هفته اش بود و اینو می گفت..گفتم باشه و بیخیالش شدم.. یادمه شب ساعت 12 اینا بود که بهم sms زد منو ببخش و برای همیشه خداحافظ.. گفتم بابا تو چت زده یکهو؟ قاطی کردی؟ گفت نه از اون موقع دارم گریه می کنم و الانم می خوام خودم رو بکشم.. دیگه نفهمیدم دارم چی کار می کنم .. فقط یادمه داشتم رانندگی می کردم و همونجا وسط خیابون دور زدم.. شاید داشتم تو کوچه پس کوچه ها با سرعت 110 تا می رفتم.. رسیدم دم خونه اش.. مامانش گفت چی شده؟؟ این موقع اینجا چی کار داری؟ یک راست رفتم تو اطاقش.. دیدم دستش رو دوبار با چاقو زده اما عمیق نبود.. خون هم نمیومد به اون صورت.. بردیمش بیمارستان. هرکاری کردم باهام یک کلمه حرف نزد. اما تا پامو از بیمارستان گذاشتم بیرون بهم زنگ زد که می خواد باهام حرف بزنه..

راستش رو بخوای یکم ترسیده بودم دیگه..

از این جریانها گذشت و چند روز تو بیمارستان بود و 2 روز هم پیش روان پزشک.. داییم هم مجبورم کرده بود باهاش بهم بزنم. بعد اینکه از بیمارستان رفت خونه یک شب دیدم تلفنم زنگ خورد و شماره ی اون بود..

- بله؟

ت.ر- سلام. می تونی بیای دونبالم؟ (خونه یه پسره بود)

- بیام چی کار؟ به اون پسره بگو ببرت خونه..

ت.ر- عجب آدم آشغالی هستی

- من؟ یا تو که منو داری هر روز عذاب می دی.

ت.ر- من؟؟؟ من خودمو خواستم بکشم که بهت بگم عاشقتم؟

- با خود کشی عشق رو نشون نمی دن

ت.ر- آره اما وفتی بدون عشقت باشی زندگی فایده نداره...

- خوبه خودت بهم زدی و خودتم خودت رو خواستی بکشی

چیزی نگفت و گوشی رو قطع کرد.. دیگه بیخیالش شدم...

|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 42 
کامران - باشه من می رم بیرون.. اما به نظر من خر این نشو! این داره بازیت میده.. برو برای خودت یه دختر خوب پیدا کن! یکی که قدرت رو بدونه رفیق من..
- باور کن م. دختر خوبیه!
کامران - نمی گم دختر بدیه... نمی خوای بگی آخرش چی شد چند سال پیش؟
- خیلی می خوای بدونی مثل اینکه؟
کامران - آره.. خیلی!
- خیلی خب. بعد از اون جریان که پرسیدم ما چی هستیم و اینا دیگه با هم برای مدت طولانیی حرف نزدیم.. بیخیالش شده بودم.. یعنی فایده ای نداره.. تو هی به یکی ابراز علاقه کنی و اونم اصلا" تحویل نگیره.. تحویل می گرفت.. اما حرفهاش همیشه دروغ بود. رفیقم ب. همیشه می گفت این آدم دروغ گوییه .. هر چی می گه از حرف هاش دروغه.. اما من خر نمی دونم چرا حرفشو بارو نمی کردم.. فکر کنم همیشه قصد داشتم به بقیه نشون بدم که در مورد م. اشتباه می کنن.. می فهمی چی می گم؟یه روزی ب. ازم پرسید
-چرا انقدر به این علاقه داری؟

- خودمم نمی دونم.. اما به نظرم با همه دخترای دیگه ای که بودم فرق داره..
ب.- چطوری آخه؟
- طرز رفتارش, اخلافش, ناز کردنش...
ب.- آره. دروغ گفتنش.. بازیت دادنش...
یعنی طوری شده بود که دیگه همه می گفتن داره بازیم میده.. اما هیچ چیزی جلو دارم نبود.. خلاصه وارد جزئیات نمیشم.. یه 2 3 ماهی شاید اصلا" با هم حرف نزدیم.. یه روزی خیلی سرگرم درس هام بودم طبق معمول برام اس ام اس اومد.. دیدم از م. هست و میگه "سلام" اول گفتم لابد شاید اشتباهی فرستاده.. تحویلش نگرفتم.. 30 دقیقه بعد دوباره نوشت "اگر نمی خوای حرف بزنی اشکالی نداره.. درک می کنم" به خودم گفتم جهنم.. بزار جوابش رو بدم ببینم چی می خواد.. خلاصه نمی دونم چی شد آخرش بهم زنگ زد.. بعد چند دقیقه فهمیدم می خواد حال منو بگیره..
ازم پرسید - خب دیگه چه خبر؟
گفتم- هیچی.. مدرسه.. شما سرتون همیشه شلوغه.. ازتون خبری نیست.. خبر بگید.
م.- هیجی منم با یه پسری دوست شدم...
هیچی نگفتم.. اومدم بگم آفرین.. اما یه صدایی می گفت خودتو ناراحت نشون نده..
- عه؟ خیلی خوبه! برای اینه ازت خبری نیست؟
م.- آره...

|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 41  
سلام.. نمی خواستم دیگه بنویسم.. اما کامنت هارو دیدم مگه می تونم جلو خودمو بگیرم حالا؟؟ حتما" آی دی هاتون رو بزارید ADD می کنم!!
------------------------------------------------
چند روز بعد تلفنم زنگ زد. خودش بود. نمی خواستم باهاش حرف بزنم. می ترسیدم دوباره گول حرفها و دروغ هاش رو بخورم.

کامران- نمی خوای جواب بدی اون لامسب رو؟
- به تو چه؟
تلفن رو از دستم گرفت.

کامران- الو؟
کامران- نه بهروز کیه؟
کامران- ما اینجا یه بهروز داریم که الان سگیه.. اگه باهاش حرف بزنی گازت میگیره.
کامران-من بهروز باشم؟؟ من غلط بکنم.
- بده من گوشی رو.. بله؟
م.- شناختی؟
- مگه می تونم نشناسم؟
م.- نمی دونم.. می خواستم ببینم میای بریم ناهار بیرون؟
- که چی بشه
کامران که داشت به حرفها گوش می داد- خره بگو آره.. ببین چی می خواد
م.- چرا انقدر عصبانیی؟
- بیخیال.. باشه ساعت ۲ بیا سر جای همیشگی..
بعد از قطع کردن تلفن رفتم حاضر شدم و رقتم سر قرار.. وقتی برگشتم خونه، کامران سریع پرسید..
کامران- چی شد؟
- هیچی ..
کامران- تعریف کن بابا..
- رفتم سر قرار و همون داستانای همیشه.. می خواست دوباره باهام در رتباط باشه.. برگشت بهم گفت با اینکه خیلی وقت هست که باهم ارتباطی نداشتیم همیشه تو فکرم بوده...
کامران- خب آخرش چی؟
- هیچی .. جون کامران خیلی میترسم...
کامران- چرا؟
- می ترسم دوبازه بازیم بده.. یادته برات تعریف کردم بعد دعوا دوباره بهم اس ام اس داد و این دری وریها؟ می دونی آخرش چی شد؟؟
کامران- نه
- هیچی بازم بازیم داد... همیشه همینطوری میشه..
کامران- نکنه هنوزم بهش علاقه داری..
-نمی دونم.. یه ضرب المثل هست می گه همیشه جا برای عشق اولت هست...
کامران-یه ضرب المثل هست می گه غلط کردی اگه این عشق اولت بود.. موقع نفیس هم همین شعر و ور ها رو گفتی آخرش..
-باز تو پر رو شدی؟؟
کامران- حالا چی کار می خوای بکنی؟
-نمی دونم.. منو این همیشه این رابطه رو داریم.. ۲ ماه با هم هستیم.. ۳ ماه با هم حرف نمی زنیم.. دوباره از اول..
کامران-  لابد تو هم نمی فهمی اون خر گیر آورده؟
- پاشو گم شو بیرون... مارو باش با کی داریم درددل می کنیم...

|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 40 
 اول جواب ساناز خانوم رو می دم و بعد می رم ادامه داستان...
ساناز خانوم من وقتی با دختر دیگه ای دوست شدم که با نفیس قطع رابطه کردم و نفیس بهم خورد.. اما تو داستان برای اینکه داستان رو بتونم ادامه بدم مجبور شدم اونطوری شروع کنم....
_____________________________________
خلاصه داش کامی سرت رو در نیارم... منو م. یه 5 6 ماهی گول هم دیگه رو خوردیم. هم دیگه که نه, من هر دفعه به حرفاش ایمان میاوردم.. دیگه از این چیزها خسته شده بودم... یه روز که داشتیم با هم راه می رفتیم ازش پرسیدم:
- ببینم ما 2 تا چی هستیم؟
م- گفت دوستیمون؟
- گفتم آره
م- 2 تا دوست خوب
متوجه تغییر چهره ام شد..
م- این جوابی که می خواستی نبود نه؟
- نه, 2 تا دوست خوبیم؟ برای همینه دستم رو گرفتی و ول نمی کنی؟

اینو گفتم و دستم و از دستنش در آوردم. یاده حرفهای ب. افتادم. راست می گفت. اینا همه اش بازی بود. بازیی که از اولش نباید شروع میشد. بعد این حرفها تا 2 هفته ای باهم حرف نزدیم. منم بیخیال شدم.. دور و ورم دختر زیاد بود.. اما نمی خواستم دیگه نزدیک کسی بشم. همه اش گوشه ذهنم این بود که نکنه به یکی دیگه نزدیگ بشم و اونم همین بلایی که م. سرم آورد بیاره.

کامران- برای همینه نمی خوای باهاش دیگه حرف بزنی؟ هنوزم دوسش ندارم؟
- آره.. اما دوسش ندارم.. دوست داشتن یه طرفه فایده ای نداره.
کامران- حالا چی کار می خوای بکنی؟ شماره ات رو داره. بهت زنگ بزنه جی؟
- هیچی, باهاش حرف می زنم.. اما مهم نیست دیگه... از نفیس خبری نداری تو؟
کامران- گور باباش بابا تو هم.. دیوونه ای ها.
- باز بی ابد شدی؟؟

|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 39 
این یکی هم برای دنیا خانوم:
یه  بار گفتم بازم می گم. من ایران نیستم. 17 سالمه. مرداد 1369. داستانم فقط اولش که از ایران خارج شدم بدون تغییر هست و تمام داستان هایی که برای کامران( که رفیق 12 13 سالمه و شخصیت واقعی هست) واقعی هستن. در مورد آقای مودب پور باید بگم تو کل زندگیم تنها رمان هایی که خوندم رمان های اقای مودب پور بوده و همه رو بیش از 100 بار خوندم...
-------------------------------------
- ما به درد هم نمی خوریم؟ پس چی شد؟ تو که می گفتی می خوای من تنها پسر زندگیت باشم؟ همونی باشم که براش احساسات واقعی داری! همه اش الکی بود؟
هیچی نگفت.
- منم بودم چیزی نمی گقتم! خیلی بازیم دادی! هیچ اشکالی نداره. اینو گفتم و گوشی رو قطع کردم.

از این قضیه ها گدشت. یه روز تو اطاقم بودم. سرگرم درس و اینا. داییم وارد اطاق شد و دقیقا" یادم نیست چی شد اما با داییم بحثم شد و وسائلم رو جمع کردم و از خونه زدم بیرون. همین طور تو خیابونا داشتم راه می رفتم که بازم مثل همیشه بهم اس ام اس زد. "سلام چطوری؟". بهش اومدم جواب ندم اما ذلم نیومد. بهش جواب دادم و باهم صحبت کردیم و فهمید که از خونه زدم بیرون و دعوام شده. قرار شد برم تا یکم آروم بگیرم و بعد بهش زنگ بزنم. این رو یادم رفت بهت بگم یه دوستی داشتم (دختر) به نام ب. خیلی دختر خوبی بود. از خواهر بهم نزدیک تر بود.

کامران- آخی تیریپ خواهر برادری

- باهاش تماس گرفتم. این ب. از همه قضایای من و م. با خبر بود. بعد از سلام و احوال پرسی ...

ب- بهت یه چیزی بگم قول می دی عصبی نشی؟
-آره بگو
ب- یادته همه اون حرفای م. که می گفت به درد هم نمی خوریم و اینا؟ همه اش به خاطر یکی دیگه بود.
- یعنی چی؟؟؟
ب- یکم فکر کن می فهمی.
- راستی امروز یکم با م. صجبت کردم.
ب- بهروز خر نشی! این داره بازیت میده! باید بعد این همه مدت اینو فهمیده باشی! تو از این خیلی سر تری!
- نمی دونم! آخه من خیلی دوسش دارم..
ب- نه نداری! این بدردت نمی خوره! بیخیالش شو!



|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 38 و جواب سوال. 
اول جواب چند تا از بچه ها رو می خوام بدم بعد داستان رو تعریف کنم. اول بگم این داستان 90 درصدش راست هست. کامران رفیقمه. 13 سال رفیقیم. منم فقط 17 سالمه .. این اتفاقاتی که برای کامران تعریف می کنم همشون اتفاق افتاده و تا جایی که تونستم بی تغییر نوشتم!
------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه... خیلی تو خودم بودم, به سختی فراموشش کرده بودم.. اما باز دوباره دیدمش.
وقتی رسیدیم خونه رفتم تو اطاقم که بخوابم.. اصلا" حوصله نداشتم. بعد از چند دقیقه کامران با یه لیوان شیر اومد تو اطاقم.

کامران- بیا بگیر بخور. شام که نخوردی.. این یه لیوان شیر رو بخور.
- نه نمی خوام. مرسی
کامران- ناز نکن. بگیرش.
با بی میلی ازش لیوان رو گرفتم و گذاشتم کنار تختم
کامران- نمی خوای بگی قضیه چیه.
- چرا.
کامران- واسا برم یه بالش بیارم...
-لوس
رفت بالشش رو آورد.
کامران- رو تختت که جا نمی شم. حداقل بالشم رو بیارم... لوسش کجا بود؟
- بیخیال. تا کجا گفتم برات؟؟
کامران- تا جایی که سورپرایز رو می خواستی بگه اما نمی گفت.
- آهان.. آره دیگه.. قرار بود سورپرایزش رو بهم تو چند روز آینده بده.. 3 4 روز بعد اون شب باهم رفتیم بیرون.. و قرار بود بهم سورپرایز رو بده. تو یه پارک داشتیم راه می رفتیم و دستم رو گرفت که ازم پرسید

م- واقعا" نمی دونی سورپرایزم چیه؟؟
- نه.. نمی خوای بدیش؟
م- نه.. یعنی چرا... نمی دونم.
- حالا کجا هست؟؟ تو جیبته؟؟
م- نه.. سورپرایزم یه شئ نیست!! یه چیزی هست که از قلبمه برای تو.. نشون می ده چقدر دوست دارم..

اینو که گفت قلبم شروع به زدن کرد.. آره منم دوستش داشتم... اما فکر نمی کردم چنین چیزی باشه سورپرایزش... تصمیم گرفتم سر به سرش بزارم.

- من که نمی فهمم چیه؟
م- شوخی می کنی یا جدی میگی؟؟؟
- مگه ما باهم شوخی داریم؟
م- نداریم؟
- چرا... اما الان جدییم.

یه ساعتی با هم قدم زدبم تا وقت رفتن شد و رفت. با خودم خیلی ناراحت بودم.. پس چی شد؟ این همه وقت هی گفت سورپرایز الکی بود؟ شب شد و مثل همیشه بهم زنگ زد. بعد از اینکه چند دقیقه باهم صحبت کردیم ازش پرسیدم
- پس سورپرایز چی شد؟
م- باور کن خیلی هول شده بودم..
- اشکالی نداره..
م- جدی می گم.. نمی دونم چرا انقدر هول شده بودم!
- بابا اشکالی نداره.. دفعه بعد هم وجود داره..

کامران- خاک بر سرت..
- پاشو گمشو بیرون که دیگه برات هیچی تعریف نمی کنم.
کامران- از دست اون ناراجتی. سر من خالی می کنی؟؟ شوخی کردم بابا.

-خلاصه گذشت.. از این قضایا یه یک ماهی گذشت.. همه چیز به خوبی پیش می رفت و عالی بود.. اما نمی دونم چرا یهو اینطوری شد؟ یه روز خیلی خسته بودم.. از مدرسه اومدم خونه.. شب قبلش هم خیلی بد خوابیده بودم. از م. هم 2 روزی بود خبر نداشتم.. هر چی بهش زنگ می زدم جواب نمی داد. می دونستم حالش خوبه, از دوستاش خبرش رو گرفته بودم... داشتم می رفتم بخوابم. اما تصمیم گرفتم قبل خواب یه بار دیگه بهش زنگ بزنم.. جواب نداد و رفت رو  answering machine .  براش پیغام گذاشتم که هرجا هستی بهم زنگ بزن.. نگرانتم هرچی بهت زنگ می زنم جواب نمیدی اما با رفیقات در تماسی.. منتظرتم خداحافظ. بعد رفتم تو تخت و خوابیدم. ساعت نزدیک 6 صبح بود که با صدای تلفن بیدار شدم.. م. بود.

-الو؟ چی شده؟
م- هیچی
- ساعت رو نگاه کردی؟ 6 صبحه
م- آره. اما باید یه چیزی رو بهت می گفتم.
- چی؟ چی شده.
م- فکر نمی کنم ما بدرد هم دیگه می خوریم
- چرا؟ مگه چی شده؟ چی شد که چنین چیزی رو فکر کردی
م- آخه تو همش سعی می کنی منو کنترل کنی!
- من کی چنین کاری رو کردم؟؟؟
م- نمونه اش همین پیام دیروزت!
- چون نگرانت بودم؟؟ چون برات ارزش قائل بودم؟؟
م- نه دیگه .. این ارزش قائل شدن نیست! کنتر کردنه.
- حرف آخرن چیه؟
م- ما به درد هم نمی خوریم...!

|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 37 
خدای من! چی می دیدم. بعد 2 3 سال م. رو دیدم. پشت صندوق داشت کار می کرد. منو ندیده بود هنوز. سریع به فارسی به کامران گفتم:
- کامران من می رم بیرون تو اینارو برای من حساب کن پولشو بهت می دم.
کامران- چرا؟ چی شده؟
- این همون دختره است که داشتم برات می گفتم..

تا این رو گفتم سریع رو به دختر کرد و گفت
کامران- خانوم شما این رفیق منو میشناسید؟

اومدم برم بیرون اما دیگه دیر شده بود. یکم بهم نگاه کرد. حق هم داشت بعد این چند وقت نشناسه.. بعد چند ثانیه شناخت. کامران رو به من کرد و به فارسی گفت: "خانوم مثل اینکه دوزاریش دیر میافته.."

م- تو .. بهروز... نیستی؟؟
کامران به فارسی- بهروز دوزاریش افتاد بلاخره!!
- چرا خودمم.
م- اینجا چی کار می کنی؟
- چی کار می کنم به نظرت؟
م- ببخشید.. سوالم احمقانه بود. خوبی؟
- آره. (به فارسی ) کامران سریع تر تمومش کن. حوصله اینو بازی هاشو ندارم.
م- چرا به فارسی حرف می زنی؟ چیزیه که من نباید بفهمم؟
کامران- نه خانوم جون. این آقا بهروز ما روش نمیشه بگه کار بد داره باید بره دستشویی.. به فارسی گفت شما نفمید.. خجالتیه دیگه
م- (با خنده) بهروز این دوستت کیه؟
- دوستمه.. کامران. کامران پولو بده بریم.
م- هنوزم از دستم ناراحتی؟؟
- نه مهم نیست دیگه برام.
م- می تونمی شماره تلفن جدیدت رو بهم بدی؟؟
بهش شمارم رو دادم.
م- اشکالی نداره بهت زنگ بزنم؟؟
- اگه کار مهمی داشتی, نه اشکالی نداره.
م- تو که هنوزم ناراحت به نظر میای؟
- نه. چیزیم نیست.
کامران پولشو داد و رفت بیرون. منم یه خداحافظ گفتم و پشتش راه افتادم.

کامران- قضیه چیه؟؟
- چه قضیه ای؟
کامران- همین حرفا که زدید.. چی شده مگه؟
- حالا بهت بعدا" می گم. الان سوار ماشین شو بریم خونه که اصلا" حوصله ندارم

|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 36 
تغریف کردن این داستانها و رفتن به اون زمان ها حالم رو گرفت.. خیلی دوران خوبی بود. رفتم سراغ عکس هایی که داشتم ازش. خیلی خاطره های خوبی داشتم ازش. تو همین اطاق جقدر باهاش صحبت کردم. چقدر باهم گفتیم و خندیدم. خیلی دوست داشتم می تونستم زمان و برگردونم و به موقعی برم که باهم بودیم...تو همین فکرها بودم که کامران دوباره وارد اطاقم شد.

کامران- هووووووووی مرتیکه کجایی؟؟ من الان 10 دقیقه است پشت در اطاقت دارم صدات می زنم. فکر کردم خودتو قرق کردی.
- برو بابا حوصله ات رو ندارم.
کامران- باز چه کشتی هات غرق شدن؟
- نه
کامران- بابا مرده؟
- خفه شو برو بیرون اصلا"
کامران- خب پس چه مرگته؟؟
- هیچی بابا.. چیزیم نیست
کامران- میگم بهروز پاشو بریم بیرون یه دوری بزنیم.
- کجا بریم؟
کامران- بریم تو این پاساژ ماساژا ببینیم چه خبره. مردم تو خونه.
- خودت برو من حوصله ندارم.
کامران- جون کامی بگو چته... نکنه قضیه این داستانت که تعریف نکردیه؟؟
- بیخیال
کامران- خودشه! خب می گفتی نمی خوای راجع بهش صحبت کنی..
- حالا از کجا فهمیدی؟؟
کامران- روی کامپیوتر دنبال عکسای ایران می گشتم, عکسای تو و اون دختره به تورم خورد
- اها.. اشکال نداره. تو که غریبه نیستی.. اتفاقا" دوست دارم برات تعریف کنم چی شده. دوران خیلی خوبی بود. اما هر دورانی یه پایانی داره دیگه.
کامران- حالا پاشو بریم یه دوری بزنیم. هوا بخور یادت بره.. تا شب که بقیه اش رو بگی.
- باشه حاضر شو.

رفت بیرون حاضر بشه. فکر بدی نبود. خیلی وقت بود نرفته بودم خرید. هوا هم داشت سرد می شد. باید لباس گرم می گرفتم. راه افتادیم و موقعی که داشتیم تو پاساژ راه می رفتیم وارد یه مغازه شدیم. کامران 2 3 تا خرت و پرت برداشت. منم 1 کاپشن گرفتم. موقعی که می خواستیم حساب کنیم کامران جلو رفت و نمی تونستم چهره دختری که داشت پشت صندوق کار می کرد رو ببینم....
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 35 
-گفت برام یه سورپرایز داره.. زیاد بهش اهمیتی ندادم. فکر نمی کردم چیز مهمی باشه. گفتم لابد می خواد یه کادویی چیزی بگیره. خلاصه گذشت. دیدم خیلی قضیه جدی تر از این حرفهاست. یعنی خیلی باهم جدی تر شده بودیم. یه روزی پایه تلقن که بودیم بحث سورپرایزش رو شروع کرد

م- فکر می کنی سورپرایزم چی باشه؟
- نمی دونم. بهش فکر نکردم
م- حالا یه حدث کوچیک بزن
- نمی دونم آخه. تو بگو..
م- نه من نمی گم. میتونی حدث بزنی یا وایسی تا روزی که بهت بدمش
- 20 سوالیه؟؟
م- نه اما اگه من بگم که سورپرایز نیست. لوس میشه.
- تو جیب جا میشه؟؟
م- لوس خوب حدث بزن دیگه...
- خوب راهنماییم کن
م- باشه... چیز خیلی خوبیه.. خوشحالت می کنه و خیلی پر معنی هست.
- یه شاخه گله؟؟
م- نه.. ببین یه چیزیه که مطمئنم با گرفتنش خوشحال میشی؟

کامران - خره غذا بوده
- حالا که اینطوره نمی گم بقیه اش رو. تا آدم بشی.
کامران- نه ببخشید ... چیز خوردم.. از اونا!!
- نه نمی گم دیگه. خیلی لوس شدی جدیدا"
کامران- تو که انقدر لوس نبودی بگو دیگه.

- خب پس خفه ....

آره خلاصه من هی گفتم اون گقت نه این نیست و این حرفها.. آخرش دیگه بیخیال شدم گفتم منتظر میشم تا بهم بدیش و باهم خداحافظی کردیم. یادمه داشتم می رفتم بخوابم که برام یه اس ام اس اومد: "سورپرایزت جیزی نیست.. یعنی یک شئ نیست". یکم فکر کردم.. خیلی چیزها به ذهنم اومد. نه فکر نکنم درست فکر کرده باشم. بیخیال شدم. بهش اس ام اس زدم پس چیه؟ ولی بهم حواب سر بالا داد و دودر شدم.

حالا لطف کن برو بیرون.. سر راهت درم ببند که حوصله ات رو ندارم.
کامران در حالی که بلند میشه بالشم رو برداشتم و محکم انداخت تو صورتم و به یاد بچگیهامون باهم شروع به کشتی گرفتن کردیم....
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 34 
رفتم تو اطاقم.. نمی دونستم از کجا فهمیده که بهش کامل داستانم رو نگفتم. بعد نیم ساعت وارد اطاقم شد.

کامران- خب می خوای بقیه اش رو بگی؟
- بقیه چیو ؟؟
کامران- داستانت رو
- چه فزقی به حال تو می کنه؟؟
کامران- حالا میمیری بگی؟ می خوام بدونم به رفیقم چیا گذشته
- واسه ات یکمه دیگه می گم همین. تا کجا گفتم؟
کامران- تا جایی که من اومدم اینجا
- یه 2 سال قبل این که تو بیای با یه دختری آشنا شده بودم.. موها و چشم های قهوه ای. قد بلند. اولاش خبری نبود. توسط یکی از دوستام باهم آشنا شدیم. خیلی سر به سرش میزاشتم. یه 5 ماهی همینطور گذشت. تابستون قبل اومدنت با هم صمیمی تر شدیم. قرار بود با هم بیشتر آشنا بشیم و بریم اینور اونور. می فهمی چی میگم؟ همین طوری 2 ماهی گذشت. باهم دیگه خیلی صمیمی شدیم. مدرسه ها شروع شد و دیگه رفت و آمدمون کمتر شد, آخه هر دو 1 مدرسه نمی رفتیم اما اون خیلی از دخترای مدرسه ی منو میشناخت. خیلی از همونا بهم می گفتم بیخیال این دختر شو. این دختره به دردت نمی خوره اما من گوش نمی دادم.
کامران- آره میشناسمت.. کله خری.. به حرف هیشکی گوش نمیدی
- خلاصه گدشت.. طی اون چندوقت فهمیدم که دوست پسرای قبلیش همه خیلی باهاش بد رفتاری میکردن و اذیتش می کردن و براش عجیب بود که برای یه بار یه پسر باهاش داره صادقانه برخورد می کنه. چند وقتی گذشت و یه روز سر یه چیز الکی با هم دعوامون شد.. هر چی شد بار هم کردیم. یادمه بهش یه جا گفتم که اصلا" به من اهمیت نمی ده و کاشکی به حرف دوستام گوش میدادم و همین ناراحتش کرد. به هر بدبختیی بود با هم مشکلاتمون رو رفع کردیم رفتم خوابیدم. فرداش که از خواب پا شدم بهم زنگ زد و بعد سلام و احوال پرسی بهم گفت برام یه سورپرایز داره...
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 33 
فردا صبح از خواب پاشدم. هنوز خسته بودم. دیدم کامران نیست, فکر کردم رفته خونه. به همین خیال بلند شدم که یکهو یکی از زیر تختم پامو کشید...

کامران- سلام رفیق
- سلام و مرض مرتیکه. این چه مسخره بازییه؟؟
کامران- اووووووه حالا باهات باز شوخی کردن ناراحت شدی؟
- مرض. پاشو وسائل رو جمع کن بریم سراغ بیلیط.
کامران- بیلیط؟؟؟ به کجا؟
- من دارم برمیگردم.
کامران- تو ....
- من چی؟؟
کامران- چرا؟ بخاطر یه دختر؟
- نه, دلیلی برای موندن نمی بینم.
کامران- کی می خوایم بریم؟
- بریم؟ مگه تو هم می خوای بیای؟؟
کامران- یا باهم می مونیم, یا با هم میریم.
- هرچه زودتر بهتر .

سوار ماشین شدیم و افتادیم دنبال بیلیط هواپیما که هر چه سریع تر برگردیم. اولین پرواز دقیقا" یک هفته دیگه بود و قرار شد با همون پرواز برگردیم. اون هفته خودمون رو با دیدن بچه ها و دوستای ی قدیمی, و اینور و اونور رفتن گذروندیم. تا برگشتیم و رسیدیم خونه. دیگه داشتم کم کم همه اتفاقات افتاده رو فراموش می کردم. دیگه همه چیز عادی شده بود تا یه روز اومدم خونه ....

کامران- بهروز مطمئنی داستانت رو کامل گفتی بهم؟؟؟
- چطور

حدث می زدم قضیه چیه ...

کامران- بگو آره یا نه؟؟
- نه. یه چیزاییش به تو مربوط نمی شد.
کامران- داشتیم؟؟؟
- آره داشتیم..
کامران- بیخود کردی. شب همه چیز رو تعریف می کنی!
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 32 
- کاش می تونستم به همین راحتی فراموشش کنم...
کامران- می تونی اگر خودت بخوای...
- فکر می کنی راحته... کاش منم مثل تو ....
کامران- فرق منو تو اینه تو عاشق می شی و بروز می دم .. ولی من نه .. بیخیال خودت باید بخوایی
- ببینم اون عکس که دادی واقعا" ...؟
کامران- فکر می کنی انقدر احمق و بیشعورم که بیام اینطوری خرابت کنم؟
- حالا نفیس چی میشه؟ دلش رو نشکوندم؟
کامران- اشکاش هم الکی بود..
- کی مرخص می شم؟
کامران- تا چند ساعت دیگه... استراحت کن فعلا".

بعد از مرخص شدنم از بیمارستان اومدم خونه, اما هنوز تمام حواصم به نفیس بود. نمی تونستم یک لحظه فراموشش کنم. چرا سرنوشت من اینطوری بود؟ چرا من؟ چرا همیشه من اینطوری میشم. خیلی تو خودم بودم که نفهمیدم کامران کی اومده و وارد اتاقم شده.

کامران- هوی کجایی؟
- هیچی بیخیال
کامران- نمی خوای بگی بقیه داستانت رو؟
- چرا .. جیزی نمونده هر چی مونده بهت میگم شاید بعدا" وقت نشه.

تا همین 4 5 ماه قبل اینکه تو بیای پیشم .. با یه دختر دیگه دوست شده بودم... خیلی دختر خوش اخلاقی بود.. اما اینبار خیلی بازی خورده بودم... خودمونیم, غریبه نیست دورمون, اما قبل این من از یکی دیگه خوشم میومد. اما نمیتونستیم به هم باشیم... تا اینکه من با این دختره, "میستی" دوست شدم... و سرو کله اون یکی دختره وقتی از این قضایا با خبر شد, پیدا شد... و تونست دوباره دل منو بدست بیاره... آره.. دوباره بهش علاقه مند شدم.. اما می دونستم می خواد بازیم بده.. بدون اینکه به میستی بگم باهاش صحبت می کردم ... اما یه روز یاد اون سوال قدیمی افتادم " کسیو انتخاب می کنی که دوست داره ... یا کسی رو که دوسش داری...". برای همین هم بیخیال دختره شدم و با میستی ادامه دادم... اما بعد ها, 2 3 ماه بعد از دوستیمون متوجه شدم که این دوستی ها کشکه و هیچ علاقه ای بهش ندارم.. پس باهاش بهم زدم... و همین

کامران- خیلی خری. خب با هر 2 دوست می شدی...

بهش چیزی نگفتم .. خسته بودم.. رفتم تو تخت و خوابیدم...
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 31 
- فقط برو بیرون... تنهام بزار
نفیس- مگر من چی کار کردم؟
کامران- بگو چی کار نکردی...
- کامران تو دخالت نکن
((کامران ناراحت شد و چیزی نگفت.))
- می خواستی چی کار کنی نکردی؟ دیگه کاری باهات ندارم.. تو که دیگه نمی خواستی منو ببینی چی شد؟؟ نتونستی رو حرفت واسی؟
نفیس- یعنی می خوای برم؟

جوابش رو ندادم.. گفتم بزار زمان کار خودش رو بکنه.. فقط همون طور که پشتم بهش بود اشک ریختم.... دیگه نمی خواستم به هیچی تو دنیا فکر کنم.. این چه سرنوشتی هست که برای من رقم خورده؟

کامران- نشنیدی چی گفت؟
نفیس- نه چیزی نگفت.. جوابی نداد.
کامران- وقتی چیزی نمی گه یعنی برو... خودت روت رو کم کن برو..
(( نفیس با عصبانیت از در خارج شد ))
- کامران مطمئنی کار درستی رو انجام دادم
کامران- آره. کار درستی کردی.. نذاشتی بازیت بده...






به همه کسانی که می خونن داستان رو :

دست همه شما درد نکنه که کامنت میزارید و نظر می دید ... مشکلاتم زیاد شدن نمی تونم بنویسم... شرمنده ام.
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 30 
فقط از اون قضیه ها اینو یادمه که روی تخت بیمارستانم و کامران بالا سرم بود و زیر لب فحش می داد...

کامران- به جان خودم یک بار دیگه غش کنی پا می شم می رم یه دست کتکش می زنم
- ولم کن کامران حوصله ندارم...
کامران- دختری که بعد از 4 سال بیاد بهت سر یه چیز الکی تهمت بزنه ارزش این چیزا رو نداره بهروز... بخدا باور کن ارزش نداره...

در اطاق بیمارستان باز شد و نفیس سراسیمه وارد شد...

نفیس- بهروز چه بلایی سر خودت آوردی؟
کامران- مگه واست مهمه؟ الان بگم بهروز به خاطرت رگشو داشت می زد تو مگه تو ارزشی قائل می شه...

چیزی نگفتم... فقط دیدم قطره ای اشک از چشم نفیس پایین اومد

کامران- اشک های الکیتو جمع کن برای خودت نگه دار
نفیس- مگه من چه گناهی کردم؟
کامران- گناه؟ به این نمی شه گفت گناه.. از گناه بد تره... جوون مردم رو اینطوری کردی... اینا همه اش رو به جسب و سن و سالت می زارم... البته اولین دختری نیستی که از این کاری می کنی.. حالا چی از حونش می خوای؟ البته براش حتی جون هم نزاشتی..

روم رو برگردوندم... چیزی نگفتم... گفتم بزار کامران خودش حرف دل منو بزنه..

نفیس- بهروز این چی میگه؟
کامران- حرف دلشو می زنم...
نفیس- از تو نپرسیدم.

جوابی ندادم

نفیس- اومده بودم عذر خواهی

روم رو کردم طرفش بهش یه لبخند تحویل دادم.

- کامران می شه بری بیرون چند دقیقه؟
کامران- بهروز خر نشو...
- نه برو بیرون تلفنتم بده...
کامران لبخندی زد و رفت بیرون
نفیس- بهروز ببخشید... شرمنده ام..
- مگه نمی گفتی زیر سرم بلند شده؟ چی شد پس؟
نفیس- چرا...
- برو پیش همون که بودی..
نفیس- بهروز چی داری میگی؟ همین بود می گفتی عاشقمی؟
- آره من عاشق اون نفیس پاک هستم نه این نفییس....

بهش عکس رو از تو موبایل کامران نشون دادم.. دیگه چیزی نگفت...

-یادت باشه.. من اونور دنیا هم باشم... ازت دور هم باشم ازت خبر خواهم داشت.... حالا برو....
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 29 
از اون قضایا گذشت... دیگه بیخیال بودم... 3 4 روز از خونه اصلا" بیرون نرفتم... کامران اومد سراغم, اون بدبختم دید من چیزی نمی گم کلافه شد رفت.. یادمه مرتب می گفت نفیس ارزش این کارارو نداره و این چیزها. صبح که از خواب پا شدم دیدم کامران بالا سرمه داره مسخره بازی در میاره... تحویلش نگرفتم..

کامران- اگر خودت رو لوس کنی بهت نمی گم چی پیدا کردم
- نگو به درک
کامران- مطمئنم می خوای بشنوی
- خب بگو
کامران- نه نمی گم
- اذیت نکن یا بگو یا برو
کامران- چه خشن...
-می گی یا نه
کامران- چیو؟
- گمشو بیرون
کامران- یعنی اون قدر ارزش داشته برات که دیگه به من می گی گمشو بیرون؟
- آره داشت
کامران- خری دیگه
- خر تویی که نمی فهمی...
کامران- نه خر تویی.. خر تویی که سرت رو کردی تو ..... هر چی می خوام دهنم رو وا نکنم نمی زاری... دختری که تورو ول کرده واسه یه پست فطرت, ارزش نداره حتی در موردش فکر کنی... حالا خر منم یا تو؟ یعنی تو از حرفاش نفمیدی دلشو داده به یکی دیگه؟؟

دیگه هیچی نفهمیدم... دیگه به خودمم اعتماد نداشتم.... یعنی راست می گفت؟؟؟؟ یعنی نفیس همه اینا رو برای یه پسر دیگه کرده؟؟

- از کجا می دونی اینا رو؟؟ از خودت ساختی؟
کامران- نه عزیزم رفتم تحقیق...
- چرت نگوووو.... باور نمی کنم
کامران- از بهت عکس نشون بدم چی؟؟
- عکس از چی؟ از کجا؟
کامران- 2 تا دست کافیه؟؟

دست کرد جیبش موبایلش رو در آورد...

کامران- مطمئنی می خوای ببینی؟؟

با سر اشاره کردم... خدا چی داشتم می دیدم؟ نفیس من .......

کامران- بهروز چه مرگت زد؟ بهروز......
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
 
- به همین راحتی ؟؟؟ از نو شروع کنم؟؟
کامران- آره! برو خدا رو شکر کن فهمیدی چطور آدمیه..
- فکر می کنی راحته..
کامران- آره! اگر خودت بخوای از اینم راحت تره. فقط باید بخوای! پاشو برو یه آب به دست و صورتت بزن. بریم یه دوری بیرون بزنیم.
- کجا بریم؟
کامران- سراغ بقیه رفقای قدیمی...
- نه تو برو... من حوصله ندارم
کامران- نه تو برو و زهر مار... مرتیکه رفت که رفت ... به درک. مگه ففط همونی یکی بود؟ تو که یه بار زمین خوردی پاشودی... حالا دیگه اینو نمی تونی فراموش کنی؟ فقط 2 3 ماه اولش سخته ...
- کامران تو اصلآ" نمی فهمی .... نمی دونم چش بود.. خیلی عوض شده بود. آخه من چه گناهی کردم که وقتی از خواب پا می شم می بینم تو بیمارستان بودم. خودت که شاهد بودی. برگشته به من می گه 3 روز سر کارم گذاشتی... هر چی می می گم می گه رفتی اونور عوض شدی.... زیر سرت بلند شده... منو دوست نداری.. مرض داشتم از اونور دنیا بکوبم پاشم پیام اینور دنیا فقط برای اینکه.... توف تو این شانس.
کامران- نترس, می رم ببینم چه خبره که این طوری کرده.. شاید خودش دل به یکی دیگه داده... حالا پا شو بریم یه سر آفتاب... یکم بخند.. آفرین. منم فردا می رم سراغ کاراگاه بازی تا بفهمم قضیه چیه.
- نمی دونم.. فقط می خوام همه چیز مثل قبل بشه... همه چیز برگرده سر جاش. کاش اصلا" مریض نمیشدم.
کامران- عزیز من... هر اتفاقی یه حکمتی داره. یادت باشه! اگر همه چیز برگرده سر جاش اون بازم ممکنه ولت کنه... یه بار کرده! دوباره هم می کنه.. می فهمی چی می گم؟
- آره می فهمم چی می گی. نمی دونم دیگه چی کار کنم..
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 27 
دوییدم دونبالش دستش رو گرفتم ...

- یعنی به همین راحتی می خوای بزاری بری؟
نفیس- آره...
- پس 3 سال دوستیمون چی شد؟؟ حرومش نکن...
نفیس- حرومش می کنم... مثل آب یخ...
- تو هم مثل اونای دیگه.... همه اتون مثل همید..
نفیس- خیلی کتاب می خونی... داری آهنگ ها رو قرقره می کنی؟؟؟
- چفدر به اینا فکر کردی؟ که هم دیگرو دیدیم اینطوری باهام برخورد کنی؟
نفیس با خنده - خیلی دیوونه ای...
- دروغ می گم ؟؟
نفیس- آره
- بعد این همه وقت هم دیگرو دیدیم باید اینطوری بشه؟؟
نفیس- آره... میدونی چیه؟؟ تو شکاکی.. به همه کس و همه چیز شک داری..فکر می کنی همه چیز باید روی برنامه ریزی باشه..از این خبرا نیست... وقتی 3 4 روز غیبت می زنه انتظار اینا رو هم داشته باش...
- من به چی شک کردم؟
نفیس- از تو یه انتظار دیگه داشتم... اونطوری که جلوه می کردی... انگار خیلی عاشقی؟ ادم عاشق این کارو نمی کنه...
- یادمه کامران یه شعری می خوند که سر به سر من بزاره.... می گفت تا امروز داشتی فرصت زیاد... اما از امروز برام دختر میاد..
نفیس- پس بگو زیر سرت بلند شده
- نه زیر سرم بلند نشده.
نفیس- برو با همون عاشقالایی باش که اومدن سراغت.... لیاغتت من نیستم... تنهام بزار... آشغال ... تا الان هم فکرم رو طلف کردم...
- فکر می کردم ارزش کارایی که برات کردم رو داشته باشی...
نفیس- بهروز. نه می خوام ببینمت.. نه صداتو بشنوم... می فهمی ؟؟؟
- باشه برو.... (زیر لب گفتم) معلوم شده زیر سر کی بلند شده...
نفیس- الانم از حلوم دور شد... برام دیگه هیچ ارزشی نداری..
- باشه میرم... اما دیگه نه چیزی از من می شنوی و ازم خبری بهت می رسه.....


بغض گلوم رو گرفت....دیگه نمی دونستم چی کار کنم.... یه تاکسی گرفتم و به سمت خونه رفتم. ماشین کامران دم در پارک بود. وارد شدم و یک راست رفتم توی اطاقم و در رو بستم.

کامران در حالی که سعی می کرد وارد اطاق بشه- چته بهروز؟؟
- تنهام بزار.
کامران- نه نمیزارم تا نگی چت شده...
- هیچیم نیست ولم کن!!
کامران- معلومه چیزیت نیست.. بیا در رو باز کن تا به زور نیومدم تو اطاق ..

در رو براش باز کردم.

کامران- چه مرگت زده تو؟
- مهم نیست..
کامران- مهم نیست؟؟ پس چرا انقدر تو خودتی؟ نفیس طوریش شده؟
- رفت ...
کامران- یعنی چی؟؟ کجا رفت؟؟؟

براش قضیه رو کامل گفتم ...

کامران- به همین کشکی؟ سر هیچی؟
- آره... سر هیچی .. کامران من چمه؟ بدیی دارم که همه باهام اینطوری می کنن؟
کامران- نه... لیاقتت رو نداشته.... چیزی که برات زیاده دختر... حالا این نشد یکی دیگه..
- دلت خوش ها... این همه سال وقتم رو حروم کردم...
کامران- فدای سرت.. از نو شروع کن....
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 26 
توضیحات :
آره داستان من تموم شد. منم مردم... حالا چی شد؟؟ اینم ادامه

بعد شام با کامران اومدم تو اتاقم.


کامران- خب بگو
- سرت رو درد نمیارم... با دختره 2 3 ماهی قطع رابطه کردم... تو این 2 3 ماه خیلی های دیگه بودن که می تونستم باهاشون دوست بشم... اما نشدم.. دیگه خسته بودم.. از همه چیز.. بعد اون با 2 تا دختر دیگه آشنا شدم... اما خودتم می دونی بیشترشون چی هستن؟؟
کامران- گربه صفت...
- آره... بی معرفتن... خلاصه الانم در خدمت شما هستم....
کامران- کی نفیسو می ری ببینی؟
- فردا. حالا بگیر بخواب دیگه...

فردا صبح پا شدم و خواستم آماده بشم برم دنبالش.. اما نمی تونستم... نمی تونستم از جام تکون بخورم. انگار فلج شدم... صدام بزور در میومد...
- کامران!!!
اما صدام خیلی آروم بود... دستم بردم طرف تلفن و شماره خونه رو گرفتم... بلاخره سر و کله کامران پیدا شد...
کامران- بهروز چته؟؟ چرا این شکلی شدی؟؟؟؟؟
خیلی سعی کردم جوابش رو بدم ... اما چشمام سیاهی رفت... وقتی چشام رو باز کردم دیدم یک جای سبز هستم.. یه جای سبز سبز... تا چشم کار می کرد سبز بود. پر چمن. از دور یکی بهم نزدیک شد... آشنا بود...

-نفیس!!!!!

اما هیچ وقت جوابی نشنیدم... چشمام باز شد... کامران رو دیدم بالا سرم..

- اینجا کجاس؟؟
کامران- بهروز تو چت شده؟؟؟؟
- نمی دونم... من چند وقته اینجام؟؟؟
کامران- از دیروز...
- نفیس....
کامران- مرگ... تورو از اون دنیا آوردمت اینجا... حالا جای اینکه بگی کامران مرسی... میگی نفیس؟؟؟

هیچی نگفتم... همیشه باید بی موقع یک اتفاق بیخود بیفته ...

کامران- نگران نباش... چیزیت نیست... نمی میری.
- دلت خیلی خوشه..
کامران- چیه می خوای برم لباس سیاه بپوشم چون نمردی...
- خیلی.....
کامران- شوخی می کنم دیوونه... حالت بهتره حالا
- نمی دونم.. کی می تونم برم خونه؟
کامران- نمی دونم.. فکر کنم امشب رو اینجایی...

از جام پا شدم.. پرستار اومد جلوم رو بگیره ...

- خیلی ممنون... اما من چیزیم نیست. لطف کنید بزارید....
پرستار- نمی شه. به ما گفتن تا فردا باید نگهتون داریم....
کامران- ببین خانوم پرستار چی می گه... گوش بده. آفرین پسر خوب... خانوم پرستار شما برو من مراقب این مریض روانی هتسم...

پرستاره با خنده رفت بیرون...

- کامران من باید برم... نفیس منتظرمه...
کامران- نترس . نفیس تورو زنده می خواد... مرده ات به درد هیشکی نمی خوره...

اون روز بلاخره تموم شد. فردا رفتم سراغ نفیس... منو دید. اما رد شد. رفتم دنبالش.

- تفیس !!!
تفیس - چی می خوای؟؟؟؟
- چته؟
تفیس- من چیزیم نیست. تو چته
- چرا این طوری می کنی
تفیس- کاری نکردم... فقط کلی وقتمو حروم کردم... منتظرت موندم تا بیای اما نیامدی..
- من نیامدم؟؟ تو یک زنگ زدی ببینی من چمه؟؟؟ من 2 روز بیمارستان بودم..
تفیس- دروغ نگووو.. چیه زیر سرت بلند شده؟؟؟
- چرا چرت و پرت می گی؟ مست کردی؟؟
تفیس- برو برو... خودتی ... از همون اولم دوستم نداشتی..
-چرا اینطوری می کنی.. چرا هر چی میشه اینو می گی؟
نفیس- می گفتی عاشقمی... فکر نکنم مجنون مثل تو لیلی رو تا حالا سر کار گذاشته باشه...
- می گم من ...
نفیس- دروغ نگو..
- من دروغ می گم؟؟؟
نفیس- آره...
- یعنی این همه از اون ور دنیا الکی اومدم ؟؟؟؟ دل مامانمم بیخودی خوش کردم؟؟

جوابم رو نداد... راهش رو کشید رفت...



هنوز این داستان ادامه داره... بازم می نویسم...
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
:( 
هر چی سعی می کنم دیگه نمی تونم بنویسم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! :((


بیاید سایت دوستم : aria-forums.com
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 25 
- این مسخره بازیا چی بود؟؟؟
کامران- کدوم؟
- همین که می گی من عاشق شدم و اینا
کامران- چی؟ عاشق شدی؟؟ کی؟؟
- پا میشم می زنمتا
کامران- ببخشید. غلط کردم. نزن.
- لوس نشو
کامران- چی کار کردم آخه؟ بدت رو که نمی خوام؟؟
- آره بدم رو نمی خوای . درست. اما این وضعش نیست که. هنوز معلوم نیست مامان بابای اون بزارن . باید اول بریم صحبت کنیم ...
کامران- خب بابا. آپولو که نمی خوای هوا کنی. یه خواستگاری .فوقش می گن نه دیگه؟
- همین؟ فوقش؟
کامران- بابا چرا ناراحت می شی. شوخی کردم. ایشالا همه چیز درست می شه... ( یه نگاه کرد به ساعت ) . التماس نکن جون تو نمی تونم شب اینجا باشم.
- خب برو خونه
کامران- خیلی التماس نکن لطفا" نمی تونم.
- چیه می خوای بمونی ؟؟
کامران- حالا چون به پاهام افتادی... آره. به شرطی که داستانت رو بگی.
- گیر دادی باز؟
کامران- آره. بد فرم.. ساعت 10 هست. یکم تعریف کن بگیریم بخوابیم.
- خیلی خب. تا اونجا گفتم که برام اس ام اس زدو اینا. خلاصه از اون جریان گذشت و من رفتم مدرسه و دیدم انگار نه انگار. انگار اصلا" منو نمی شناسه. گفتم بیخیال. این ارزششو نداره که باهاش حرف بزنمو اینا. اصلا" تحویل نگرفتم. اونم تحویل نگرفت. یه چند وقتی گذشت و یک روز توی مدرسه دیدمش و گفتم بزار برم ببینم جشه؟رفتم جلو و گفتم سلام خوبی؟ تحویل نگرفت خیلی. گفتم چیه؟ همچین رفتار نمی کنی انگار بهت بدی کردم؟؟ من باید ناراحت باشم که روزمو خراب کردی. حالا تو ناراجتی؟؟
گفت- من ناراحت نیستم. تو فقط منو برای 5 ثانیه تنها نمی زاری.
- 5 ثانیه؟؟ من و تو که الان 3 روزه باهم اصلا" رابطه ای نداشتیم.
گفت- ولم کن بابا. اصلا" تنهام بزار!!
- اگر این طوری می خوای باشه. هیچ اشکالی نداره.
اینو گقتم و راهم رو کشیدم و رفتم و تا 1 ماه باهاش صبحت نکردم....


از بیرون صدای مامانم اومد و برای شام صدامون کرد
کامران- کوفت بخوری . حالا بزور راضیت کردم داستان بگی......
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 24 
کامران- کارو بسپر دست کار دون.
- می خوای چی کار کنی.
کامران- برسیم خونه می گم
- چی کار؟؟؟
کامران- خفه شو می فهمی
(( هر کاریش کردم یک کلمه نگفت می خواد چی کار کنه, تو کل راه صدا ضبط رو زیاد کرده بود و جوابم رو نمی داد. رسیدیم جلوی خونه. رفتیم تو ))

-مثل اینکه نوید و بابام هم خونه هستن
کامران- آره؟؟ اهم هام. (( صداشو صاف کرد ))... آی اهل خونه بیاین که باهاتون کار دارم.
- می خوای چی کار کنی ؟؟؟؟؟
کامران- به تو چه؟ خفه شو.
مامانم - چی شده؟؟ سر آوردی
کامران- نه عروس آوردم.
(( مامان بابام و نوید هر سه زدن ریز خنده ))
نوید- عروسی که تو بیاری چه بدبختیه.
کامران- آره؟؟ خارجیه! موی بور. خوشگل.
نوید- از کجا؟
کامران- مال اون ور آبه.
نوید خندید و گفت- نه حالا چه خبره؟
کامران- داداشت عاشق شده.
(( همونجا رو مبل, محکم پاشو لگد کردم ))
کامران- آخخخخ! چه مرگته؟؟ می بینی آقا نوید؟ عشق وحشیش کرده. با طناب ببندش تا نزنه به سرش دوباره. یهو دیدی زد به صحرا و کویر و اینا.
مامانم- خفه نشی. بگو چی شده؟؟
کامران- هیچی. تو خیابون یک دختره رو دیده عاشق شده و مرغ یه پا داره و اونو می خواد
بابام- آره بهروز؟؟ راست می گه؟
- نه......
کامران نذاشت حرفمو تموم کنم- نگمه. خجالت نکش. عشق همینه.
-کامران اذیت نکن
کامران- بابا شما چی کار دارید عاشق کیه. عاشق شده....
مامان- بهروز جان راست می گه
- اینطوری که این می گه نه....
کامران- تو گل خوردی! دروغ می گم؟ پس نمی خوای بری بگیریش؟؟؟
- نه
کامران- باز دروغ؟؟؟ جلو خودشم اینو می گی
(( دیگه می خواستم خفه اش کنم ))
بابام- خجالت نکش پسرم.. اگر واقعا" دوستش داری بگو...
- آخه نمی شه
کامران- نترس آقا بهروز. مشکل اون طرف هم من حل می کنم.
- نه ترو خدا دیگه کاری نکن. همین طرف کافیه.
کامران- باشه. حالا می خوای؟؟
(( هیچی نگفتم ....))
نوید- هوی. عاشق. می خوای یا نه؟؟؟
- چی بگم والا. اگر بشه چرا که نه.
کامران- مبارکه...
نوید- همچین میگی مبارکه انگار هنوز دختره قبول کرده.
کامران- بابا اگر من این کارا رو نمی کردم, دختره الان می رفت زن یکی دیگه میشد.
(( پا شدم رفتم تو اطاقم.. کامران هم اومد پشت سرم ))
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 23 
((رسیدیم دم خونه نقیس اینا. دیدم کامران همونجا که منو پیاده کرده بود واساده بود))

کامران- به به چشمم روشن. پدرسوخته من نبودم چی کار کردید؟ بهروز از اون کارا هم کردی؟
- بی ادب.
کامران- بابا خب چیز عادییه.
- خیلی پر رو شدی.
کامران- عع. مگه کار بدیه؟ نفیس خانوم کار بدیه؟
نفیس- چی بگم والا.
کامران- مگه چیه؟ منم رفتم خونه از اون کارا کردم. رفتم خونه. رفتم از اون کارا کردم. یه دوش گرفتم و اومدم اینجا. نمی دونم شماها چی فکر بدی کردید. اما من منظور اون نبود...
- خیلی حرف زدی کامران. سوار ماشین شو الان میام.
کامران- نه دیگه نمی شه. با هم سوار می شیم حالا.
(( بهش محلی نذاشتم. رفتم جلو و با نفیس خداجافظی کردم))
نفیس- قولت یادت نره.
کامران- قضیه چیه؟؟ من نبودم بهم قول چی چی دادید؟
- باشه یادم نمی ره. برو. مواظب خودت هم باش.
نفیس- باشه. تو هم برو مواظب خودت باش. خداحافظ.
((سوار ماشین شدم))
کامران- قضیه این قول چی بود؟
- عع تو چی کار داری؟
کامران- ای خدا وضع مارو ببین. 15 سال با یکی رفیقیم بعد می گه به تو چه. باشه دمت گرم دیگه من غریبه شدم؟
- نه بابا. سر به ســـرت میذاشتم. قرار بریم با هم بیرون فردا. جایی که آخرین بار دیدمش.
کامران- اینطوری آدمو خر می کنن و از زیر زبونش حرف می کشن بیرون. حالا کجا بریم؟ ساعت 5ه . کلی وقت داریم تا شب.
- نمی دونم
کامران- می گم مامانت قضیه نفیس رو می دونه
- نه بابا. بهش هنوز نگفتم.
کامران- آخرش چی؟
- چی؟
کامران- چی کار می خوای بکنی؟
- نمی دونم.
کامران- یعنی چی نمی دونم . این همه سال اونور بودی و این دختره رو منتظرت گذاشتی آخرش نمی دونی؟
- باور کن نمی دونم.
کامران- یعنی هیچ احساسی نسبت بهش نداری؟
- چرا.
کامران- چقدر بهش اعتقاد داری؟ موندگاره؟ یا یه هوس؟
- هوس نیست.
کامران- از کجا می دونی؟ فکر نمی کنی این به اصطلاح عشقت به نفیس از روی احساس باشه؟
- نه. چه احساسی آخه؟
کامران- بچگی!
- شاید اون موقع بچه بودیم. اما الان خیلی سال از اون زمان گذشته.س
کامران- مامان بابای اون چیزی می دونن.
- اصلا"! یعنی از هیچی خبر ندارن. باز مامان من فقط می دونه که من یکی رو دوست دارم و عکسش رو رو موبایلم دیده.
کامران- زکی. بگو مامانت همه چیزو می دونه دیگه. اسمش می گفتی که کامل شه.
- نیازی نیست. قبلا" گقتم کامل شده.
کامران- عجب؟
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 22 
(( رفت تو تا حاضر بشه ... دم در منتظر واسادم. من چقدر از این خیابون خاطره دارم؟ یادمه اون اولها که با نفیس آشنا شده بودم و باهم قرار می زاشتیم بریم بیرون همیشه میومدم سر همن خیابون وامیسادم و تا حاضر بشه و ییاد. تو همین خیابون راه می رفتیم و سر خیابون یک فضای سبز بود که می رفتیم اونجا رو چمن ها می شستیم و با هم صحبت می کردیم و در دل می کردیم و این حرف ها. یک پارک هم اون طرف ها بود که هر چی فکر می کردم جاش یادم نمیومد. روز آخری که نفیس رو دیم اوجا بود. ))
نفیس- کجایی؟؟ من الان 2 دقیقه هست دارم بهت نگاه می کنم
-ببخشید. یاد اون موقع افتادم که سر این خیابون منتظرت می موندم.
نفیس- آره؟ نقطه مشترک اینه. منم تو همین خیابون سال ها منتظر تو بودم. اما نه اینطوری که بیای غافلگیر کنی.حالا کجا بریم؟
- بریم همون جای همیشگی؟
نفیس- اون فضای سبزه؟
-بله! والا فضای سبز که چه عرض کنم.
نفیس- باز به فضای سبز کوچه ما گیر دادی؟؟
(( این فضای سبز, که نمیشه بهش گفت فضای سبز, یک زمین سبز و چمن بود و شیب داشت. در واقع انگار کنار خیابون چمن کاشته باشن. اما جای ساکت و آرومی بود. یعنی خیلی رفت و آمد جلوش کم بود))

نفیس- بهروز. من فرقی کردم؟
- نه.
نفیس- واقعا"
- خب. منظورت از تغییر کردن چیه؟ قیافتا" نه خیلی.
نفیس- نه! منظورم اخلاقا" هست.
- نه خیلی.
نفیس- یعنی هنوزم...
- هنوزم چی؟
نفیس- هیچی
- نه بگو
نفیس- هیچی. پس فرقی نکردم؟
- نه. مثل همیشه هستی و خوشحالم که اخلاقت مثل قبل هست.
نفیس- حالا با کامران کی قرار گذاشتی ؟
- بحث هم که خوب بلدی عوض کنی. اشکال نداره! اما, هنوز وقت داریم. یه 15 ذقیقه دیگه گفته میاد دنبالم.
نفیس- بهروز روز آخری که همدیگه رو دیدیم یادته؟
- آره. همه اش رو.
نفیس- فردا میای دنبالم بریم همونجا؟
- آره. چرا که نه؟
نفیس- خیلی خب. حالا پاشو راه بیافتیم طرف خونه. که هم من کلی درس دارم هم اینکه کامران پیداش میشه الان.
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 21 
رسیدیم اونجا و نفیس رو پیدا کردیم و سوار شد. قرار شد که نفیس رو برسونیم خونه.

کامران- خب نفیس خانوم شناختی؟؟ دمت رو تکون بده.
- تو قرار نشد ساکت باشی؟
کامران- ببخشید تکرار نمی شه.
نفیس- بله آقا کامران شناختمون.
کامران- خب خدا رو شکر. چه خبرا؟؟
نفیس- سلامتیا. شما چه خبرا؟
کامران- هیچی. مگه این بهروزه خر می زاره من کاری بکنم؟ هر جا میرم, هر کار می کنم بهم می گه نکن, بکن. آدمایی مثل این باعث می شن ماها پیشرفت نکنیم....
- کامران ساکت نمی شی؟
کامران- ببخشید چیز خوردم.... می بینی نمی زاره من یکم با کسی درددل کنم!
نفیس- حق داره خب..
کامران- کسی از شما نظر نخواست... اصلا" جفتتون پیاده بشید ...
(( اینا رو خیلی جدی می گفت. یعنی اگر من یک غریبه بودم باورم میشد! اینا رو گفت و زد زیر خنده))
کامران- نه خب حالا ناراحت نشید شوخی کردم.
(( خلاصه تا آخرین لحظه که رسیدیم دم خونه نفیس اینا یک بند حرف زد. بعد 10 دقیقه رسیدیم ))
کامران- آره دیگه خلاصه....
نفیس- آقا کامران میشه جلو اون خونه بزنید کنار؟
کامران- آره. رسیدیم؟
- آره اگر تو یک دقیقه ساکت شی و حرف نزنی .
((پیاده شدیم. سرم رو کردم تو ماشین))
- تو برو برای خودت یه دور بزن پیش من بهت زنگ می زنم.
کامران- ما نا محرمیم دیگه؟
نفیس- نه کامران جون کجا داری می ری؟؟
خیلی ارم بهش گفتم- شوخی رو بزار کنار این دفعه.
کامران- نوکرم. خیلی خب. بهم زنگ بزن.
-ناراحت که نشدی؟
کامران- نه بابا. خوش باشی رفیق! ( اینو آروم گفت و رفت. فقط انگشت شستش رو بهم نشون داد و بعد با خنده گفت) این برای موفقیت و رفت!
نفیس- چی می گفتید با هم؟
- هیچی.
نفیس- کجا رفت؟؟
- جایی کار داره باید می رفت. حالا می بینیمش بعدا".
نفیس درو باز کرد- بیا تو
- نه نه برو وسایلت رو بزار باهم بریم ناهار بیرون.
نفیس- خب بیا تو
- نه برو من همینجا هستم.
(( رفت تو تا حاضر بشه ...
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 20 
کامران- بمیری با این داستان تعریف کردنت! بلد نیستی داستان تعریف کنی! خاک تو سرت.
- مرسی از این همه لطفی که نسبت به من داری
کامران- حالا خفه شو زنگ بزن به نفیس بریم دنبالش بریم یکم ددر.
- با تو؟؟ که بیای و آتیش بسوزونی؟
کامران- نه قول می دم جز سلام و احوال پرسی هیچی نگم
- نه. لازم نکرده
کامران- خیلی خب فقط سلام می کنم
- نه نمی خواد
کامران- بابا یه سلام می گم. اگر سلام نکنم می گن رفته خارجه, پیش این پسره بهروز, بی ادب شده.
- نترس همه می دونن تو چطور آدمی هستی.
کامران- خب سلام نمی کنم. رو کاغذ می نویسم.
- نه آقا لازم نکرده
کامران- اصلا" به درک. الان اگر می خواستم دیدن رئیس جمهور برم نیاز به این همه منت کشی نبود
- خب.....
کامران- منت نکش منت کش
- می خواستم بگم.....
کامران- گفتم منت نکش
- به درک. اصلا" می خواستم بگم بیای. لازم نکرده. برو خونه خوش باش....

رسیده بودیم دم ماشین سوار شد. شیشه رو داد پایین
کامران- مطمئنی ؟
- آره
کامران- پس پیاده تا خونه خوش بگذره.
اینو گفت و پاشو گذاشت رو گاز و رفت 10 قدم جلو تر ترمز کرد.
کامران- مستقیم 1 نفر؟
با خنده سوار شدم و حرکت کردیم سمت جایی که نفیس رو صبح دیدم.
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 19 
- خیلی خب. تا اونجا واست گفتم که قرار شد بیخیال بشم. فردا اون روز رفتم مدرسه, اومد و منو کشید یک کنارو

گفت- می دونم شاید از دستم خیلی ناراحت باشی, از رفتارت می فهمم, اما باور کن ما با هم اگر دوست باشیم بهتره. باور کن من هنوزم دوست دارم اما به عنوان یک دوست خوب. تو خیلی دوست خوبی هستی و می خوام همین طوری که هست باشه
گفتم- همین؟ هرچی تو میخوای باید باشه؟ یه بار پرسیدی من چرا اعصابم خورده؟ پرسیدی چرا اصلا" دیگه حرف نمی زنم؟
گفت- نه. هنوز هم دیر نشده می تونی بگم
گفتم- برای تو دیر نشده. برای من خیلی دیر شده. باهام خوب بازی کردی! آدمو بلدی عاشق خودت کنی و بعد خوردش کنی
گفت- دروغ نگو...! تو منو دوستم نداشتی.
گفتم- کی چنین حرفی رو می زنه؟
گفت- من می گم. و تو منو مدت کمی هست که میشناسی. همه چیز رو فراموش کن. می خوام تو همون بهروزی باشی که بودی! و مثل قبل باهم دوست باشیم.

هیچی نگفتم راهم رو کشیدم و رفتم. دیگه برام هیچ ارزشی نداشت که چی بشه. همه متوجه این بودن که من یک چیزیم شده. یکی از بچه ها بنام اندی که یکم از قضیه با خبر بود اومد و باهم صحبت کنه و مثلا" کمک کنه فراموش کنم.
اندی یکی از دوستام بود که خیلی سر به سر این دختره میزاشت و اذیتش می کرد.
اندی- هیچ نگران نباش. این دختره فقط یک ***** بود... فکر می کنی چرا من ازش متنقر هستم؟ همه ازش نفرت دارن.
- اندی مهم نیست دیگه. ولش کن. چیزی بود که گذشت
اندی- آره آفرین. بیخیال. فکر کن چیزی نشده. منم مثل قبل اذیتش می کنم.

از این قضایا گذشت. یه روز اندی کیفش رو داخل کلاس گذاشته بود و برای کاری بیرون کلاس رفته بود. رابطه و منو دختره هم بهتر شده بود. اما مثل قبل نبود. اومد سراغم و خواست تا برم و کیف اندی رو پشت و رو کنم و انتقامش رو از اندی بگیرم. به حساب شوخی این کارو کردم. این جریان ادامه داشت. یعنی همه با هم دوباره دوست شده بودن و مسائلی که پیش اومده بود رو فراموش کردند.
مدرسه های اونجا خودت هم می دونی دیگه, هر چند به چند وقت رقص میزارن تا دخترا و پسرا برن اگر می خوان. اگر هم از کسی خوشت میومد می تونستی بهش درخواست بدی تا باهات بیاد به اون رقص. خلاصه 3 روز به رقص بعدی مونده بود تا خبر رسیدی با دوست پسرش بهم زده... یه دوست ایرونی داشتم اسمش آریا بود. شب خونه داییم همه جمع بودیم. متوجه شد تو فکر هستم.

آریا- چیه چی شده؟
- چیزی نیست
آریا- الکی نگو. به چی فکر می کنی.
- ببینم تو به خاطر یک دختر حاضر میشی ریسک کنی؟
آریا- اگر ازرششو داشته باشه آره!!
(( براش قضیه رو کامل تعریف کردم ))
آریا- خ این که کاری نداره فردا روز آخره. بپرس ازش می خواد یا نه.
- آخه...
آریا- مگه نمی گی دوسش داری. پس برو سراغش. منم می برمتون اگر خواستی.

برای اینکه جذاب تر بشه یکی از تی شرت های سفیدم رو برداشتم و وز نوشتم: " با من می رقصی؟ " و آریا هم کمک کرد و یکم قشنگش کرد. شب خوابم نمی برد. یادمه خواب دیدم توی راهروی مدرسه واساده بودیم و بهش درخواست دادم و برمیگرده بهم می گه چرا من؟ این همه دختر؟ ما به در هم نمی خوریم. برو دنبال یکی دیگه. صبح از خواب پا شدم و فقط همه اون ها رو یک خواب دونستم. آماده شدم و رفتم مدزسه. قبل چهارمین کلاسم آریا رو دیدم.

آریا- پرسیدی ازش؟
- نه منتظرشم. کلاسش همین بقله.
آریا- خیلی خوب بهم خبر بده.

از دور دیدم داره میاد. داد زد: چی شده؟؟ منتظر کی هستی دم کلاس من؟؟
گفتم- خودت !
- برای چی؟ چی شده؟
گفتم- کیفم رو باز کن! توش یک کیسه هست. درش بیار.
- چی هست؟ (( در کیفم رو باز کرد کیسه رو در آورد))... بیا.
گفتم- مال من نیست. مال توئه. درش بیار
((درش آورد و نگاهش کرد. مات و بمهوت. دیدم اشک تو جشاش جمع شده. همین موقع بود که زنگ خورد و مجبور بودیم بریم سر کلاس))
گفتم- حالا آره یا نه؟
- نمی دونم. غافلگیر شدم!!! با هم موقع ناهار صحبت می کنیم....
اون کلاس خیلی خیلی کند گدشت!! همه اش تو فکر بودم که شب چطوری خواهد بود.موقع ناهار رفتم دنبالش.
گفتم- خب حالا آره یا نه؟
- فکر نکنم بتونم...
گفتم- چرا آخه؟ تو که بیلیطش رو گرفتی, با کسی هم که نمیری.
-موضوع این نیست. موضوع اینه که من باید قبلش برم جایی و خیلی دیر میرسم به رقص.
گفتم- اشکال نداره. با آریا میایم و سوارت می کنیم میریم.
- نمیشه آخه. کاشکی زودتر می پرسیدی.
گفتم- نگو نمی شه, بگو نمی خوای!!
- توروخدا ناراحت نشو! باور کن وقت خوبی نیست.
گفتم- اشکالی نداره. تو فقط نمی خوای, اگر می خواستی می شد.
- باور کن خیلی دوست دارم با هم بریم اما.....
گفتم- می دونستم می گی نه....
((یکهو یادم میاد این همون راهروی تو خوابم هست! خوابم واقعیت داشت))
- بهروز چی شد؟؟؟
گفتم- هیچی یاد خوابم افتادم.
- چه خوابی؟
گفتم- همه اینارو دیشب تو خوابم دیدم! اما بهش توجهی نکردم و بازم بهت پیشنهاد دادم. به هرحال اگر نظرت عوض شد بهم زنگ بزن!
دیگه حوصله هیچی و هیچ کس رو نداشتم. قبل زنگ دوبار هم بهش زنگ زدم اما جواب ندند. آخرش برام sms زد که خیلی شرمنده ام و اینا. اصلا" به اون رقص هم نرفت....

حالا راضی شده؟؟
کامران- بقیه اش؟
- بعدا"!
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت
قسمت 18 
رسیدم خونه و دیدم ماشین کامران دم در هست. وارد شدم .

کامران- به به آقا داماد. پیاده روی خوش گذشت؟؟؟
- خیلی خری
کامران- من خرم یا تو؟ حالا رفتین محضر یا نه؟
- محضر برای چی؟
کامران- عروس خانوم ....
- حرف نزن که کتک می خوری
کامران- حالا چطور بود؟ خوش گذشت؟
- آره. اصلا" فرقی نکرده!
کامران- یعنی هنوز همونطور بد اخلاق و ....
- باز که تو...
کامران- غلط کردم. خب بعدش چی؟
- هیچی دیگه گفتم بره سر کلاس..
کامران- خاک تو سرت!! این همه 7 صبح منو بیدار کردی که بری نفیس رو بفرستی سر کلاس؟؟
- روتو برم.

مامانم اومد تو اتاقم . مثل اینکه قضیه رو از بیرون شنیده بود

کامران- فریبا خانوم مبارکه ...
مامانم- چی؟
کامران- عروستون دیگه. به پای هم پیر شن.
مامانم- عروس؟؟؟ از کی که ما خبر نداریم؟
کامران- مگه نگفته؟؟ پارسال یک دختره رو نامزد کرد همونجا که بود
مامانم- این جوکت قدیمی شده. عین همین رو به مامانت هم گفته بودی
کامران- نه اما جدی. مبارکه
- مامان حرف اینو گوش نده. میشناسیش که خله از خودش حرف در میاره. کامران پاشو بریم یه سر آفتاب.
مامانم- داری میری گوشی منم همراهت ببر اگر کاری داشتی زنگ بزن.

گوشی رو گرفتم و با کامران به سمت آقتاب حرکت کردیم. وقتی رسیدیم و نشستیم یکم حرف زدیم تا..

کامران- بهروز نمی خوای بازم تعریف کنی؟
- چیو؟
کامران- بقیه همون همیشگی رو
- جون بهروز گیر نده.
کامران- نه باید بگی
|+|
نوشته شده توسط بهروز در و ساعت