روزى مردى ساده لوح با الاغش به يك جاليز خربزه رسيد.خسته وتشنه زيرسايه درخت

گردويى كه كنارجاليز بود،رفت وآنجا درازكشيد. مرد درحالى كه ازديدن بوته هاى خربزه

ودرخت گردوبه فكررفته بود،پيش خودش گفت: من كه ازكارخداسردرنمى آورم آخربراى

چه،خربزه به آن بزرگى راروى بوته اى به آن كوچكى وگردويى به اين كوچكى راروى درختى

به اين بزرگى،آفريده است.))

درهمين فكرهابودكه ناگهان گردويى ازشاخه جداشد ويكراست به پيشانيش خورد.

مردبلافاصله دست به دعا برداشت وگفت:خداياشكرت))

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ | 21:9 | نویسنده : محمدرضاباقرلو |
دانش آموزی ازمعلم علوم پرسید:آقامعلم،می توانید قانون ((انبساط))و((انقباض))

رابرای من توضیح دهید؟))

معلم گفت:البته.اجسام وقتی گرم می شوندبزرگتر   و      وقتی سرد می شوند

کوچک تر می شوند.))

دانش آموزباتعجب گفت:آه، حالامیفهمم که چراتعطیلات تابستان طولانی است     و

تعطیلات زمستان کوتاه!))



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ | 20:41 | نویسنده : محمدرضاباقرلو |
مردثروتمندی ازخدمتکارساده دل وتازه کارش خواست تابه بازادبرود و برایش یک سبدسیب بخرد.وقتی خدمتکار

ازخانه بیرون می رفت،ارباب به اوسفارش کرد:یادت باشدکه باید شیرینترین سیب هارابرایم بخری!))

ساعتی بعدخدمتکارباسبدی پرازسیب به خانه برگشت،اما جای تعجب درآن بود که همه سیب هاگاززده بود.

ارباب باعصبانیت فریاد زد:چه کسی سیب هارا گاز زده است؟))

خدمتکارلبخندی زدوگفت: خودم ارباب، اگرگازشان نمی زدم که نمیتوانستم شیرینترین سیب هارابرایتان

انتخاب کنم!))    ارباب حرفی برای گفتن نداشت.



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ | 20:34 | نویسنده : محمدرضاباقرلو |
روزی مردی ساده لوح ازکنارچاه آبی می گذشت.کنجکاوشدو توی چاه رانگاه کرد.

عکس ماه راکه درآب افتاده بود،دید.مردکه دستپاچه شده بود،باخودگفت:وای،چه

مصیبتی! ماه توی چاه افتاده وداردخفه می شود بایدهرطورکه شده نجاتش بدهم.))

این راگفت وباعجله دست به کارشد.سطل چاه را ازقلاب آن جداکرد وطناب راباقلابش

توی چاه انداخت تاماه رابا طناب بیرون بکشد.قلاب درته چاه به سنگ بزرگی گیرکرد.

مردکه خیال می کرد قلاب به ماه گیرکرده است،شروع کرد به کشیدن طناب.اما

ظاهرا ماه آن قدرسنگین بود که طناب پاره شدومرد افتاد توی چاه وسرش شکست.

مرد آه وناله کنان سرش رابلند کرد تاکمک بخواهد اما اولین چیزی که بالای سرش

دید، ماه بود که درآسمان می درخشید.

مرد بادیدن ماه درآسمان باخوشحالی پیش خودش گفت:شکرخدا که توی چاه افتادم

وسرم شکست، اقلا ماه رانجات دادم و نگذاشتم توی آب خفه شود!))



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ | 17:10 | نویسنده : محمدرضاباقرلو |
تاروکوچولو وقتی ازمدرسه به خانه آمد،دفترریاضی راازتوی کیفش درآوردوبه پدرش

گفت: پدرجان،اگربه شمابگویم که بالاخره دردرس ریاضی بیست گرفتم وشمابایدآن را

امضاکنید چه کارمی کنید؟)) 

پدرباخوشحالی گفت: معلوم است پسرم، ازخوشحالی غش می کنم.))

تاروکوچولودرحالی که دفترش رابازمی کرد،گفت:ولی پدر،من راضی نیستم شمابه

خاطرمن غش کنید، به همین خاطرامروزهم سعی کردم نمره ی بالای ده نگیرم

تاچنین مشکلی برایتان پیش نیاید.حالا لطفا دفترم را امضا کنید!))



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ | 16:7 | نویسنده : محمدرضاباقرلو |